فَلَک
حسین علیزاده و گروه همخوانان
🎼❤️🎼
فَلَک را جُور بیاَندازه گشته است
جَهان را رَسم و آیین تازه گشته است
هَزار امروز هَمآواز زاغ است
گُل از بیرُونَقیها خارِ باغ است
نَه خَندان غُنچه، نَه سَرو از غَم آزاد
نَه گُل خُرَّم ، نَه بُلبُل خاطِرَش شاد
غَم دیرینه گَر در سینه داری
چِه غَم گر باده ی دیرینه داری
دُو چیز اَندُه بَرَند از خاطِر تَنگ
نِی خُوش نَغمِه و مُرغِ خُوشآهنگ
فَلَک را عادَت دیرینه این است
که با آزادِگان دائم به کین است
✍میرزا نصیر اصفهانی ، قرن ۱۲
🎶آهنگساز : حسین علیزاده
🎼آلبوم: راز نو
🎙هم خوانان : محسن کرامتی ، افسانه رثایی ، هما نیکنام و علی صمدپور
🍏🍎🍃
فَلَک را جُور بیاَندازه گشته است
جَهان را رَسم و آیین تازه گشته است
هَزار امروز هَمآواز زاغ است
گُل از بیرُونَقیها خارِ باغ است
نَه خَندان غُنچه، نَه سَرو از غَم آزاد
نَه گُل خُرَّم ، نَه بُلبُل خاطِرَش شاد
غَم دیرینه گَر در سینه داری
چِه غَم گر باده ی دیرینه داری
دُو چیز اَندُه بَرَند از خاطِر تَنگ
نِی خُوش نَغمِه و مُرغِ خُوشآهنگ
فَلَک را عادَت دیرینه این است
که با آزادِگان دائم به کین است
✍میرزا نصیر اصفهانی ، قرن ۱۲
🎶آهنگساز : حسین علیزاده
🎼آلبوم: راز نو
🎙هم خوانان : محسن کرامتی ، افسانه رثایی ، هما نیکنام و علی صمدپور
🍏🍎🍃
○
آدمهایی اندک وجود داشتند که می توانستم بیآنکه احساس دلزدگی کنم ، تا قیام قیامت با آنان زندگی کنم.
اما یک روز نور تابیدن گرفت ، آن روز ، در کیفیسیا، با مرد جوانی همسن و سال خودم دیدار کردم که او را دوست می داشتم و احترامش می نهادم. او در زمره آدمهای انگشتشماری بود که حضورشان را دلپذیرتر از غیبتشان مییافتم.
فوق العاده خوشسیما بود و این را میدانست. شاعر بزرگ غزلسرا بود و این را می دانست. شعری بلند و عالی سروده بود که بارها و بارها آن را می خواندم . از شیوه نظم ، گزینش واژه ، فضای شعری ، و هماهنگی جادویی آن لذتی سیریناپذیر می بردم.
این شاعر از نژاد عقاب بود ؛ با اولین برهم زدن بالها به اوج می رسید. بعدها که به نوشتن نثر نیز دست یازید ، دریافتم که به راستی عقاب بود . زیرا هنگامیکه دست از پرواز میکشید و می کوشید بر روی زمین راه برود ، به سنگینی و بی دست و پایی عقابی در حال راه رفتن می مانست. جایگاهش هوا بود. بال داشت ؛ ذهنی جامد و زمینی نداشت. او جاهای دور و تاریک را میدید . با تصویر می اندیشید . برای او ، شکلهای شاعرانه قضایای منطقی خلل ناپذیر بود. وقتی پایش در پوست گردوی استدلال می رفت و نمیتوانست بیرون بیاید ، تصویری درخشان بر پهنه ذهنش می تابید ، والا از فرط خنده به خود می پیچید و از این راه گریز حاصل می کرد. اما وقاری شاهانه داشت.
