❤3👍2👏2
○
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست!
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست!
حضرت#مولانا
🍏🍎🍃
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست!
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست!
حضرت#مولانا
🍏🍎🍃
❤2👍1👏1
○
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی..
خانه دوست کجاست
✍#سهراب_سپهری
شنبه تان به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی..
خانه دوست کجاست
✍#سهراب_سپهری
شنبه تان به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
❤2👍1👌1
○
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
❤3👍1👌1
معمای عشق
○ چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است فسردگی و کدورت شده است عالمگیر جوان و…
○
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
❤4👍1👌1
معمای عشق
Photo
○
قدم هایِ کودکی ام را، می شمارم
در پس سال هایِ رفته بی بازگشت
زندگی ام را قدم می زنم؛
دست هایِ گرم و مهربانِ مادربزرگ
سکوتِ عاشقانه پدر بزرگ ، که
بواقع بزرگ بود و بزرگوار ...
خاطره روزهایِ هراسانِ پاییزی،
لابلایِ برگ ها به دنبالِ خرمالو
هایِ رسیده و شیرین، که چقدر
هم شیرین بود،
شیرین، مثل لبخند عشق!
و شاتوت هایِ ترش و شیرینی که سرخیِ لب هایم می شد، در تابستان هایِ داغ، در خاله بازی های کودکانه مان، زیر پلکانِ حیاط خانه پدربزرگ؛
و آواز خوشِ پدرم که دوستان و آشنایان بلبل غزلخوانش می خواندند صدایی ملکوتی و آسمانی داشت و کلاس درس و تعلیم آواز و زندگی اش سراسر پیچ و تاب ، با آن همه استعداد و هنر که از هستی وام گرفته بود و از کنش و واکنش های قدم هایِ رفته اش... و شعرهایِ پخته و زیبایی، که می سرود و همدمِ غربت و بیگانگی اش بود در دنیایی که تو را نمی فهمند و چقدر تواضع داشت و چقدر مهربان بود و چقدر زلال...
و چه زود از بام خانه ما پرید .....
و مادر که دست های اش، همدمِ شمعدانی هایِ پشتِ پنجره بود و مونسِ کوکب ها و یاس و یاسمن هایِ باغچه حیاط مان...
عاشقِ خاک بود، عاشقِ آب و پاکی و طراوت...
ومن در سراشیبِ روزهایِ کودکی ام، از مرزِ قرن ها گذشتم، و از همان روزهایِ سبز آموختم، عطرِ عشق را در لابلایِ لحظه هایِ زندگی باید بویید، و همراه با شرابِ گسِ زندگی، دردها را باید نوشید، باید عاشق بود تا بتوانی از این همه مرز بگذری، باید عاشق بود تا بتوانی همراه مرغکانی شاد پرواز را، تجربه کنی و زمانی که از خود دل کنده ای در آسمان آبیِ عشق بار دیگر تولد دوباره ای را، آغاز کنی و
شرابِ عشق را به تمامی بنوشی ...
من؛ عشق را،
از ورایِ قرن ها، تنهایی می فهمم
که با عشق و در عشق زاده شدم...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
#مقدمه📕معمای_عشق۲
بهمن ماه _ ۱۴۰۱
🍏🍎🍃
قدم هایِ کودکی ام را، می شمارم
در پس سال هایِ رفته بی بازگشت
زندگی ام را قدم می زنم؛
دست هایِ گرم و مهربانِ مادربزرگ
سکوتِ عاشقانه پدر بزرگ ، که
بواقع بزرگ بود و بزرگوار ...
خاطره روزهایِ هراسانِ پاییزی،
لابلایِ برگ ها به دنبالِ خرمالو
هایِ رسیده و شیرین، که چقدر
هم شیرین بود،
شیرین، مثل لبخند عشق!
و شاتوت هایِ ترش و شیرینی که سرخیِ لب هایم می شد، در تابستان هایِ داغ، در خاله بازی های کودکانه مان، زیر پلکانِ حیاط خانه پدربزرگ؛
و آواز خوشِ پدرم که دوستان و آشنایان بلبل غزلخوانش می خواندند صدایی ملکوتی و آسمانی داشت و کلاس درس و تعلیم آواز و زندگی اش سراسر پیچ و تاب ، با آن همه استعداد و هنر که از هستی وام گرفته بود و از کنش و واکنش های قدم هایِ رفته اش... و شعرهایِ پخته و زیبایی، که می سرود و همدمِ غربت و بیگانگی اش بود در دنیایی که تو را نمی فهمند و چقدر تواضع داشت و چقدر مهربان بود و چقدر زلال...
و چه زود از بام خانه ما پرید .....
و مادر که دست های اش، همدمِ شمعدانی هایِ پشتِ پنجره بود و مونسِ کوکب ها و یاس و یاسمن هایِ باغچه حیاط مان...
عاشقِ خاک بود، عاشقِ آب و پاکی و طراوت...
ومن در سراشیبِ روزهایِ کودکی ام، از مرزِ قرن ها گذشتم، و از همان روزهایِ سبز آموختم، عطرِ عشق را در لابلایِ لحظه هایِ زندگی باید بویید، و همراه با شرابِ گسِ زندگی، دردها را باید نوشید، باید عاشق بود تا بتوانی از این همه مرز بگذری، باید عاشق بود تا بتوانی همراه مرغکانی شاد پرواز را، تجربه کنی و زمانی که از خود دل کنده ای در آسمان آبیِ عشق بار دیگر تولد دوباره ای را، آغاز کنی و
شرابِ عشق را به تمامی بنوشی ...
من؛ عشق را،
از ورایِ قرن ها، تنهایی می فهمم
که با عشق و در عشق زاده شدم...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
#مقدمه📕معمای_عشق۲
بهمن ماه _ ۱۴۰۱
🍏🍎🍃
❤2👏2💯2
معمای عشق
○ قدم هایِ کودکی ام را، می شمارم در پس سال هایِ رفته بی بازگشت زندگی ام را قدم می زنم؛ دست هایِ گرم و مهربانِ مادربزرگ سکوتِ عاشقانه پدر بزرگ ، که بواقع بزرگ بود و بزرگوار ... خاطره روزهایِ هراسانِ پاییزی، لابلایِ برگ ها به دنبالِ خرمالو هایِ رسیده و…
لطفا دوستانم با مهر...این متن خوانش نشود
سپاسگزارم 🙏❤️ آوای سبزتان پویا
سپاسگزارم 🙏❤️ آوای سبزتان پویا
👌3❤2👍2
un bateau de bisous
@FrenchOnline
❤️
قایقی از بوسه
برایت می فرستم
که دریایی از نوازش حملش می کند
و نسیمی از محبت به پیش می راندش،
تو برایم
چه می فرستی..؟!
#معمای_عشق
🍏🍎🍃
قایقی از بوسه
برایت می فرستم
که دریایی از نوازش حملش می کند
و نسیمی از محبت به پیش می راندش،
تو برایم
چه می فرستی..؟!
#معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3👍2👌2