Minaye del (feat. Homa Mirafshar)
Hayedeh
🎼❤️🎼
اشک هایم را
در باد می خندم؛
عشق؛ دو بالِ
کبوترِ سبزی ست!
که مرا ...
تا عرشِ یقین
کوچ می دهد؛
تو را
در قلبِ خدا
می بوسم و خدا را
در چشم هایِ ماهِ تو ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
اشک هایم را
در باد می خندم؛
عشق؛ دو بالِ
کبوترِ سبزی ست!
که مرا ...
تا عرشِ یقین
کوچ می دهد؛
تو را
در قلبِ خدا
می بوسم و خدا را
در چشم هایِ ماهِ تو ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
Hayedeh – Minaye del (feat. Homa Mirafshar)
پدر فوتیس در حالی که محو زیبایی آسمان و زمین پس از باران بود، گفت:
"روزی از کشیشی که دور از صومعه خود در خلوتکده ای در کوهستان می زیست، پرسیدم:
_پدر! تو چگونه راه رستگاری را یافتی؟
جواب داد:
_ فرزند! خودم هم نمی دانم؛ این کار خود به خود و بدون آنکه من متوجه باشم، صورت گرفته است...یک روز صبح از خواب برخاستم، شب باران باریده بود. از پنجره به بیرون نگریستم. همین والسلام!
گفتم :
_همین؟!
_گفت: آری فرزند! بیش از این چه می خواهی؟ من خدا را پشت پنجره ام دیدم ..."
از این سخنان ناگهان نوری در آسمان درخشید و قلب مانولیوس از آن خنک شد و پس از مدتی سکوت عمیق گفت:
"_متشکرم پدر! من خدا را در فرصت های بزرگ و در لحظات بحرانی می جستم. ولی تو او را در هر موقعیتی به من نشان می دهی؛ من او را در یک مرگ خشونت آمیز می جستم و تو او را در مبارزه پیش پاافتاده هرروزه به من می نمایی."
" _ هرکس به جز آن چیزی که می جوید، هرگز چیزی نمی یابد. ما همان طور که تو احساس کرده ای خدا را در آن جا خواهیم یافت که به سراغش می رویم و خدایی که ما خواهیم یافت، به آن شکل نیست که آن ها که هرگز ندیده اند، وصفش می کنند:
خدا پیرمردی با گونه های گلی رنگ نیست که با قیافه ای حق به جانب بر تختی از ابرهای مخمل نشسته باشد و فرمان بدهد؛
بلکه خدا آن آوای ضعیفی است که از درون ما برمی خیزد."
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 مسیح_بازمصلوب
🍏🍎🍃
"روزی از کشیشی که دور از صومعه خود در خلوتکده ای در کوهستان می زیست، پرسیدم:
_پدر! تو چگونه راه رستگاری را یافتی؟
جواب داد:
_ فرزند! خودم هم نمی دانم؛ این کار خود به خود و بدون آنکه من متوجه باشم، صورت گرفته است...یک روز صبح از خواب برخاستم، شب باران باریده بود. از پنجره به بیرون نگریستم. همین والسلام!
گفتم :
_همین؟!
_گفت: آری فرزند! بیش از این چه می خواهی؟ من خدا را پشت پنجره ام دیدم ..."
از این سخنان ناگهان نوری در آسمان درخشید و قلب مانولیوس از آن خنک شد و پس از مدتی سکوت عمیق گفت:
"_متشکرم پدر! من خدا را در فرصت های بزرگ و در لحظات بحرانی می جستم. ولی تو او را در هر موقعیتی به من نشان می دهی؛ من او را در یک مرگ خشونت آمیز می جستم و تو او را در مبارزه پیش پاافتاده هرروزه به من می نمایی."
" _ هرکس به جز آن چیزی که می جوید، هرگز چیزی نمی یابد. ما همان طور که تو احساس کرده ای خدا را در آن جا خواهیم یافت که به سراغش می رویم و خدایی که ما خواهیم یافت، به آن شکل نیست که آن ها که هرگز ندیده اند، وصفش می کنند:
خدا پیرمردی با گونه های گلی رنگ نیست که با قیافه ای حق به جانب بر تختی از ابرهای مخمل نشسته باشد و فرمان بدهد؛
بلکه خدا آن آوای ضعیفی است که از درون ما برمی خیزد."