وقتی او را می نگریستی که چگونه با خواندن اشعارش پنجره ها را به تپش می انداخت ، احوال شاعران دوره گرد یونان باستان به دستت می آمد، شاعرانی که مکلل به تاجهای برگ مو یا بنفشه ، از کاخی به کاخ دیگر می رفتند و شنوندگان سرکش خویش را با شعر رام می ساختند . از همان لحظه ای که این مرد جوان را دیدم ، احساس کردم افتخار نژاد بشر بود.
در دم با هم دوست شدیم . آنچنان با هم متفاوت بودیم که دریافتیم به یکدیگر نیاز داریم و دوتایی انسان کامل می شویم. من خشن و کم حرف بودم . چنان ذهنم مالامال سؤال بود و درونم عرصه کشمکشهای فلسفی ، که ظواهر مرا نمی فریفت؛ زیرا در ورای چهره زیبا جمجمه می دیدم. از ساده لوحی عاری بودم و اطمینانی به هیچ چیز نداشتم. شاهزاده به دنیا نیامده بودم ؛ در تلاش بودم که شاهزاده شوم. او شنگول و بلندپرواز و مطمئن به خویش بود. به جاودانگی اش ایمان داشت. آسوده خاطر از اینکه شاهزاده به دنیا آمده است، نیازی نداشت برای شاهزاده شدن تلاش کند . آرزوی رسیدن به اوج را هم نداشت. از این بابت هم خیالش جمع بود. او از پیش به اوج رسیده بود . گمان می کرد رودست ندارد. خودش را با هیچیک از هنرمندان بزرگ دیگر، اعم از زنده یا مرده قیاس نمیکرد. و همین سادهلوحی ، اعتماد به نفس و قدرتی عظیم به او میداد.
یکبار ماجرای زنبور ملکه را برایش نقل کردم که چگونه در روز عروسیاش پرواز می کند و فوجی از زنبوران نر سر به دنبال او میگذارند. یکی از آنان موفق می شود_داماد. با او جفت میشود و بقیه بر زمین می افتند و می میرند.
به او گفتم: " خواستگاران، کام برگرفته می میرند. چون لذت شب زفاف را احساس می کنند، گویی همه یکی شدهاند. "
اما دوستم غشغش خندید و گفت : " من نمی فهمم چه میگویی . داماد باید من باشم، من و نه کسی دیگر. "
با خنده پاسخ دادم : " روح " من " نامیده نمی شود، " ما " خوانده می شود. " و گفتار عارفی را به یادش آوردم : " گمان می کنم تاج بر سرم نهادهاند ، حال آنکه دیگران فاتحاند. "
بعدها که بهتر شناختمش ، به او گفتم : " آنجلوس، بزرگترین فرق میان من و تو این است که تو تصور می کنی رستگاری را یافته ای و همین تصور نجاتت می دهد ؛ من گمان می کنم که رستگاری وجود ندارد و همین مایه نجاتم می شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕# گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
آدمهایی اندک وجود داشتند که می توانستم بیآنکه احساس دلزدگی کنم ، تا قیام قیامت با آنان زندگی کنم.
اما یک روز نور تابیدن گرفت ، آن روز ، در کیفیسیا، با مرد جوانی همسن و سال خودم دیدار کردم که او را دوست می داشتم و احترامش می نهادم. او در زمره آدمهای انگشتشماری بود که حضورشان را دلپذیرتر از غیبتشان مییافتم.
فوق العاده خوشسیما بود و این را میدانست. شاعر بزرگ غزلسرا بود و این را می دانست. شعری بلند و عالی سروده بود که بارها و بارها آن را می خواندم . از شیوه نظم ، گزینش واژه ، فضای شعری ، و هماهنگی جادویی آن لذتی سیریناپذیر می بردم.
این شاعر از نژاد عقاب بود ؛ با اولین برهم زدن بالها به اوج می رسید. بعدها که به نوشتن نثر نیز دست یازید ، دریافتم که به راستی عقاب بود . زیرا هنگامیکه دست از پرواز میکشید و می کوشید بر روی زمین راه برود ، به سنگینی و بی دست و پایی عقابی در حال راه رفتن می مانست. جایگاهش هوا بود. بال داشت ؛ ذهنی جامد و زمینی نداشت. او جاهای دور و تاریک را میدید . با تصویر می اندیشید . برای او ، شکلهای شاعرانه قضایای منطقی خلل ناپذیر بود. وقتی پایش در پوست گردوی استدلال می رفت و نمیتوانست بیرون بیاید ، تصویری درخشان بر پهنه ذهنش می تابید ، والا از فرط خنده به خود می پیچید و از این راه گریز حاصل می کرد. اما وقاری شاهانه داشت.
