معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Wherever You Are
Sami Yusuf
🎼❤️🎼

🗣#سامی_یوسف
🎼#هرکجا که هستی...



🍏🍎


درود دوستانم 💛 رها از دیروز به شوق امروز 💚 سلامی دوباره به زندگی! با عشق با امید با لبخند ...

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینهٔ سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است...

#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
👍1
📕

برای گرگ ، گرگ بودن خوب است ؛ برای خرگوش ، خرگوش بودن ... اما تو ای انسان ، خدا و شیطان را همزمان در وجود خود ، یکجا داری و این دو در چنین کالبد تنگ و تاریکی ، چه وحشتناک ، با هم در ستیزند .

#لیانید_آندری_یف
📕یادداشت‌های_شیطان
🍏🍎🍃
Rana
Faramarz Assef
🎼❤️🎼

🗣#فرامرز_آصف
🎼#رعنا

چه خبر از اون؟
آدمای بی نشون که نیمه ی شب ها واسه دلشون می خوندن....


🍏🍎🍃
👏1
📕

کتاب بیشعوری می‌گوید، بیشعور کسی است که کارهای اشتباه را با روش‌های اشتباه و با چرایی‌ها و دلایل اشتباه انجام می‌دهد.

📕#بیشعوری
#خاویر_کرمنت

🍏🍎🍃
👏1
bishouri_chapter06
navaar.ir
📕📕

#بیشعوری
#خاویر_کرمنت
مترجم محمود فرجامی
راوی میثم نیکنام
تعداد فصل ۲۵
#فصل_۶


🍏🍎🍃
👍1
🟥

من که بيدارم، از جدايی توست
تو چرايی به نيمه شب بيدار؟

غم زدایی، چه زاری از غم دل
آفتابی چه نالی از شب تار؟
همه بيمار درد عشق توايم
تو ز تيمار کيستی بيمار؟

#رهی_معیری
🍏🍎🍃
👏1
Koop Island Blues
Koop
🎼❤️🎼

Now I’m looking for you !

Or anyone like you !




🍏🍎🍃
شب خوش دوستانم قدم های فردا به عشق و شادی و آرامش 💛
بی تو
علیرضا قربانی
🎼❤️🎼

🗣#علیرضا_قربانی
🎼#بی تو


اگر از تو درمورد من پرسیدند
بگو اندڪی شعر دوست داشت
و بسیار مرا ...


🍏🍎🍃
.

◻️با نام و یاد حضرت دوست

🗓 امروز سه شنبه ♤❤️

☀️ ۴ امرداد ۱۴۰۱
🌙 ۲۶ ذی الحجه ۱۴۴۳
🎄 ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۲

☀️ فصل ها می گذرند"لحظه ها را دریاب ...

🍏🍎🍃
Savaş Yılmaz - Sitem
@moozikestan_bot
🎼❤️🎼

‎Savaş Yılmaz - Sitem



🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔆

عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع می‌کنی و می‌بینمت.
آن هنگام هم که می‌روی، نمی‌بینمت.
سایه‌ی تنم می‌شوی و ابر خیالم
پا به پایم راه می‌افتی و همراهم می‌شوی.


#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
درود دوستانم 💙 صبح به خیر
درود دوستانم 💙 صبح به خیر روزتان سرشار از عشق و انوار سبز الهی 🤍💚🤍
Royaye Man
Farzad Farokh
🎼❤️🎼

🗣#فرزاد_فرخ
🎼#رویای_من


🍏🍎🍃
⬛️

از چرچیل میپرسند: چرا تا آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت استعماری هند شرقی را درست می کنید! اما بیخ گوشتان، ایرلند شمالی را نمی توانید تحت سلطه درآورید؟

چرچیل میگوید: ما دو ابزار مهم نیاز داریم
که در ایرلند نداریم!می گویند آن دو چیست؟
چرچیل پاسخ میدهد ...
"اکثریت نادان و اقلیتی خائن"

👤 #چرچیل
🍏🍎🍃
Nafas
Ehsan Khajehamiri
🎼❤️🎼

🗣#احسان_ خواجه
امیری
🎼#نفس

یکی تو دنیا هست؛
که کل دنیاشی... تموم درداته تموم رویاشی ...


