معمای عشق
باب اول - حکایت ۳۱ – حکایات گلستان سعدی
○
کلمات، تنها چیزی بودند که میتوانستند هم نجات بدهند و هم نابود کنند.
آنها میتوانستند جهانی بسازند یا آن را به آتش بکشند و این همان چیزی بود که انسانها را هم زیبا و هم خطرناک میکرد…
📕 #کتاب_دزد
✍ #مارکوس_زوساک
🍏🍎🍃
کلمات، تنها چیزی بودند که میتوانستند هم نجات بدهند و هم نابود کنند.
آنها میتوانستند جهانی بسازند یا آن را به آتش بکشند و این همان چیزی بود که انسانها را هم زیبا و هم خطرناک میکرد…
📕 #کتاب_دزد
✍ #مارکوس_زوساک
🍏🍎🍃
هایده - امیدم را مگیر از من خدایا
@bandari_music
🎼❤️🎼
کدام پرنده یِ زخمی؛
در من بال و پر می زند؟
که قفسِ تنگِ سینه ام
از درد میبارد؛
کدامین کوچِ خسته؛
کدام پنجره یِ بسته؛
تو را... از من گرفته؟
که ابری ام؛ بارانی ام؛ ویران ام!
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند... مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
کدام پرنده یِ زخمی؛
در من بال و پر می زند؟
که قفسِ تنگِ سینه ام
از درد میبارد؛
کدامین کوچِ خسته؛
کدام پنجره یِ بسته؛
تو را... از من گرفته؟
که ابری ام؛ بارانی ام؛ ویران ام!
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند... مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📆
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز سه شنبه☀️🐓
۳شهریور ماه ۱۴۰۵ شمسی 25 اوت 2026 میلادی ۱۲ربیع الاول ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
---------------------
الهی!
یاری مان ده
تا که از خواب قرن ها
رخوت تا به تای کج اندیش
رها شویم...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
---------🪴-------------
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز سه شنبه☀️🐓
۳شهریور ماه ۱۴۰۵ شمسی 25 اوت 2026 میلادی ۱۲ربیع الاول ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
---------------------
الهی!
یاری مان ده
تا که از خواب قرن ها
رخوت تا به تای کج اندیش
رها شویم...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
---------🪴-------------
🍏🍎🍃
Good NEW DAY
------------------------
سه شنبه تان در پناه مهر الهی🩵💙
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعلهی گیسوانت
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند.
✍#عمران_صلاحی
🍏🍎🍃
------------------------
سه شنبه تان در پناه مهر الهی🩵💙
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعلهی گیسوانت
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند.
✍#عمران_صلاحی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
در پسِ ملالها و دردها و غمهای بیکران
که بر زندگی مهآلود باری است بس گران
خوشا آن که با بالهای پرتوان
اوج گیرد سوی دشتهای باصفا و نورافشان
خوشا آن که اندیشهاش چون چکاوکان
پر میگشاید آزادانه سحرگه در آسمان
می گسترد بال بر فرازِ زندگی
و میفهمد بیکوشش و آسان
زبانِ گلها و زبانِ هر چیزِ بیزبان!
✍ #شارل_بودلر
🔁 #داریوش_شایگان
🍏🍎🍃
در پسِ ملالها و دردها و غمهای بیکران
که بر زندگی مهآلود باری است بس گران
خوشا آن که با بالهای پرتوان
اوج گیرد سوی دشتهای باصفا و نورافشان
خوشا آن که اندیشهاش چون چکاوکان
پر میگشاید آزادانه سحرگه در آسمان
می گسترد بال بر فرازِ زندگی
و میفهمد بیکوشش و آسان
زبانِ گلها و زبانِ هر چیزِ بیزبان!
✍ #شارل_بودلر
🔁 #داریوش_شایگان
🍏🍎🍃
نذر کردم چو بیایی....
ایلماه
نذر کردم، چو بیایی؛
همه یِ کبوترانِ قفسِ تنگِ
دلم را، در آبیِ عشق رها کنم؛
نذر کردم چو بیایی؛
همه یِ ستاره ها را، در
کلبه یِ تاریکِ غریبانِ جهان،
جا بدهم...
