This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨
عشق است،
که در درون انسان آتش زندگی و شعله زندگی
را بر می فروزاند ...
🍏🍎🍃
عشق است،
که در درون انسان آتش زندگی و شعله زندگی
را بر می فروزاند ...
🍏🍎🍃
تصنیف شکوه عبدالحسین مختاباد
🎼❤️🎼
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼شکوه
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
رمیدی و نرمیدم، بریدی و نبریدم
اگر زجمله ملامت شنیدم از تو شنیدم
وگر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم
شکوه دارم، شکوه دارم، با دل بیغمگسارم
مردم ای مه تا بسوزی همچو شمعی برمزارم
🍏🍎🍃
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼شکوه
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
رمیدی و نرمیدم، بریدی و نبریدم
اگر زجمله ملامت شنیدم از تو شنیدم
وگر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم
شکوه دارم، شکوه دارم، با دل بیغمگسارم
مردم ای مه تا بسوزی همچو شمعی برمزارم
🍏🍎🍃
✨
شما شبیه به کسانی خواهید شد
که بیشترین معاشرت را
با آنها دارید
پس با افرادی معاشرت کنید
که ذهنی ثروتمند دارند.
👤#آلبرت_انیشتین
🍏🍎🍃
شما شبیه به کسانی خواهید شد
که بیشترین معاشرت را
با آنها دارید
پس با افرادی معاشرت کنید
که ذهنی ثروتمند دارند.
👤#آلبرت_انیشتین
🍏🍎🍃
Je l'aime à mourir
Shakira/@FrenchOnline
🎼Je l'aime à mourir
🗣#shakira
🎵❤️🎵
من؛ هیچ نبودم
اما اینک اینجایم
خواب های شبانه اش را
نگهبانی می کنم
دوستش دارم تا مرگ
شما می توانید همه چیز را نابود کنید
هر چه را می خواهید
او تنها کافی ست
که آغوشش را بگشاید
تا همه چیز را باز بسازد
دوستش دارم تا مرگ ...
🍏🍎🍃
🗣#shakira
🎵❤️🎵
من؛ هیچ نبودم
اما اینک اینجایم
خواب های شبانه اش را
نگهبانی می کنم
دوستش دارم تا مرگ
شما می توانید همه چیز را نابود کنید
هر چه را می خواهید
او تنها کافی ست
که آغوشش را بگشاید
تا همه چیز را باز بسازد
دوستش دارم تا مرگ ...
🍏🍎🍃
✨
#داستانک _خاکِ مادر
پدر گفت: «مادرت به آسمانها رفته».
عمه گفت: «مادرت به يك سفر دورودراز رفته».
خاله گفت: «مادرت آن ستارهی پرنورِ كنارِ ماه است».
دختر بچه گفت: «مادرم زير خاك رفته است».
عمه گفت: «آفرين، چه بچهی واقعبينی، چهقدر سريع با مسئله كنار آمد».
دختر بچه از فردای دفنِ مادرش، هرروز پدرش را وادار میکرد او را سرِ قبرِ مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاکِ گورِ مادر را صاف میکرد، بعد آن را آبپاشی میکرد و كمی با مادرش حرف میزد. هفتهی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش میريخت، به پدرش گفت: «پس چرا مادرم سبز نمیشود؟»
✍#بلقیس_سلیمانی
از مجموعه داستانک:
#بازی_عروس_و_داماد
#داستانک _خاکِ مادر
پدر گفت: «مادرت به آسمانها رفته».
عمه گفت: «مادرت به يك سفر دورودراز رفته».
خاله گفت: «مادرت آن ستارهی پرنورِ كنارِ ماه است».
دختر بچه گفت: «مادرم زير خاك رفته است».
عمه گفت: «آفرين، چه بچهی واقعبينی، چهقدر سريع با مسئله كنار آمد».
دختر بچه از فردای دفنِ مادرش، هرروز پدرش را وادار میکرد او را سرِ قبرِ مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاکِ گورِ مادر را صاف میکرد، بعد آن را آبپاشی میکرد و كمی با مادرش حرف میزد. هفتهی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش میريخت، به پدرش گفت: «پس چرا مادرم سبز نمیشود؟»
✍#بلقیس_سلیمانی
از مجموعه داستانک:
#بازی_عروس_و_داماد
✨
در خاطرات اسدالله ملک ، نوازنده ماهر ویولن ، خواندم که میگفت :
من در اتاقم هر روز تمرین ویلون میکردم.
بعد از مدتی دیدم دختر جوانی در اتاقش از خانه خودشون که روبروی اتاق کار من بود نشسته و معلومه که داره به صدای ساز من گوش میده ؛ و روزهای بعد هم آن دختر جوان همان جا می نشست و من هم تمرین میکردم.
طولی نکشید که دلباخته اش شدم !
و مشتاق تر و دلباخته پرشورتر از قبل تمرین میکردم و گاهی لبخند رضایتش را حس میکردم.
عاشق شده ای ، ای دل سودات مبارک باد
بعد از مدتی یکروز دیدم دختر نیامد ؛ دلم سخت گرفت ، روز بعد هم پیداش نشد و روز بعد هم ، دیگه انگار آب شده بود رفته بود تو زمین !
ملک در ادامه میگه : دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم درب خونه شون رو زدم یکی اومد بیرون من سراغ اون دختر رو گرفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم.
اون شخص گفت پس شما نوازنده اون آهنگهایی هستین که لیلی رو از خود بیخود کرده بود آره ؟
من گفتم لیلی ؟؟
پاسخ داد آره لیلی بود و مرتب تعریف شما را میکرد !
گفتم خب لیلی کجا رفته ؟!
