✨
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
✍#حافظ
🍏🍎🍃
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
✍#حافظ
🍏🍎🍃
Good Times...Vangelis
@Magic_Thought1
🎼🤍🎼
وقتی موسیقی شروع می شود، جنگ به پایان می رسد.
#ونجلیس آهنگساز و نوازنده بزرگ یونانی
#موسیقی_بیکلام
🍏🍎🍃
وقتی موسیقی شروع می شود، جنگ به پایان می رسد.
#ونجلیس آهنگساز و نوازنده بزرگ یونانی
#موسیقی_بیکلام
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ☀️ آدینه به عشق و شادی و امید 🤍💙🤍💙
✨
یارب! دل پاک و جان آگاهم ده
☀️آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم
بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود
راهم ده...
✍#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
یارب! دل پاک و جان آگاهم ده
☀️آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم
بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود
راهم ده...
✍#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
☀️
بالاخره در زندگی هر آدمی
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده .. مدتی مانده
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ..
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید
آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است
اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ..؟
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس
اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ..؟
به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند ...
✍#صمد_بهرنگی
🍏🍎🍃
بالاخره در زندگی هر آدمی
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده .. مدتی مانده
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ..
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید
آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است
اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ..؟
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس
اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ..؟
به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند ...
✍#صمد_بهرنگی
🍏🍎🍃
☀️
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر؛
پناه میبرم به عشق...
✍#نزار_قبانی
پناه می برم؛
به دست هایِ مهربان تو .....
🍏🍎🍃
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر؛
پناه میبرم به عشق...
✍#نزار_قبانی
پناه می برم؛
به دست هایِ مهربان تو .....
🍏🍎🍃
☀️
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران به شدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
👤 دکترمرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران
🍏🍎🍃
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران به شدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
👤 دکترمرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران
🍏🍎🍃
Na Omidi Hargez
Omid
🎼❤️🎼
🗣#امید
🎼نه اومدی هرگز
دور بودم از توو با یاد تو یار بودم
تو نبودی؛ اما من به تو وفادار بودم ...
وقتی که دل می شد از هجوم غصه عاجز
سر دل داد می زدم که ناامیدی هرگز .....
🍏🍎🍃
🗣#امید
🎼نه اومدی هرگز
دور بودم از توو با یاد تو یار بودم
تو نبودی؛ اما من به تو وفادار بودم ...
وقتی که دل می شد از هجوم غصه عاجز
سر دل داد می زدم که ناامیدی هرگز .....
🍏🍎🍃
○
آيا كسى نشسته است پشت ابر
كه نى مىزند
يا سه تار
نمىدانم!
آوازى، اما يک آواز
از گوشهء آسمان جمعه مىريزد
✍#بیژن_نجدی
🍏🍎🍃
آيا كسى نشسته است پشت ابر
كه نى مىزند
يا سه تار
نمىدانم!
آوازى، اما يک آواز
از گوشهء آسمان جمعه مىريزد
✍#بیژن_نجدی
🍏🍎🍃
جمعه ( شهرزاد )
محسن چاووشی
🎼❤️🎼
🗣#محسن_چاووشی
🎼#جمعه(شهرزاد)
🤍محبوب من!
هر روز شما را دوست دارم.
هر روز دلم میتپد.
کاش جمعه دل آدمی تعطیل بود.
"محمد_صالح_علاء "
#حیف_حوصلهام_پیر_شده
🍎🍏🍃
🗣#محسن_چاووشی
🎼#جمعه(شهرزاد)
🤍محبوب من!
هر روز شما را دوست دارم.
هر روز دلم میتپد.
کاش جمعه دل آدمی تعطیل بود.
"محمد_صالح_علاء "
#حیف_حوصلهام_پیر_شده
🍎🍏🍃
👍1