○
((این جهان کوه است و فعل ما ندا))
من روی تپه ها بودم. چند دوست هم همراه من بودند. یکروز، ما نزدیک دره ای رفتیم که صخره ها پژواک خیلی واضحی ایجاد میکردند. یکی از دوستان صدای سگ درآورد و آن صدا از تپه های زیادی شنیده شد. و آنگاه یکی دیگر، صدای فاخته درآورد و صدای کوکو در تپه ها پیچید. من گفتم:«دنیا هم مانند این است: هرآنچه که ما پرتاب کنیم، به سوی ما برمی گردد. گل، گل می آفریند و خار، خار. برای یک قلب پر از عشق، کل جهان شروع به باریدن عشق می کند و برای شخص پر از نفرت، شعله های دردناک آتش، در همۀ اطراف زبانه می کشند.»
آنگاه من برای آن دوستان یک داستان تعریف کردم: یک پسر جوان برای اولین بار به جنگلی که نزدیک روستایش بود، رفت. او بسیار ترسیده بود و به خاطر تنهایی، بسیار مراقب بود. ناگهان صدای لغزشی از میان بوته ها به گوشش رسید. مطمئناً کسی مخفیانه به دنبال او بود. او با صدای بلند فریاد زد:«کی آنجاست؟» تپه ها با صدای کمی بلندتر گفتند:«کی آنجاست؟» حال او کاملاً متقاعد شد که کسی در آنجا پنهان شده است. او حتی بدون این هم می ترسید. دستها و پاهای او شروع به لرزیدن کردند و قلب او شروع به تپیدن کرد. اما برای شهامت دادن به خودش، به شخص پنهان شده گفت:« ای ترسو!» و صدای بازتاب گفت:«ای ترسو!» برای آخرین بار او بر خودش مسلط شد و فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» تپه و جنگل هم فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» آنگاه آن پسر به سرعت به سمت روستا فرار کرد. بازتاب صدای پای او چنان به نظرش رسید که گویی کسی به دنبال اوست و اکنون او حتی شهامت نداشت برگردد و به پشت سرش نگاه کند. با رسیدن به در خانه اش، بیهوش شد و بر زمین افتاد. هنگامی که به هوش آمد، همه چیز روشن شد. مادرش با شنیدن همۀ ماجرا با صدای بلند خندید و گفت:«دوباره فردا به همانجا برو و آنچه را که من می گویم به آن شخص اسرارآمیز بگو. من از آن شخص کاملاً آگاهم. او مردی بسیار خوب و دوست داشتنی است.» آن پسر روز بعد به آنجا رفت . هنگامی که به آنجا رسید گفت:«دوست من» صدا پیچید:«دوست من!» این صدای دوستانه او را تسلی داد و گفت:«من تو را دوست دارم!» ، تپه ها و جنگل، همه تکرار کردند:«من تو را دوست دارم!»
آیا داستان پژواک صدا، داستان به اصطلاح زندگی خودمان نیست؟
و آیا ما همه بچه ها و بیگانه های جنگلِ این جهان نیستیم که بازتاب صدای خودمان را می شنویم و می ترسیم و فرار می کنیم؟
آیا واقعاً همان وضعیت نیست؟
اما بیاد داشته باشید که اگر «من تو را میکشم» یک پژواک است، «من تو را دوست دارم» هم یک پژواک است.
رها شدن از پژواک اول و ماندن در عشق پژواک دوم ، فرار از بچگی نیست. بعضی، از اولی می ترسند و شروع به دوست داشتن دومی می کنند. اما اساساً تفاوتی میان آندو نیست. در هر دوی آنها، عدم بلوغ پنهان است. کسی که به شناخت می رسد، در آزادی از هر دو توهم، زندگی می کند. حقیقت زندگی در پژواکها نیست، بلکه در خویشتن خویش پنهان است.
OSHO/اشو#
🍏🍎🍃
((این جهان کوه است و فعل ما ندا))
من روی تپه ها بودم. چند دوست هم همراه من بودند. یکروز، ما نزدیک دره ای رفتیم که صخره ها پژواک خیلی واضحی ایجاد میکردند. یکی از دوستان صدای سگ درآورد و آن صدا از تپه های زیادی شنیده شد. و آنگاه یکی دیگر، صدای فاخته درآورد و صدای کوکو در تپه ها پیچید. من گفتم:«دنیا هم مانند این است: هرآنچه که ما پرتاب کنیم، به سوی ما برمی گردد. گل، گل می آفریند و خار، خار. برای یک قلب پر از عشق، کل جهان شروع به باریدن عشق می کند و برای شخص پر از نفرت، شعله های دردناک آتش، در همۀ اطراف زبانه می کشند.»