و اون آهی کشید و پاسخ داد : لیلی فوت کرد !!!
من پرسیدم چرا ... ؟
پاسخ داد : لیلی بیمار بود و از هر دو پا فلج ! اسدالله ملک میگه خشکم زد ؛ همه ی بدنم مثل یه تیکه یخ شد !
لیلی . . . لیلی من . . .
یعنی او فلج و بیمار بوده . . . ؟
میگه با پاهایی لرزان کشان کشان خودم رو به خونه رسوندم و عقده ام ترکید !!!
گریه برای لیلی ام . . .
گریه ی لیلی
ملک از خود بیخود میشه ؛ تمام وجودش پر از عشق لیلی ای ، که دیگر نیست ...
در این عالم نیروی درونش به جنبش در میاد و آرشه اش روی سیم های آماده ویلون میشینه، و شاهکاری توامان ، با گریه هایش برای لیلی اش ، خلق میشه.
قصه لیلی تموم شد ولی شاهکاری خلق شد که اسدالله ملک اسمش را گذاشت "گریه ی لیلی"
عشق چه ها که نمیکند !
بالاخص؛ وقتی با هنر در آمیزد .....
🍏🍎🍃
در خاطرات اسدالله ملک ، نوازنده ماهر ویولن ، خواندم که میگفت :
من در اتاقم هر روز تمرین ویلون میکردم.
بعد از مدتی دیدم دختر جوانی در اتاقش از خانه خودشون که روبروی اتاق کار من بود نشسته و معلومه که داره به صدای ساز من گوش میده ؛ و روزهای بعد هم آن دختر جوان همان جا می نشست و من هم تمرین میکردم.
طولی نکشید که دلباخته اش شدم !
و مشتاق تر و دلباخته پرشورتر از قبل تمرین میکردم و گاهی لبخند رضایتش را حس میکردم.
عاشق شده ای ، ای دل سودات مبارک باد
بعد از مدتی یکروز دیدم دختر نیامد ؛ دلم سخت گرفت ، روز بعد هم پیداش نشد و روز بعد هم ، دیگه انگار آب شده بود رفته بود تو زمین !
ملک در ادامه میگه : دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم درب خونه شون رو زدم یکی اومد بیرون من سراغ اون دختر رو گرفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم.
اون شخص گفت پس شما نوازنده اون آهنگهایی هستین که لیلی رو از خود بیخود کرده بود آره ؟
من گفتم لیلی ؟؟
پاسخ داد آره لیلی بود و مرتب تعریف شما را میکرد !
گفتم خب لیلی کجا رفته ؟!
و اون آهی کشید و پاسخ داد : لیلی فوت کرد !!!
من پرسیدم چرا ... ؟
پاسخ داد : لیلی بیمار بود و از هر دو پا فلج ! اسدالله ملک میگه خشکم زد ؛ همه ی بدنم مثل یه تیکه یخ شد !
لیلی . . . لیلی من . . .
یعنی او فلج و بیمار بوده . . . ؟
میگه با پاهایی لرزان کشان کشان خودم رو به خونه رسوندم و عقده ام ترکید !!!
گریه برای لیلی ام . . .
گریه ی لیلی
ملک از خود بیخود میشه ؛ تمام وجودش پر از عشق لیلی ای ، که دیگر نیست ...
در این عالم نیروی درونش به جنبش در میاد و آرشه اش روی سیم های آماده ویلون میشینه، و شاهکاری توامان ، با گریه هایش برای لیلی اش ، خلق میشه.
قصه لیلی تموم شد ولی شاهکاری خلق شد که اسدالله ملک اسمش را گذاشت "گریه ی لیلی"
عشق چه ها که نمیکند !
بالاخص؛ وقتی با هنر در آمیزد .....
🍏🍎🍃
✨
در منزلِ خجستهٔ اسفند
–همسایهٔ سراچهٔ فروردین–
با شاخههای تُرد، بلوغ جوانهها
باران به چشمروشنیِ صبح آمدهست.
زشت است اگر که من
–یار قدیم و همدمِ همساغرِ سحر–
در کوچههای خامش و خلوت نجویمش
یا
با جامِ شعرِ خویش خوشآمد نگویمش.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
✨
در منزلِ خجستهٔ اسفند
–همسایهٔ سراچهٔ فروردین–
با شاخههای تُرد، بلوغ جوانهها
باران به چشمروشنیِ صبح آمدهست.
زشت است اگر که من
–یار قدیم و همدمِ همساغرِ سحر–
در کوچههای خامش و خلوت نجویمش
یا
با جامِ شعرِ خویش خوشآمد نگویمش.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
✨
همیشه کسی پیدا میشود که
دوستم داشته باشد، اگر هم کسی نباشد،
هوا، ماسەها، آب و نور دوستم دارند.
هرگز ترکم نمیکنند.
📖 #دیوانه_وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
🍏🍎🍃
همیشه کسی پیدا میشود که
دوستم داشته باشد، اگر هم کسی نباشد،
هوا، ماسەها، آب و نور دوستم دارند.
هرگز ترکم نمیکنند.
📖 #دیوانه_وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
🍏🍎🍃
La France De Mon Enfance
Enrico Macias
🎶❤️🎶
#French #Music 🎼
Artist: #Enrico_Macias
Title: La France de mon enfance
🎼فرانسه ی کودکی من
🗣#انریکو_ماسیاس
🍏🍎🍃
#French #Music 🎼
Artist: #Enrico_Macias
Title: La France de mon enfance
🎼فرانسه ی کودکی من
🗣#انریکو_ماسیاس
🍏🍎🍃
barkhizam-
reza pirbadian
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم_حافظ_دکلمه رضا پیربادیان
🍏🍎🍃
🍏🍎🍃