وقتی او را می نگریستی که چگونه با خواندن اشعارش پنجره ها را به تپش می انداخت ، احوال شاعران دوره گرد یونان باستان به دستت می آمد، شاعرانی که مکلل به تاجهای برگ مو یا بنفشه ، از کاخی به کاخ دیگر می رفتند و شنوندگان سرکش خویش را با شعر رام می ساختند . از همان لحظه ای که این مرد جوان را دیدم ، احساس کردم افتخار نژاد بشر بود.
در دم با هم دوست شدیم . آنچنان با هم متفاوت بودیم که دریافتیم به یکدیگر نیاز داریم و دوتایی انسان کامل می شویم. من خشن و کم حرف بودم . چنان ذهنم مالامال سؤال بود و درونم عرصه کشمکشهای فلسفی ، که ظواهر مرا نمی فریفت؛ زیرا در ورای چهره زیبا جمجمه می دیدم. از ساده لوحی عاری بودم و اطمینانی به هیچ چیز نداشتم. شاهزاده به دنیا نیامده بودم ؛ در تلاش بودم که شاهزاده شوم. او شنگول و بلندپرواز و مطمئن به خویش بود. به جاودانگی اش ایمان داشت. آسوده خاطر از اینکه شاهزاده به دنیا آمده است، نیازی نداشت برای شاهزاده شدن تلاش کند . آرزوی رسیدن به اوج را هم نداشت. از این بابت هم خیالش جمع بود. او از پیش به اوج رسیده بود . گمان می کرد رودست ندارد. خودش را با هیچیک از هنرمندان بزرگ دیگر، اعم از زنده یا مرده قیاس نمیکرد. و همین سادهلوحی ، اعتماد به نفس و قدرتی عظیم به او میداد.
یکبار ماجرای زنبور ملکه را برایش نقل کردم که چگونه در روز عروسیاش پرواز می کند و فوجی از زنبوران نر سر به دنبال او میگذارند. یکی از آنان موفق می شود_داماد. با او جفت میشود و بقیه بر زمین می افتند و می میرند.
به او گفتم: " خواستگاران، کام برگرفته می میرند. چون لذت شب زفاف را احساس می کنند، گویی همه یکی شدهاند. "
اما دوستم غشغش خندید و گفت : " من نمی فهمم چه میگویی . داماد باید من باشم، من و نه کسی دیگر. "
با خنده پاسخ دادم : " روح " من " نامیده نمی شود، " ما " خوانده می شود. " و گفتار عارفی را به یادش آوردم : " گمان می کنم تاج بر سرم نهادهاند ، حال آنکه دیگران فاتحاند. "
بعدها که بهتر شناختمش ، به او گفتم : " آنجلوس، بزرگترین فرق میان من و تو این است که تو تصور می کنی رستگاری را یافته ای و همین تصور نجاتت می دهد ؛ من گمان می کنم که رستگاری وجود ندارد و همین مایه نجاتم می شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕# گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
❤1
Audio
●
دلم گرفته است؛
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون حُزن تا به ابد شنیده خواهد شد...
✍#سهراب_سپهری
🎤#احمد_رضا _احمدی
🍏🍎🍃
دلم گرفته است؛
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون حُزن تا به ابد شنیده خواهد شد...
✍#سهراب_سپهری
🎤#احمد_رضا _احمدی
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
● دلم گرفته است؛ دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حُزن تا به ابد شنیده خواهد…
عشق تنها عشق؛
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق؛
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...
و نوشداروی اندوه؟_
"همیشه عاشق تنهاست"
✍#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق؛
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...