آنگاه من برای آن دوستان یک داستان تعریف کردم: یک پسر جوان برای اولین بار به جنگلی که نزدیک روستایش بود، رفت. او بسیار ترسیده بود و به خاطر تنهایی، بسیار مراقب بود. ناگهان صدای لغزشی از میان بوته ها به گوشش رسید. مطمئناً کسی مخفیانه به دنبال او بود. او با صدای بلند فریاد زد:«کی آنجاست؟» تپه ها با صدای کمی بلندتر گفتند:«کی آنجاست؟» حال او کاملاً متقاعد شد که کسی در آنجا پنهان شده است. او حتی بدون این هم می ترسید. دستها و پاهای او شروع به لرزیدن کردند و قلب او شروع به تپیدن کرد. اما برای شهامت دادن به خودش، به شخص پنهان شده گفت:« ای ترسو!» و صدای بازتاب گفت:«ای ترسو!» برای آخرین بار او بر خودش مسلط شد و فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» تپه و جنگل هم فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» آنگاه آن پسر به سرعت به سمت روستا فرار کرد. بازتاب صدای پای او چنان به نظرش رسید که گویی کسی به دنبال اوست و اکنون او حتی شهامت نداشت برگردد و به پشت سرش نگاه کند. با رسیدن به در خانه اش، بیهوش شد و بر زمین افتاد. هنگامی که به هوش آمد، همه چیز روشن شد. مادرش با شنیدن همۀ ماجرا با صدای بلند خندید و گفت:«دوباره فردا به همانجا برو و آنچه را که من می گویم به آن شخص اسرارآمیز بگو. من از آن شخص کاملاً آگاهم. او مردی بسیار خوب و دوست داشتنی است.» آن پسر روز بعد به آنجا رفت . هنگامی که به آنجا رسید گفت:«دوست من» صدا پیچید:«دوست من!» این صدای دوستانه او را تسلی داد و گفت:«من تو را دوست دارم!» ، تپه ها و جنگل، همه تکرار کردند:«من تو را دوست دارم!»
آیا داستان پژواک صدا، داستان به اصطلاح زندگی خودمان نیست؟
و آیا ما همه بچه ها و بیگانه های جنگلِ این جهان نیستیم که بازتاب صدای خودمان را می شنویم و می ترسیم و فرار می کنیم؟
آیا واقعاً همان وضعیت نیست؟
اما بیاد داشته باشید که اگر «من تو را میکشم» یک پژواک است، «من تو را دوست دارم» هم یک پژواک است.
رها شدن از پژواک اول و ماندن در عشق پژواک دوم ، فرار از بچگی نیست. بعضی، از اولی می ترسند و شروع به دوست داشتن دومی می کنند. اما اساساً تفاوتی میان آندو نیست. در هر دوی آنها، عدم بلوغ پنهان است. کسی که به شناخت می رسد، در آزادی از هر دو توهم، زندگی می کند. حقیقت زندگی در پژواکها نیست، بلکه در خویشتن خویش پنهان است.
OSHO/اشو#
🍏🍎🍃
👌3👏1
○
صبح یکشنبه تان به خیر
آخرین برگ سبز بهار به شادکامی
روزتان به شادی، آرامش و شور و نشاط زندگی...
اگرچه جاده ها
صعب است و ناهموار ؛
باید اما بهاری بود، سبز شد...
جوانه زد... رویید...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
صبح یکشنبه تان به خیر
آخرین برگ سبز بهار به شادکامی
روزتان به شادی، آرامش و شور و نشاط زندگی...
اگرچه جاده ها
صعب است و ناهموار ؛
باید اما بهاری بود، سبز شد...
جوانه زد... رویید...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
Love is the most beautiful reality of life, the reality that creates the most beautiful dreams, and dreams that create the most beautiful realities of life...
#farah_farima
عشق؛ زیباترین... واقعیت زندگی است، واقعيتي که زیباترین رویاها را می سازد و رویاهایی که؛
قشنگ ترین واقعیت را...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
تیک تاک لحظه های حضورتان
به حلاوت عشق و امید 💞🌸
🍏🍎🍃
Love is the most beautiful reality of life, the reality that creates the most beautiful dreams, and dreams that create the most beautiful realities of life...
#farah_farima
عشق؛ زیباترین... واقعیت زندگی است، واقعيتي که زیباترین رویاها را می سازد و رویاهایی که؛
قشنگ ترین واقعیت را...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
تیک تاک لحظه های حضورتان
به حلاوت عشق و امید 💞🌸
🍏🍎🍃
❤3
○
ای در دل من
رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر
تو صبح برخاستهای
ما خود همه شب
نخفتهایم از غم دوست...!
#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
ای در دل من
رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر
تو صبح برخاستهای
ما خود همه شب
نخفتهایم از غم دوست...!