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 مسیح_بازمصلوب
🍏🍎🍃
●
من در لحظهای تاریك (ژوئیه 1961) بنوشتن مشغولم، و نمیدانم نژاد بشر آنقدر دوام میکند که نوشته من منتشر یا در صورت انتشار قرائت شود یا نه.
اما هنوز امیدواری هست، و تا امید وجود دارد، نا امیدی از بزدلی است. اینک مهمترین مسأله ای که در برابر جهان قرار دارد بدین قرار است؛ ایا از راه جنگ میتوان چیزی بدست آورد که مورد پسند کسی باشد؟ کندی و خروشچف میگویند آری؛ مردانی که از سلامت نفس برخوردارند میگویند نه. اگر این دو را قادر به تخمین احتمالات عقلانی بدانیم، ناگزیر به این نتیجه میرسیم که هر دو نفر بر این امر که وقت خاتمه دادن به وجود بشر رسیده اتفاق نظر دارند. اما بدیهی است که آنان اینطور فکر نمیکنند. غرور، ادعای بی جا، ترس از باختن قافیه، و ناشکیبائی ناشی از اعتقاد به جهان بینی خاص نیروی قضاوت آنان را ناتوان ساخته است.
نابینائی خود آنان در اثر فشار گروه نیرومندی که خود به همان اندازه نابینا هستند تشدید میشود. احساسات جنگ طلبانه مردم هم، که در اثر تبلیغات آنان و همکاران و زیر دستانشان بوجود آمده است بر آن مزید میکند. در چنین اوضاع و احوال ، چه اقدامی میتوان کرد تا دیوانگیهای بی بند و بار مردم صاحب قدرت عقیم شود؟
یک آدم بدبین شاید چنین گوید : چرا در جستجوی راهی جهت بقای نوع بشر باشیم؟ آیا جای آن نیست، از اینکه بار سنگین درد و رنج و نفرت و ترس، که تا امروز زندگی آدمی را ظلمات ساخته بود به پایان میرسد، شادمان باشیم؟
✍#برتراند_راسل
آیا_بشر_آیندهای_هم_دارد
🍏🍎🍃
من در لحظهای تاریك (ژوئیه 1961) بنوشتن مشغولم، و نمیدانم نژاد بشر آنقدر دوام میکند که نوشته من منتشر یا در صورت انتشار قرائت شود یا نه.
اما هنوز امیدواری هست، و تا امید وجود دارد، نا امیدی از بزدلی است. اینک مهمترین مسأله ای که در برابر جهان قرار دارد بدین قرار است؛ ایا از راه جنگ میتوان چیزی بدست آورد که مورد پسند کسی باشد؟ کندی و خروشچف میگویند آری؛ مردانی که از سلامت نفس برخوردارند میگویند نه. اگر این دو را قادر به تخمین احتمالات عقلانی بدانیم، ناگزیر به این نتیجه میرسیم که هر دو نفر بر این امر که وقت خاتمه دادن به وجود بشر رسیده اتفاق نظر دارند. اما بدیهی است که آنان اینطور فکر نمیکنند. غرور، ادعای بی جا، ترس از باختن قافیه، و ناشکیبائی ناشی از اعتقاد به جهان بینی خاص نیروی قضاوت آنان را ناتوان ساخته است.
نابینائی خود آنان در اثر فشار گروه نیرومندی که خود به همان اندازه نابینا هستند تشدید میشود. احساسات جنگ طلبانه مردم هم، که در اثر تبلیغات آنان و همکاران و زیر دستانشان بوجود آمده است بر آن مزید میکند. در چنین اوضاع و احوال ، چه اقدامی میتوان کرد تا دیوانگیهای بی بند و بار مردم صاحب قدرت عقیم شود؟
یک آدم بدبین شاید چنین گوید : چرا در جستجوی راهی جهت بقای نوع بشر باشیم؟ آیا جای آن نیست، از اینکه بار سنگین درد و رنج و نفرت و ترس، که تا امروز زندگی آدمی را ظلمات ساخته بود به پایان میرسد، شادمان باشیم؟
✍#برتراند_راسل
آیا_بشر_آیندهای_هم_دارد
🍏🍎🍃
Audio
فریدون فرح اندوز
✨💖✨
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
✍#هوشنگ_ابتهاج
🎙#فریدون_فرح_ اندوز
🍏🍎🍃
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
✍#هوشنگ_ابتهاج
🎙#فریدون_فرح_ اندوز
🍏🍎🍃
❤1