Good NEW DAY
------------------------
سلام صبح تون به خیر 🙋♀🙋
یکشنبه تان به عشق و زندگی💞💖
تیکتاک لحظه هایتان به حضوری خوش قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
------------------------
سلام صبح تون به خیر 🙋♀🙋
یکشنبه تان به عشق و زندگی💞💖
تیکتاک لحظه هایتان به حضوری خوش قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
رباعیات خیام
@audiobo0ok
📕✨📕
🎙 فایل صوتی کامل
📕 #رباعیات_خیام
✍ #حکیم_عمر_خیام
چون نیست ز هرچه هست
جز باد به دست
چون هست به هرچه هست
نقصان و شکست
انگار که هرچه هست
در عالم نیست
پندار که هرچه نیست
در عالم هست
🍏🍎🍃
🎙 فایل صوتی کامل
📕 #رباعیات_خیام
✍ #حکیم_عمر_خیام
چون نیست ز هرچه هست
جز باد به دست
چون هست به هرچه هست
نقصان و شکست
انگار که هرچه هست
در عالم نیست
پندار که هرچه نیست
در عالم هست
🍏🍎🍃
❤1
○
دنیا طلبان ز حرص مستند همه
موسی کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه
از دوستی حرص شکستند همه
#ابوسعید_البوالخیر
- رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران
- رباعی شمارهٔ ۶۱۸
🍏🍎🍃
دنیا طلبان ز حرص مستند همه
موسی کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه
از دوستی حرص شکستند همه
#ابوسعید_البوالخیر
- رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران
- رباعی شمارهٔ ۶۱۸
🍏🍎🍃
👌1
معمای عشق
○ دنیا طلبان ز حرص مستند همه موسی کش و فرعون پرستند همه هر عهد که با خدای بستند همه از دوستی حرص شکستند همه #ابوسعید_البوالخیر - رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران - رباعی شمارهٔ ۶۱۸ 🍏🍎🍃
عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست
#ابوسعید_البوالخیر
- رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران
- رباعی شمارهٔ ۱۳۳
🍏🍎🍃
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست
#ابوسعید_البوالخیر
- رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران
- رباعی شمارهٔ ۱۳۳
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨
خوش است خلوت اگر یار یار ِ من باشد
نه من بسوزم و او شمع ِ انجمن باشد
من آن نگین ِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست ِ اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم ِ وصال
رقیب مَحرم و حِرمان نصیب ِ من باشد
همای گو مفکن سایهی شَرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان ِ شوق چه حاجت که سوز ِ آتش ِ دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سَر نمیرود آری
غریب را دل ِ سرگشته با وطن باشد
به سان ِ سوسن اگر دهزبان شود حافظ
چو غنچه پیش ِ تواش مُهر بر دهن باشد
#حضرت_حافظ
#فریدون_فرح_اندوز
🍏🍎🍃
خوش است خلوت اگر یار یار ِ من باشد
نه من بسوزم و او شمع ِ انجمن باشد
من آن نگین ِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست ِ اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم ِ وصال
رقیب مَحرم و حِرمان نصیب ِ من باشد
همای گو مفکن سایهی شَرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان ِ شوق چه حاجت که سوز ِ آتش ِ دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سَر نمیرود آری
غریب را دل ِ سرگشته با وطن باشد
به سان ِ سوسن اگر دهزبان شود حافظ
چو غنچه پیش ِ تواش مُهر بر دهن باشد
#حضرت_حافظ
#فریدون_فرح_اندوز
🍏🍎🍃
❤1
○
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
#صائب_تبریزی
غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
#صائب_تبریزی
غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
👌1
حیرانی
شهرام ناظری
🎼❤️🎼
من مست جام باقیام
دارم هوای عاشقی
حیران روی ساقیام
دارم هوای عاشقی
ای جان و ای جانان من
دارم هوای عاشقی
ای وصل و ای هجران من
دارم هوای عاشقی
جان در برِ جانانه شد
دل بر سر پیمانه شد
تن ساکن میخانه شد
دارم هوای عاشقی
گه نور و گه نار آمدم
گه گل، گَهی خار آمدم
گه مست و هشیار آمدم
دارم هوای عاشقی
ای شاه درویشت منم
درویشِ دلْ ریشت منم
بیگانه و خویشت منم
دارم هوای عاشقی
دیوانهی رویت منم
آشفتهی مویت منم
سرگشتهی کویت منم
دارم هوای عاشقی
"از اشعار منتسب به"
#ابوسعید_ابوالخیر
🍏🍎🍃
من مست جام باقیام
دارم هوای عاشقی
حیران روی ساقیام
دارم هوای عاشقی
ای جان و ای جانان من
دارم هوای عاشقی
ای وصل و ای هجران من
دارم هوای عاشقی
جان در برِ جانانه شد
دل بر سر پیمانه شد
تن ساکن میخانه شد
دارم هوای عاشقی
گه نور و گه نار آمدم
گه گل، گَهی خار آمدم
گه مست و هشیار آمدم
دارم هوای عاشقی
ای شاه درویشت منم
درویشِ دلْ ریشت منم
بیگانه و خویشت منم
دارم هوای عاشقی
دیوانهی رویت منم
آشفتهی مویت منم
سرگشتهی کویت منم
دارم هوای عاشقی
"از اشعار منتسب به"
#ابوسعید_ابوالخیر
🍏🍎🍃
❤2
غزلیات حافظ 433
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ
------------------------
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گویِ خوبی بردی از خوبانِ خَلَّخ شاد باش
جام کیخسرو طلب، کافراسیاب انداختی
هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایهٔ دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنداختی
تشنهلب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوهگاه
وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل مِیپرست
حافظ خلوتنشین را در شراب انداختی
وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصرة الدّین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
🍏🍎🍃
------------------------
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گویِ خوبی بردی از خوبانِ خَلَّخ شاد باش
جام کیخسرو طلب، کافراسیاب انداختی
هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایهٔ دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنداختی
تشنهلب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوهگاه
وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل مِیپرست
حافظ خلوتنشین را در شراب انداختی
وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصرة الدّین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
🍏🍎🍃
❤1
○
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را
#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را
#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
سرگرم تمنای تو
فارغ ز گزندست
مجنون ترا
دانه زنجیر سپندست
با خانه به دوشان
چه کند خانه خرابی؟
ایمن بود از سیل
زمینی که بلندست
✍#صائب_تبريزی
🍏🍎🍃
سرگرم تمنای تو
فارغ ز گزندست
مجنون ترا
دانه زنجیر سپندست
با خانه به دوشان
چه کند خانه خرابی؟
ایمن بود از سیل
زمینی که بلندست
✍#صائب_تبريزی
🍏🍎🍃
❤1