🔆
هجرت شکوه مندت
ای پرستوی هزارآواز آنسان بزرگ بود
که اشک ها اجازه یِ
باریدن نیافتند
هزار نغمه هنوز مانده بود
تا جان گدازان؛
دلسوختگان این سرزمین را
به آرامشی شایسته میهمان کند
که دیگر ماندن را جایز ندانستی
کوچ کردی تا همه بدانند
تو بی تکرارترین پدیده ی طبیعت
تا پایان زمانی ...
✍#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
هجرت شکوه مندت
ای پرستوی هزارآواز آنسان بزرگ بود
که اشک ها اجازه یِ
باریدن نیافتند
هزار نغمه هنوز مانده بود
تا جان گدازان؛
دلسوختگان این سرزمین را
به آرامشی شایسته میهمان کند
که دیگر ماندن را جایز ندانستی
کوچ کردی تا همه بدانند
تو بی تکرارترین پدیده ی طبیعت
تا پایان زمانی ...
✍#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
❤1
⬛️
دست هایم را بگیر...
ای روح سرگردان عاشق
می دانم؛ که
بال های پروازت بیکران است
می دانم؛
"از آنجایی که تو هستی
تا اینجایی که منم"
تنها یک یاد و خاطره؛
کافی ست
تا احساسم کنی
و خنکای
چشمه ی زلال روح ات
با تپش گرمِ قلب من در هم آمیزد
تو همانقدر هستی... که هوا
که نور، که عشق؛ که خدا ...
روح تو با روح من آشناست
و مرگ تنها؛ یک تصورِ
غریب و بی هنگام است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
تو در یادی ... نه در خاکی ...
🍏🍎🍃
دست هایم را بگیر...
ای روح سرگردان عاشق
می دانم؛ که
بال های پروازت بیکران است
می دانم؛
"از آنجایی که تو هستی
تا اینجایی که منم"
تنها یک یاد و خاطره؛
کافی ست
تا احساسم کنی
و خنکای
چشمه ی زلال روح ات
با تپش گرمِ قلب من در هم آمیزد
تو همانقدر هستی... که هوا
که نور، که عشق؛ که خدا ...
روح تو با روح من آشناست
و مرگ تنها؛ یک تصورِ
غریب و بی هنگام است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
تو در یادی ... نه در خاکی ...
🍏🍎🍃
❤1👍1
دلتنگم
پیدایم کن 《 سالار عقیلی》
🎼❤️🎼
🗣#سالار_عقیلی
🎼#پیدایم_کن
با تو نگفته بودم از گریه های هر شب
عشق ات نشسته بر دل؛ جانم رسیده بر لب ...
از توچه پنهان من گم کرده ام خود را ...
🍏🍎🍃
🗣#سالار_عقیلی
🎼#پیدایم_کن
با تو نگفته بودم از گریه های هر شب
عشق ات نشسته بر دل؛ جانم رسیده بر لب ...
از توچه پنهان من گم کرده ام خود را ...
🍏🍎🍃
📕
حاجی به شراب خیلی علاقه مند بود و در مجالسِ مهمانی بی ریا مینوشید ، قُمار هم میزد یعنی پاسور و تخته نرد ، آن هم وقتی که اطمینان داشت که از حریف خواهد بُرد ، ماه رمضان هم به بهانهٔ کسالت روزه را میخورد اما جلویِ مردم تسبیح می اَنداخت و اِستغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی میکرد .
هر وقت که خواب بود یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد نوکرش عادت کرده بود که بگوید :
آقا سرِ نمازه یا آقا به مسجد رفته.
حاجی معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کارچاقکنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود .
او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی .
📒#حاجی_آقا
#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
حاجی به شراب خیلی علاقه مند بود و در مجالسِ مهمانی بی ریا مینوشید ، قُمار هم میزد یعنی پاسور و تخته نرد ، آن هم وقتی که اطمینان داشت که از حریف خواهد بُرد ، ماه رمضان هم به بهانهٔ کسالت روزه را میخورد اما جلویِ مردم تسبیح می اَنداخت و اِستغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی میکرد .
هر وقت که خواب بود یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد نوکرش عادت کرده بود که بگوید :
آقا سرِ نمازه یا آقا به مسجد رفته.
حاجی معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کارچاقکنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود .
او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی .
📒#حاجی_آقا
#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
👍2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥
دلم در آتشی جانسوز می گرید
کجایی تو؟!
کجایی ؟ چشمه یِ خورشید
دلم تنگ است
هوایِ سینه ام
آکنده، از شورآبه یِ درد است
شباهنگام، در تاریکی یِ شب
با خیال ات قصّه ها دارم
کجایی؟! تا ببینی
برکه یِ پر آبِ چشمان ام
غزلخوان است و
همچون، ابر می بارد
برویِ شانه های ات، ساکت و
خاموش و بی هنگام
خیال ات با من است، هر شب
نه؛ هر لحظه، هر لحظه ...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
دلم در آتشی جانسوز می گرید
کجایی تو؟!