نذر کردم، چو بیایی
همه یِ گل ها را
در سبدِ سبزِ دلم،جمع کنم؛
و بریزم، در رود
و تاجی ازنور بسازم
هدیه بر شاپرکایِ عاشق؛
نذر کردم چو بیایی؛
قطره قطره، شبنم برسانم
به لبِ عاشقِ لیلی
تا که، از آتشِ سوزنده یِ مجنون
یک شبی را مست و مدهوش
در آغوشِ خیالِ تو بخوابد آرام
نذر کردم، چو بیایی؛
شمع را، همدمِ پروانه کنم
وز غمِ عشق بسوزد بالش؛
اشکِ شمع، غبطه خورد
آه کشد بر حالش؛ وز حسرتِ
جان دادنِ پروانه بمیرد، جانش
نذر کردم،
چو بیایی؛ دانه هایِ عشق را
در مزرعه یِ قلبِ جهان، سبز کنم
تا که جغدِ اندوه، گم شود
در پسِ یک کوهِ بلند؛
همه مرغانِ اسیرِ
قفسِ تنگِ دلم را، برسانم
به سرِ چشمه یِ نور
و بریزم شبنم، در
دامنِ پرچینِ گلِ نیلوفر
نذر کردم، چو بیایی
بشوم؛ شاعرکی دیوانه
از سرِ شوق، بمیرم
در آتشِ جانسوزِ نگاهت، بشوم
مست و چو پروانه، بسوزم
وندر خمِ آغوشِ خیالت؛
همچو، لیلی بخرامم
همچو، مجنون بمیرم!!
✍️#فرح_فریماااا
🎙#ایلماه 👑
🍏🍎🍃
همه یِ کبوترانِ قفسِ تنگِ
دلم را، در آبیِ عشق رها کنم؛
نذر کردم چو بیایی؛
همه یِ ستاره ها را، در
کلبه یِ تاریکِ غریبانِ جهان،
جا بدهم...
نذر کردم، چو بیایی
همه یِ گل ها را
در سبدِ سبزِ دلم،جمع کنم؛
و بریزم، در رود
و تاجی ازنور بسازم
هدیه بر شاپرکایِ عاشق؛
نذر کردم چو بیایی؛
قطره قطره، شبنم برسانم
به لبِ عاشقِ لیلی
تا که، از آتشِ سوزنده یِ مجنون
یک شبی را مست و مدهوش
در آغوشِ خیالِ تو بخوابد آرام
نذر کردم، چو بیایی؛
شمع را، همدمِ پروانه کنم
وز غمِ عشق بسوزد بالش؛
اشکِ شمع، غبطه خورد
آه کشد بر حالش؛ وز حسرتِ
جان دادنِ پروانه بمیرد، جانش
نذر کردم،
چو بیایی؛ دانه هایِ عشق را
در مزرعه یِ قلبِ جهان، سبز کنم
تا که جغدِ اندوه، گم شود
در پسِ یک کوهِ بلند؛
همه مرغانِ اسیرِ
قفسِ تنگِ دلم را، برسانم
به سرِ چشمه یِ نور
و بریزم شبنم، در
دامنِ پرچینِ گلِ نیلوفر
نذر کردم، چو بیایی
بشوم؛ شاعرکی دیوانه
از سرِ شوق، بمیرم
در آتشِ جانسوزِ نگاهت، بشوم
مست و چو پروانه، بسوزم
وندر خمِ آغوشِ خیالت؛
همچو، لیلی بخرامم
همچو، مجنون بمیرم!!
✍️#فرح_فریماااا
🎙#ایلماه 👑
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
ایلماه – نذر کردم چو بیایی....
○
خبری ده به من ای باد
که جانان چون است؟
آن گل تازه و آن غنچهٔ خندان چون است؟
روزها شد که دلم رفت و در آن زلف بماند
یارب آن یوسف گمگشته به زندان چون است؟!
#امیر_خسرو_دهلوی
🍏🍎🍃
خبری ده به من ای باد
که جانان چون است؟
آن گل تازه و آن غنچهٔ خندان چون است؟
روزها شد که دلم رفت و در آن زلف بماند
یارب آن یوسف گمگشته به زندان چون است؟!
#امیر_خسرو_دهلوی
🍏🍎🍃
Tasnifeh Majarayeh Del
Abdolhossein Mokhtabad
🎼❤️🎼
مرا از قید مذهبها،
برون آورد، عشق او
که چون خورشید طالع شد،
نهان گردند، کوکبها
✍#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
مرا از قید مذهبها،
برون آورد، عشق او
که چون خورشید طالع شد،
نهان گردند، کوکبها
✍#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