دلبسته شدم
سالار عقیلی
🎼❤️🎼
🗣#سالار_عقیلی
🎼#دلبسته_شدم
آه از عشق و غم زیبایش
آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش
هیجان تو جان سخن
نگران تو هر رگ من
من و دل که تپد بخاطر تو...
من و ماندن و در بدری
من و بغض شب و
سکوتِ باران
تو و این همه سر نزدن
من و این همه خیره شدن به عبور غمت
از این خیابان.....
🍏🍎🍃
🗣#سالار_عقیلی
🎼#دلبسته_شدم
آه از عشق و غم زیبایش
آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش
هیجان تو جان سخن
نگران تو هر رگ من
من و دل که تپد بخاطر تو...
من و ماندن و در بدری
من و بغض شب و
سکوتِ باران
تو و این همه سر نزدن
من و این همه خیره شدن به عبور غمت
از این خیابان.....
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✨
✍: محمدعلی بهمنی
🗣 : پرویز پرستویی
🎙 : ناصر عبداللهی
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته ی دنیا را
گفتم؛
ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق
ها را...
حیف از امروز که بی عشق سر آمد
ای عشق
کاش خورشید تو؛ آغاز کند فردا را
🍏🍎🍃
✍: محمدعلی بهمنی
🗣 : پرویز پرستویی
🎙 : ناصر عبداللهی
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته ی دنیا را
گفتم؛
ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق
ها را...
حیف از امروز که بی عشق سر آمد
ای عشق
کاش خورشید تو؛ آغاز کند فردا را
🍏🍎🍃
🟢
ديروز خيال کردم همچون ذرهای لرزان و سرگردان در چرخ گردون زندگانی میچرخم و موج میزنم.
و امروز به خوبی میدانم که من همان چرخ گردونم و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من میجنبد.
آنان در بيداری میگويند:
تو و جهانی که در آن بسر میبری چيزی جز دانهای ماسه بر ساحل لايتناهی در دريای بیکران هستی نخواهی بود.
در رويايم به آنان گفتم:
من دريای لايتناهیام
و تمام جهان چيزی جز دانههايی از شن بر ساحل من نيست...!
✍#جبران_خليل_جبران
مترجم: حيدر شجاعی
از کتاب: ماسه و کف
🍏🍎🍃
ديروز خيال کردم همچون ذرهای لرزان و سرگردان در چرخ گردون زندگانی میچرخم و موج میزنم.
و امروز به خوبی میدانم که من همان چرخ گردونم و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من میجنبد.
آنان در بيداری میگويند:
تو و جهانی که در آن بسر میبری چيزی جز دانهای ماسه بر ساحل لايتناهی در دريای بیکران هستی نخواهی بود.
در رويايم به آنان گفتم:
من دريای لايتناهیام
و تمام جهان چيزی جز دانههايی از شن بر ساحل من نيست...!
✍#جبران_خليل_جبران
مترجم: حيدر شجاعی
از کتاب: ماسه و کف
🍏🍎🍃
🌼
ما را به دعا کاش فـــــــــراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
آنانکه به عطر نفس وذ کــــــــر مناجات خورشـــید جهان تاب به شام دگرانند...
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
ما را به دعا کاش فـــــــــراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
آنانکه به عطر نفس وذ کــــــــر مناجات خورشـــید جهان تاب به شام دگرانند...