و نوشداروی اندوه؟_
"همیشه عاشق تنهاست"
✍#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
❤1
○
ای غمت ؛
سنگین ترین حدّ از مجازات ِ خدا
" پلّه پلّه"
با تو هستم " تا ملاقات خدا
هر کتابی
ناگهان افتاد از چشم همه
تا که چشمت چاپ شد
در انتشارات خدا
سال ها گفتند و...
کافرتر شدم ، اما چه خوب
پیش تو آورده ام
ایمان به آیات خدا
عشق؛ خطّ مستقیمی
در قطار زندگی است
مثل ریل راه آهن در موازات خدا
مهره ها با چشم
زیبای تو حرکت می کنند
من؛ همان شطرنج بازی
که شدم مات ِ خدا
من ؛ همان پیغمبر
بی جبرئیلی که مدام
سوره نازل کردم
از قلبت در اثبات خدا
از سفر برگشته ام
در دستهایم دست توست
از سفر آورده ام
اینبار سوغات خدا!
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
ای غمت ؛
سنگین ترین حدّ از مجازات ِ خدا
" پلّه پلّه"
با تو هستم " تا ملاقات خدا
هر کتابی
ناگهان افتاد از چشم همه
تا که چشمت چاپ شد
در انتشارات خدا
سال ها گفتند و...
کافرتر شدم ، اما چه خوب
پیش تو آورده ام
ایمان به آیات خدا
عشق؛ خطّ مستقیمی
در قطار زندگی است
مثل ریل راه آهن در موازات خدا
مهره ها با چشم
زیبای تو حرکت می کنند
من؛ همان شطرنج بازی
که شدم مات ِ خدا
من ؛ همان پیغمبر
بی جبرئیلی که مدام
سوره نازل کردم
از قلبت در اثبات خدا
از سفر برگشته ام
در دستهایم دست توست
از سفر آورده ام
اینبار سوغات خدا!
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
❤2
08-Deylaman
Saman Samimi
🎼❤️🎼
اي در سرم سوداي تو
جان و دلم شيداي تو
گردون به زير پاي تو
چون خاک ره خوار آمده
جان بنده شد راي تو را
روي دل آراي تو را
خاک کف پاي تو را
چشمم به ديدار آمده
✍#عطار
🍏🍎🍃
اي در سرم سوداي تو
جان و دلم شيداي تو
گردون به زير پاي تو
چون خاک ره خوار آمده
جان بنده شد راي تو را
روي دل آراي تو را
خاک کف پاي تو را
چشمم به ديدار آمده
✍#عطار
🍏🍎🍃
📆
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز دوشنبه☀️🐓
۲ شهریور ماه ۱۴۰۵ شمسی 24 اوت 2026 میلادی ۱۱ربیع الاول ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
---------------------
در دایره قسمت
ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی
حکم، آن چه تو فرمایی
#حافظ
---------------------------
قدم های فردا به عشق و زندگی
#معمای_عشق
---------🪴-------------
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز دوشنبه☀️🐓
۲ شهریور ماه ۱۴۰۵ شمسی 24 اوت 2026 میلادی ۱۱ربیع الاول ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
---------------------
در دایره قسمت
ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی
حکم، آن چه تو فرمایی
#حافظ
---------------------------
قدم های فردا به عشق و زندگی
#معمای_عشق
---------🪴-------------
🍏🍎🍃
معمای عشق
📆 با نام و یاد حضرت دوست 🗓 امروز دوشنبه☀️🐓 ۲ شهریور ماه ۱۴۰۵ شمسی 24 اوت 2026 میلادی ۱۱ربیع الاول ۱۴۴۸ قمری --------🪴--------🪴------ نبض زندگی تپنده به عشق و امید 💛❤️💛 --------------------- در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی …
ترس از رنج
از خود رنج بدتر است،
تاریكترین لحظهٔ شب
لحظه پیش از برآمدن آفتاب است.."
📕 #کیمیاگر
✍ #پائولو_کوئلیو
از خود رنج بدتر است،
تاریكترین لحظهٔ شب
لحظه پیش از برآمدن آفتاب است.."
📕 #کیمیاگر
✍ #پائولو_کوئلیو