کجایی ؟ چشمه یِ خورشید
دلم تنگ است
هوایِ سینه ام
آکنده، از شورآبه یِ درد است
شباهنگام، در تاریکی یِ شب
با خیال ات قصّه ها دارم
کجایی؟! تا ببینی
برکه یِ پر آبِ چشمان ام
غزلخوان است و
همچون، ابر می بارد
برویِ شانه های ات، ساکت و
خاموش و بی هنگام
خیال ات با من است، هر شب
نه؛ هر لحظه، هر لحظه ...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
✨با نام و یاد حضرت عشق✨
🗓 امروز جمعه ♤🤍♤
☀️ ۴ شهریور ۱۴۰۱
🌙 ۲۸ محرم ۱۴۴۴
🎄 ۲۶ اوت ۲۰۲۲
قدم های آدینه به شادی و لبخند
🍏🍎🍃
✨با نام و یاد حضرت عشق✨
🗓 امروز جمعه ♤🤍♤
☀️ ۴ شهریور ۱۴۰۱
🌙 ۲۸ محرم ۱۴۴۴
🎄 ۲۶ اوت ۲۰۲۲
قدم های آدینه به شادی و لبخند
🍏🍎🍃
🔆
مـژده ای دل پیکِ جـانـان می رسد
کُشتـه گان عشـق را جـان می رسد
صبحِ وصل آمد شبِ هجران گذشت
دردِ بی درمان بـه درمـان می رسـد
✍#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
مـژده ای دل پیکِ جـانـان می رسد
کُشتـه گان عشـق را جـان می رسد
صبحِ وصل آمد شبِ هجران گذشت
دردِ بی درمان بـه درمـان می رسـد
✍#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
👍1
Audio
🎼❤️🎼
بر راه بیانتهای انتظار چشم دوختهام
چون تابستان
که بازگشت پرندگان مهاجر را انتظار میکشد..
#نزار_قبانی
🍏🍎🍃
بر راه بیانتهای انتظار چشم دوختهام
چون تابستان
که بازگشت پرندگان مهاجر را انتظار میکشد..
#نزار_قبانی
🍏🍎🍃
⬛️
مهدي اخوان ثالث كه "م.اميد" تخلص مينمود در سال ۱۳۰۷ در مشهد به دنيا آمد
از ۱۶ سالگي به شاعری پرداخت و بر اثر تشويق استادش، شوق بيشتري به شعر پيدا كرد.
در مجموع وي شاعري است داراي طبع و قريحه توانا كه به واسطه بهره گيري از فرهنگ ايران و ادب فارسي و آفرينش تركيبات تازه در شعر، اشعار زيبا و دلپذير فراواني خلق كرده است.
مهدي اخوان ثالث سرانجام در ۶۲ سالگي در تهران درگذشت و پيكرش در جوار آرامگاه حكيم ابوالقاسم فردوسي در طوس به خاك سپرده شد.
چهارم شهریور ۱۳۶۹
امروز سالگرد سفر مهدي اخوان ثالث
شاعر معاصر است ...
یادش گرامی و جاودانه ...
🍏🍎🍃
مهدي اخوان ثالث كه "م.اميد" تخلص مينمود در سال ۱۳۰۷ در مشهد به دنيا آمد
از ۱۶ سالگي به شاعری پرداخت و بر اثر تشويق استادش، شوق بيشتري به شعر پيدا كرد.
در مجموع وي شاعري است داراي طبع و قريحه توانا كه به واسطه بهره گيري از فرهنگ ايران و ادب فارسي و آفرينش تركيبات تازه در شعر، اشعار زيبا و دلپذير فراواني خلق كرده است.
مهدي اخوان ثالث سرانجام در ۶۲ سالگي در تهران درگذشت و پيكرش در جوار آرامگاه حكيم ابوالقاسم فردوسي در طوس به خاك سپرده شد.
چهارم شهریور ۱۳۶۹
امروز سالگرد سفر مهدي اخوان ثالث
شاعر معاصر است ...
یادش گرامی و جاودانه ...
🍏🍎🍃
👏1
🔆
به تو ای دوست سلام
حالت آیا خوبست
روزگارت آبی ست
همه اینجا خوبند
نی لبک میخواند
قاصدک میرقصد
دریا آرام است
باد عاشق شده است
و کسی هست
در این خاک غریب
که به یادت جاری ست
به تو ای دوست
سلامی به بلندای وفایت کنم و
به اندازه پیوند افق های امیدم
از ته دل دعایت کنم و
تندرستی تو آغاز کلامم باشد
آمدم تا که سلامی به تو ای دوست کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم...
#مهدی_اخوان_ثالث
بادش سبز و گرامی 🕊
🍏🍎🍃
به تو ای دوست سلام
حالت آیا خوبست
روزگارت آبی ست
همه اینجا خوبند
نی لبک میخواند
قاصدک میرقصد
دریا آرام است
باد عاشق شده است
و کسی هست
در این خاک غریب
که به یادت جاری ست
به تو ای دوست
سلامی به بلندای وفایت کنم و
به اندازه پیوند افق های امیدم
از ته دل دعایت کنم و
تندرستی تو آغاز کلامم باشد
آمدم تا که سلامی به تو ای دوست کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم...
#مهدی_اخوان_ثالث
بادش سبز و گرامی 🕊
🍏🍎🍃
👏1
⬜️
خاطرهای از #عباس_کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوانثالث
" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از #عباس_کیارستمی
از کتاب باغ بی برگی
یادشان گرامی و روانشان انوشه ...
🍏🍎🍃
خاطرهای از #عباس_کیارستمی
دربارهء #مهدی_اخوانثالث
" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از #عباس_کیارستمی
از کتاب باغ بی برگی
یادشان گرامی و روانشان انوشه ...
🍏🍎🍃
👏1
⬜️
نيمي از سنگها ، صخره ها ،
کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس
روشن دريائي
مي بخشم به همسرم...
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران سربازي که
حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان ...
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به ” ني ” بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من
✍#بیژن_نجدی
یادش سبز و بهاری ...🕊
🍏🍎🍃
نيمي از سنگها ، صخره ها ،
کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس
روشن دريائي
مي بخشم به همسرم...
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران سربازي که
حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان ...
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به ” ني ” بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من
✍#بیژن_نجدی
یادش سبز و بهاری ...🕊
🍏🍎🍃