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
Gracias a la vida
VIOLETA PARRA
🎼❤️🎼
آهنگ معروف سپاس ای زندگی🎼 Gracias a la vida را در اواخر عمر خود نوشت. متن آهنگ در نگاه اول ستایش رمانتیکی از زندگی به نظر میرسد، اما اندک زمانی بعد که پارا با شلیک شاتگان به سرِ خود به طرز فجیعی خودکشی کرد، آهنگ نمودی دیگر یافت و به نوعی نامهٔ خداحافظی نیز تعبیر شد. او زنی استثنایی با روحیاتی خاص بود، به دنبال شکست در رابطه اش با یک نوازندهٔ فلوت سوییسی و در کشمکش با دولت که بهخاطر حمایتِ پارا از قشر کارگر، اجازهٔ پخش آهنگهایش را نمیداد و مشکلات مالی برای به سامان رساندن پروژههایش ایجاد کرده بود، تابِ تحمل از دست داد و خودخواسته به زندگیاش خاتمه داد و امریکای لاتین را در بهت و حیرت فرو برد. به هر روی این تناقض، این خواستن و نخواستنِ زندگی، همزمان، مینمایاند که زندگیای سرشار از موهبات نیز گاهی نمیتواند مرهمی بر آلام و ذاتِ متناقض بشر باشد. بشری که نه میداند چه میخواهد و نه میدانه که چه نمیخواهد.
🍏🍎🍃
آهنگ معروف سپاس ای زندگی🎼 Gracias a la vida را در اواخر عمر خود نوشت. متن آهنگ در نگاه اول ستایش رمانتیکی از زندگی به نظر میرسد، اما اندک زمانی بعد که پارا با شلیک شاتگان به سرِ خود به طرز فجیعی خودکشی کرد، آهنگ نمودی دیگر یافت و به نوعی نامهٔ خداحافظی نیز تعبیر شد. او زنی استثنایی با روحیاتی خاص بود، به دنبال شکست در رابطه اش با یک نوازندهٔ فلوت سوییسی و در کشمکش با دولت که بهخاطر حمایتِ پارا از قشر کارگر، اجازهٔ پخش آهنگهایش را نمیداد و مشکلات مالی برای به سامان رساندن پروژههایش ایجاد کرده بود، تابِ تحمل از دست داد و خودخواسته به زندگیاش خاتمه داد و امریکای لاتین را در بهت و حیرت فرو برد. به هر روی این تناقض، این خواستن و نخواستنِ زندگی، همزمان، مینمایاند که زندگیای سرشار از موهبات نیز گاهی نمیتواند مرهمی بر آلام و ذاتِ متناقض بشر باشد. بشری که نه میداند چه میخواهد و نه میدانه که چه نمیخواهد.
🍏🍎🍃
☀️
و او گفت :
هيچ کس نميتواند چيزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نيمخفته بوده باشد .
آموزگاری که در سايه معبد در ميان شاگردانش راه مي رود ، از دانش خود چيزی به آنها نميدهد ؛ از ايمان خود و از مهر خود ميدهد .
اگر به راستي دانا باشد ، از شما نميخواهد که به خانه دانش او درآييد ؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری ميکند .
✍#جبران_خليل_جبران
🍏🍎🍃
و او گفت :
هيچ کس نميتواند چيزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نيمخفته بوده باشد .
آموزگاری که در سايه معبد در ميان شاگردانش راه مي رود ، از دانش خود چيزی به آنها نميدهد ؛ از ايمان خود و از مهر خود ميدهد .
اگر به راستي دانا باشد ، از شما نميخواهد که به خانه دانش او درآييد ؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری ميکند .
✍#جبران_خليل_جبران
🍏🍎🍃
گل ارکیده-ایلیا-منفرد
@injaZanVojuddarad
" گل ارکیده "
🎤 #ایلیا_منفرد_زاده
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظهها
و عالیترین زمانها
میدانیم که هست بیشتر از همیشه
جایی میان قلب ،
که هرگز پر نمیشود
و ما...
در همان فضا انتظار میکشیم
و انتظار میکشیم.
✍#چارلز_بوکوفسکی
🍏🍎🍃
🎤 #ایلیا_منفرد_زاده
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظهها
و عالیترین زمانها
میدانیم که هست بیشتر از همیشه
جایی میان قلب ،
که هرگز پر نمیشود
و ما...
در همان فضا انتظار میکشیم
و انتظار میکشیم.