#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
❤3🙏1
Farda Male Mast
Arian Band
🎼❤️🎼
خوشبختی؛
قله هایِ بلندِ
و دورِ آرزوها نیست
سیمرغِ پنهان در
دلِ کوهِ قاف نیست
خوشبختی؛
تپش قلبِ مهربان توست
خوشبختی
دست هایِ بارانی و با سخاوتِ توست!
خوشبختی؛
پنجره ای باز است
رو به کوچه یِ خوشبخت!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
خوشبختی؛
قله هایِ بلندِ
و دورِ آرزوها نیست
سیمرغِ پنهان در
دلِ کوهِ قاف نیست
خوشبختی؛
تپش قلبِ مهربان توست
خوشبختی
دست هایِ بارانی و با سخاوتِ توست!
خوشبختی؛
پنجره ای باز است
رو به کوچه یِ خوشبخت!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3🙏1
«بلوغ یعنی دست کشیدن از این امید که گذشته میتوانست متفاوت باشد.»
بعضی از خستگیهای ما
از آنچه بر ما گذشته نمیآیند.
از جنگیدن با آن میآیند.
از گفتوگویی که سالها در سکوت ادامه پیدا میکند:
«کاش آن اتفاق نمیافتاد...»
«کاش جور دیگری انتخاب کرده بودم...»
و شاید دشوارترین بخشِ ماجرا این باشد که
بخشی از ما هنوز امیدوار است گذشته روزی تغییر کند.
اما زندگی به عقب باز نمیگردد.
و بلوغ شاید از جایی آغاز میشود
که آرامآرام میپذیریم:
این اتفاق افتاده است.
نه اینکه عادلانه بوده.
نه اینکه دردناک نبوده.
نه اینکه نباید برایش سوگواری کرد.
فقط اینکه رخ داده است.
و از آن لحظه،
پرسش دیگری متولد میشود:
با این زندگی که اکنون در دست من است،
چه میخواهم بکنم؟
شاید آزادی،
در فراموش کردنِ گذشته نباشد.
در این باشد که دیگر تمامِ نیروی زندگیمان را
صرفِ تغییر دادنِ چیزی نکنیم
که تغییر نخواهد کرد.
✍#اروین_یالوم
🍏🍎🍃
«بلوغ یعنی دست کشیدن از این امید که گذشته میتوانست متفاوت باشد.»
بعضی از خستگیهای ما
از آنچه بر ما گذشته نمیآیند.
از جنگیدن با آن میآیند.
از گفتوگویی که سالها در سکوت ادامه پیدا میکند:
«کاش آن اتفاق نمیافتاد...»
«کاش جور دیگری انتخاب کرده بودم...»
و شاید دشوارترین بخشِ ماجرا این باشد که
بخشی از ما هنوز امیدوار است گذشته روزی تغییر کند.
اما زندگی به عقب باز نمیگردد.
و بلوغ شاید از جایی آغاز میشود
که آرامآرام میپذیریم:
این اتفاق افتاده است.
نه اینکه عادلانه بوده.
نه اینکه دردناک نبوده.
نه اینکه نباید برایش سوگواری کرد.
فقط اینکه رخ داده است.
و از آن لحظه،
پرسش دیگری متولد میشود:
با این زندگی که اکنون در دست من است،
چه میخواهم بکنم؟
شاید آزادی،
در فراموش کردنِ گذشته نباشد.
در این باشد که دیگر تمامِ نیروی زندگیمان را
صرفِ تغییر دادنِ چیزی نکنیم
که تغییر نخواهد کرد.
✍#اروین_یالوم
🍏🍎🍃
👌2
غزلیات حافظ 366
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ
-------------------------
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
رهروِ منزلِ عشقیم و زِ سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمدهایم
سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و زِ بُستانِ بهشت
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمدهایم
با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
لنگرِ حِلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابرِ خطاپوش ببار
که به دیوانِ عمل نامهسیاه آمدهایم
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پِیِ قافله با آتشِ آه آمدهایم
🍏🍎🍃
-------------------------
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
رهروِ منزلِ عشقیم و زِ سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمدهایم
سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و زِ بُستانِ بهشت
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمدهایم
با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
لنگرِ حِلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابرِ خطاپوش ببار
که به دیوانِ عمل نامهسیاه آمدهایم
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پِیِ قافله با آتشِ آه آمدهایم
🍏🍎🍃
❤1👏1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 366
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
رهروِ منزلِ عشقیم و زِ سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمدهایم
#حافظ
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
رهروِ منزلِ عشقیم و زِ سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمدهایم
#حافظ
❤2
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 366
سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و زِ بُستانِ بهشت
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمدهایم
با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
#حافظ
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمدهایم
با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
#حافظ
❤2