○
انتظارت را، گم کرده ام
از بیقراری ِ اسفند
تا... تاکستان های
مست شهریور... دویده ام
جامی از شرابِ
خوشه چینِ چشمان ات
برایم بیاور ؛
پاییز نزدیک است!
پرنده های مهاجر
بی قرار کوچ و پروازند؛
و پرنده یِ
آغوش من
بی قرار شمیم
یاس نگاهت؛
با بال های افق
پرپر می زند
در غروب کویر دلتنگی...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
انتظارت را، گم کرده ام
از بیقراری ِ اسفند
تا... تاکستان های
مست شهریور... دویده ام
جامی از شرابِ
خوشه چینِ چشمان ات
برایم بیاور ؛
پاییز نزدیک است!
پرنده های مهاجر
بی قرار کوچ و پروازند؛
و پرنده یِ
آغوش من
بی قرار شمیم
یاس نگاهت؛
با بال های افق
پرپر می زند
در غروب کویر دلتنگی...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
شدم در آسمان محوِ فروغِ ماه و اخترها
نگاهم خیره بر آفاق و بر اعجازِ منظرها
برون از خود شدم
از کالبد گویی سفر کردم
دگر روحی
در این وادی ، نمی گنجد به پیکر ها
از آغاز این دل ای ساقی!
همه محتاج درمان بود
دمی درمان نشد دردِ دلم ،
از نوشِ ساغرها
دلِ در زیر پا
غلتیدهای دارم به خاک و خون،
تنِ غرقابه در خون
از غمی ، پشتی به خنجرها
چه رازی هست ای عشق!
اینچنین از خویشتن دوریم
به زنگار آمدست اینجا,
دل آیینهباورها
به آرامی بتابان
جرعه نوری بر دل و جانها
بپوشان بر تَن آتشها
بزن بر سینه آذرها
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃
شدم در آسمان محوِ فروغِ ماه و اخترها
نگاهم خیره بر آفاق و بر اعجازِ منظرها
برون از خود شدم
از کالبد گویی سفر کردم
دگر روحی
در این وادی ، نمی گنجد به پیکر ها
از آغاز این دل ای ساقی!
همه محتاج درمان بود
دمی درمان نشد دردِ دلم ،
از نوشِ ساغرها
دلِ در زیر پا
غلتیدهای دارم به خاک و خون،
تنِ غرقابه در خون
از غمی ، پشتی به خنجرها
چه رازی هست ای عشق!
اینچنین از خویشتن دوریم
به زنگار آمدست اینجا,
دل آیینهباورها
به آرامی بتابان
جرعه نوری بر دل و جانها
بپوشان بر تَن آتشها
بزن بر سینه آذرها
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃
🙏1
○
پرسیدی از احوالم و گفتم به اشاره
افسوسِ مکرر شده، اندوهِ هماره
ایقاصدکِ زیر لگد مانده، چه پیغام؟
از رفتنِ یکبارهٔ یارانِ سواره
دور از تو، منم غربت آن دورترین کوه
گر پای رسیدن به توام نیست چه چاره؟
از شانهٔ من هیچ پلنگی نپریده
وز سینهٔ من برنکشیدست شراره
اما تو پر از زمزمهٔ دور و درازی
چون شاخِ زمستان بدهد بار بهاره
ای سرو! تورا درک نکردست گلستان
ای ماه! تو را قدر ندانسته ستاره
تقصیر کسی نیست، که خیاط ازل نیز
این پیرهن از رشتهٔ غم کرد قواره
هرچند که تقدیر مرا از تو جدا خواست
تضمین دهدم مرگ به دیدار دوباره
✍#محمدحسین_امیری
🍏🍎🍃
پرسیدی از احوالم و گفتم به اشاره
افسوسِ مکرر شده، اندوهِ هماره
ایقاصدکِ زیر لگد مانده، چه پیغام؟
از رفتنِ یکبارهٔ یارانِ سواره
دور از تو، منم غربت آن دورترین کوه
گر پای رسیدن به توام نیست چه چاره؟
از شانهٔ من هیچ پلنگی نپریده
وز سینهٔ من برنکشیدست شراره
اما تو پر از زمزمهٔ دور و درازی
چون شاخِ زمستان بدهد بار بهاره
ای سرو! تورا درک نکردست گلستان
ای ماه! تو را قدر ندانسته ستاره
تقصیر کسی نیست، که خیاط ازل نیز
این پیرهن از رشتهٔ غم کرد قواره
هرچند که تقدیر مرا از تو جدا خواست
تضمین دهدم مرگ به دیدار دوباره
✍#محمدحسین_امیری
🍏🍎🍃
سعید پور سعید_ نو
@tanehayeghadimi
🎼❤️🎼
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم
می پیچد!
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم
می پیچد!
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