✍#چارلز_بوکوفسکی
🍏🍎🍃
♡❤️♡
آدم از برکت عشق خوب میشود،
از وحشت روحش نجات پیدا میکند و انسان میشود. من شبی هستم که او ستارههای من است. بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم. نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام.
"شاهرخ_مسکوب"
📗در حال و هوای جوانی
🍏🍎🍃
آدم از برکت عشق خوب میشود،
از وحشت روحش نجات پیدا میکند و انسان میشود. من شبی هستم که او ستارههای من است. بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم. نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام.
"شاهرخ_مسکوب"
📗در حال و هوای جوانی
🍏🍎🍃
☀️
کسی ﺑﺎﻭﺭ نمیﻛﻨﺪ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ میﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ...
✍#احمد_رضا_احمدی
🍏🍎🍃
کسی ﺑﺎﻭﺭ نمیﻛﻨﺪ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ میﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ...
✍#احمد_رضا_احمدی
🍏🍎🍃
🎻🎻🎻
از زنده یاد استاد اسدالله ملک و قطعهی گریهی لیلی حکایت عاشقانهای باقیست :
او هر روز، دراتاقش (درمحلهی دروازه دولت تهران) درعالم تنهائی ساعتها به نوازندگی میپرداخت
در اتاق همسایه روبرویی، دختری زندگی میکرد که به محض اینکه ملک، ویلون را بدست میگرفت و شروع به نواختن میکرد دختر همسایه پنجرهی اتاقش را میگشود و گوش به موسیقی میسپرد.
دختر، به هنگام گوش دادن به موسیقی ملک، معمولا گریه میکرد و با اشاره پیامهای عاشقانه برایش میفرستاد.
اسدالله نیز دلباختی دختر همسایه شده بود
مدتها بدین منوال گذشت.
تا روزی دیگر با برخواستن صدای ویلون پنجرهی همسایه باز نمیشد و چهرهی زیبای دختر در قاب پنجره نمایان نمیگشت
نوازندهی عاشق دلتنگ معشوق بود
یک روز ناگهان متوجه سر و صدای فراوان و رفت وآمد جماعتی به خانهی روبرو شد
علت را جویا شد گفتند :
دختر همسایه که نامش لیلی بود پس از تحمل درد ورنج فراوان از دنیا رفته است.
معشوق وی از هر دو پا فلج بود و یک عمر روی تخت زندگی میکرده است
آنجا بود که اسدالله ملک، ویلون را برداشت و با قلبی شکسته، شروع به نواختن در آواز دشتی نمود و «گریهی لیلی » خلق شد.
🍏🍎🍃
از زنده یاد استاد اسدالله ملک و قطعهی گریهی لیلی حکایت عاشقانهای باقیست :
او هر روز، دراتاقش (درمحلهی دروازه دولت تهران) درعالم تنهائی ساعتها به نوازندگی میپرداخت
در اتاق همسایه روبرویی، دختری زندگی میکرد که به محض اینکه ملک، ویلون را بدست میگرفت و شروع به نواختن میکرد دختر همسایه پنجرهی اتاقش را میگشود و گوش به موسیقی میسپرد.
دختر، به هنگام گوش دادن به موسیقی ملک، معمولا گریه میکرد و با اشاره پیامهای عاشقانه برایش میفرستاد.
اسدالله نیز دلباختی دختر همسایه شده بود
مدتها بدین منوال گذشت.
تا روزی دیگر با برخواستن صدای ویلون پنجرهی همسایه باز نمیشد و چهرهی زیبای دختر در قاب پنجره نمایان نمیگشت
نوازندهی عاشق دلتنگ معشوق بود
یک روز ناگهان متوجه سر و صدای فراوان و رفت وآمد جماعتی به خانهی روبرو شد
علت را جویا شد گفتند :
دختر همسایه که نامش لیلی بود پس از تحمل درد ورنج فراوان از دنیا رفته است.