🍏🍎🍃
1
📕
نقطه‌ی روشن

پاییز بیست‌وچهار سالگی‌ام دختری را در مهمان خانه‌ای ساحلی دیدم. در این دیدار بود که به او علاقمند شدم.
دختر ناگهان سرش را بلند کرد و با آستین‌های کیمونویش صورتش را پوشاند. وقتی متوجه حرکتش شدم، احساس کردم که حتماً دوباره مرتکب همان عادت بد همیشگی‌ام شده‌ام. دستپاچه شدم و با شرمندگی زیاد گفتم:
«بهت زل زده بودم، درسته؟»
«آره... ولی اشکال نداره.» لحن ملایمی داشت و در کلمه‌هاش شادی و نشاط موج می‌زد. نفس راحتی کشیدم.
«اذیتت کردم، مگه نه؟»
«نه. اشکالی نداره، ولی... اصلاً خودت رو ناراحت نکن.»
آستینش را پایین آورد. از قیافه‌اش معلوم بود دارد سعی خودش را می‌کند تا دوباره نگاهم کند. برگشتم و به دریا خیره شدم.
مدت مدیدی است که عادت دارم وقتی کسی کنارم می‌نشیند به او زل بزنم. بارها تصمیم گرفته‌ام تا این عادت را ترک کنم، ولی متوجه شده‌ام که نگاه نکردن به صورت دوروبری‌هایم بسیار کار سختی است. هربار که می‌دیدم دارم این کار را می‌کنم، خیلی از خودم بدم می‌آمد. شاید علتش این بود که در بچگی پدر و مادرم را از دست داده بودم و از زادگاهم دور افتاده و مجبور شده بودم با دیگران زندگی کنم و تمام وقتم صرف خواندن نگاه‌شان شده بود. احساس می‌کردم همین امر باعث شده این عادت در من شکل بگیرد.
زمانی سعی کردم بفهمم آیا این عادت، بعد از جدا شدنم از خانواده شروع شده یا پیش از آن هم، حتی در زادگاهم، آن را داشته‌ام. ولی نتوانستم چیزی به یاد بیاورم که این مسئله را برایم روشن کند.
بگذریم، همین که نگاهم را از دختر برگرداندم، متوجه نقطه‌ی روشنی در ساحل شدم که نور خورشید پاییزی ایجادش کرده بود. آن نقطه‌ی روشن، خاطره‌ای را در من زنده کرد که به سال‌ها پیش برمی‌گشت.
بعد از فوت پدر و مادرم، تقریباً ده سالی تک و تنها پیش پدربزرگم در منطقه‌ای روستایی زندگی می‌کردم. پدربزرگم نابینا بود. سالیان سال روبروی منقلی در اتاقی رو به شرق می‌نشست. هر از گاهی سرش را رو به جنوب می‌چرخاند، ولی هرگز رو به شمال برنمی‌گراند. وقتی از این عادت پدربزرگم آگاه شدم، خیلی نگرانم کرد. گاهی ساعت‌ها مقابل او می‌نشستم و به صورتش زل می‌زدم تا ببینم حتی یک‌بار هم سرش را رو به شمال می‌چرخاند یا نه؛ ولی پدربزرگم هر پنج دقیقه مثل عروسکی کوکی سرش را به راست می‌چرخاند و فقط به جنوب نگاه می‌کرد. غصه‌ام گرفت. کارش غیرعادی بود. در سمت جنوب، نقطه‌ی روشنی بود که گفتم شاید حتی برای فردی نابینا اندکی روشن‌تر به نظر می‌رسد.
حال که داشتم به نقطه‌ی روشن در ساحل نگاه می‌کردم، یاد نقطه‌ی روشنی افتادم که فراموشش کرده بودم.
آن روزها به صورت پدربزرگم خیره می‌شدم تا بلکه سرش را به سمت شمال برگرداند و چون نابینا بود، اغلب چشم از او برنمی‌داشتم. تازه فهمیدم آن کار باعث ایجاد این عادت در من شده است. پس این عادت را از زادگاهم همراه داشتم و غرض و مرضی در کار نبود. با این حساب اشکالی نداشت به علت داشتن این عادت برای خودم دلسوزی کنم. این افکارها باعث شد از شادی در پوست خود نگنجم ــ بیش‌تر از آن جهت که با تمام وجود آرزو داشتم در نظر آن دختر، پاک جلوه کنم.
دختر دوباره گفت: «عادت که کرده‌م، ولی هنوزم یه کمی خجالت می‌کشم.» تلویحی می‌گفت می‌توانم دوباره به صورتش زل بزنم. حتماً پیش خود می‌گفت که پیشتر رفتار خوبی با او نداشته‌ام.
نگاهش کردم، با چهره‌ای باز، سرخ شد و نگاهی معنادار به من انداخت. «صورتم با گذشت روزها و شبها تازگیش رو از دست میده. پس نگران چیزی نیستم.» لحن بچگانه‌ای داشت.
لبخندی زدم. حس کردم ناگهان نوعی صمیمیت وارد رابطه‌مان شد. دلم می‌خواست به آن نقطه‌ی روشن ساحل بروم و خاطره‌ی آن دختر و پدربزرگم را همراه خود ببرم.


نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: محمد‌رضا قلیچ‌خانی
🍏🍎🍃