معشوق وی از هر دو پا فلج بود و یک عمر روی تخت زندگی میکرده است
آنجا بود که اسدالله ملک، ویلون را برداشت و با قلبی شکسته، شروع به نواختن در آواز دشتی نمود و «گریهی لیلی » خلق شد.
🍏🍎🍃
604965952
<unknown>
🎼❤️🎼
🤞🤞🤞
"گریهی لیلی"
اثری عاشقانه از: اسدالله ملک
دستگاه: دشتی
🍏🍎🍃
🤞🤞🤞
"گریهی لیلی"
اثری عاشقانه از: اسدالله ملک
دستگاه: دشتی
🍏🍎🍃
☀️
مردم میگویند
كه درد كشیدن آدم را؛ شریف و
پاک می کند؛
این یک دروغ است،
درد فقط آدمی را بی رحم
میکند.
✍#سامرست_موام
🍏🍎🍃
مردم میگویند
كه درد كشیدن آدم را؛ شریف و
پاک می کند؛
این یک دروغ است،
درد فقط آدمی را بی رحم
میکند.
✍#سامرست_موام
🍏🍎🍃
☀️
مرد کتابدار
این یک واقعیت است که وقتی یک مرد کتابی را با خودش حمل میکند، این مساله آثار مثبت بسیاری برای او به همراه میآورد، و مورد احترام دیگران واقع میشود. اگر اغراق نباشد، در هر جامعهای با هر سطحی، چه جوامع پیشرفته چه ابتدایی، این مساله صدق میکند، برای شناحت این حقیقت:
"پییر بویی" یک تعمیرکار دوچرخه بیسواد، اهل روستای "فات دیت" واقع در عمق دلتای "میکونگ"، همواره و در همه جا کتابی را با خود حمل میکرد. جادوی حمل کتاب بلافاصله آشکار میگشت، گداها و زنان خیابانی میل زیادی به تلکه کردن او نشان نمیدادند، دروغگوها جرات نمیکردند به او دروغ بگویند، و بچهها همیشه جایی که او حضور داشت سکوت را رعایت میکردند... "پییر بویی" اوایل فقط یک کتاب حمل میکرد، اما بعدها به این نتیجه رسید که اگر تعداد کتابهای بیشتری را حمل کند احساس بهتری خواهد داشت. به این ترتیب او شروع به پیاده روی با حداقل سه کتاب در یک زمان کرد. در روزهای جشن که ازدحام جمعیت در خیابان زیاد بود،"پییر بویی" دوست داشت که با ده دوازده کتاب در خیابان قدم بزند.
اینکه عنوان و موضوع کتابها چیست، مهم نبود: "چگونه دوست پیدا کنیم" "مردم نفوذی""بدنهای ما""خورشید تاسکان" و غیره..." پییر بویی" همیشه فقط قیمت کتابهای قطور با چاپ ریز را نگاه میکرد، شاید چون فکر میکرد که این نوع کتابها باید بار علمی بیشتری داشته باشد. در کتابخانهی به سرعت ساخته شده و درحال گسترش او میشد مطالب زیادی را درمورد حسابداری و صفحات سفیدی از همه بهترین شهرهای دنیا پیدا کرد. هزینه دستیابی به آن همه کتاب برای یک تعمیرکار دوچرخه "پییر بویی" کم نبود، او میبایست از خوردن خوراکیهای گران قیمت پرهیز میکرد. روزهای زیادی بود که او چیزی غیر از نان و شکر نمیخورد، با وجود این پییر بویی هیچوقت ارزشهای گرانبهایش را نفروخت، توجه و احترام اهالی روستا او را دراین کار تشویق میکرد، حتی بیشتر از جبران این واقعیت، که معدهاش، در حال بزرگ شدن بود.
از "پییر بویی" به خاطر ایمان مطلقش به کتاب در سال 1972 تقدیر شد، همزمان با دورهای که سالهای درگیریهای شدید در جنگ بود، تمامی خانههای روستا به جز کلبهی چمنی در مجاورت او سوخته بود، جایی که "پییر بویی" نشسته بود و میلرزید، اما درست تشخیص داده نمیشد، چون حداقل تعداد ده هزار کتاب اطرافش را احاطه کرده بود.
نویسنده: لین دین
مترجم: مریم نوریزاده
🍏🍎🍃
مرد کتابدار
این یک واقعیت است که وقتی یک مرد کتابی را با خودش حمل میکند، این مساله آثار مثبت بسیاری برای او به همراه میآورد، و مورد احترام دیگران واقع میشود. اگر اغراق نباشد، در هر جامعهای با هر سطحی، چه جوامع پیشرفته چه ابتدایی، این مساله صدق میکند، برای شناحت این حقیقت:
"پییر بویی" یک تعمیرکار دوچرخه بیسواد، اهل روستای "فات دیت" واقع در عمق دلتای "میکونگ"، همواره و در همه جا کتابی را با خود حمل میکرد. جادوی حمل کتاب بلافاصله آشکار میگشت، گداها و زنان خیابانی میل زیادی به تلکه کردن او نشان نمیدادند، دروغگوها جرات نمیکردند به او دروغ بگویند، و بچهها همیشه جایی که او حضور داشت سکوت را رعایت میکردند... "پییر بویی" اوایل فقط یک کتاب حمل میکرد، اما بعدها به این نتیجه رسید که اگر تعداد کتابهای بیشتری را حمل کند احساس بهتری خواهد داشت. به این ترتیب او شروع به پیاده روی با حداقل سه کتاب در یک زمان کرد. در روزهای جشن که ازدحام جمعیت در خیابان زیاد بود،"پییر بویی" دوست داشت که با ده دوازده کتاب در خیابان قدم بزند.
اینکه عنوان و موضوع کتابها چیست، مهم نبود: "چگونه دوست پیدا کنیم" "مردم نفوذی""بدنهای ما""خورشید تاسکان" و غیره..." پییر بویی" همیشه فقط قیمت کتابهای قطور با چاپ ریز را نگاه میکرد، شاید چون فکر میکرد که این نوع کتابها باید بار علمی بیشتری داشته باشد. در کتابخانهی به سرعت ساخته شده و درحال گسترش او میشد مطالب زیادی را درمورد حسابداری و صفحات سفیدی از همه بهترین شهرهای دنیا پیدا کرد. هزینه دستیابی به آن همه کتاب برای یک تعمیرکار دوچرخه "پییر بویی" کم نبود، او میبایست از خوردن خوراکیهای گران قیمت پرهیز میکرد. روزهای زیادی بود که او چیزی غیر از نان و شکر نمیخورد، با وجود این پییر بویی هیچوقت ارزشهای گرانبهایش را نفروخت، توجه و احترام اهالی روستا او را دراین کار تشویق میکرد، حتی بیشتر از جبران این واقعیت، که معدهاش، در حال بزرگ شدن بود.
از "پییر بویی" به خاطر ایمان مطلقش به کتاب در سال 1972 تقدیر شد، همزمان با دورهای که سالهای درگیریهای شدید در جنگ بود، تمامی خانههای روستا به جز کلبهی چمنی در مجاورت او سوخته بود، جایی که "پییر بویی" نشسته بود و میلرزید، اما درست تشخیص داده نمیشد، چون حداقل تعداد ده هزار کتاب اطرافش را احاطه کرده بود.
نویسنده: لین دین
مترجم: مریم نوریزاده
🍏🍎🍃
Soghati
Hayede
🎼❤️🎼
🗣#بانو_هایده
🎼#سوغاتی
وقتی میای صدای پات
از همه جادهها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد .....
🍏🍎🍃
🗣#بانو_هایده
🎼#سوغاتی
وقتی میای صدای پات
از همه جادهها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد .....
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم عصر آدینه دلپذیر ❤️