●
شاهدخت قجر در آرزوی یک سقف، یک پنجره، یک پرده!
#عاطفه طیه
مریم فیروز شاهدخت قجر، دختر عبدالحسین فرمانفرما نخستوزیر دورۀ احمدشاه بود. شاهدخت پس از درگذشت پدر، از همسرش که سرهنگی درسخوانده بود جدا شد و به خانۀ پدری بازگشت. این بازگشت آغاز دورۀ جدیدی از زندگی بود که چون گردابی هائل این زن جوانِ مقبول را در خود فروبرد. منزلش بزم شاعران و ادیبان و چیزفهمهای آن روزگار شد و نشستوخاست با دوستانی که اغلب گرایشهای سوسیالیستی داشتند پایش را به جلسات حزب تودۀ ایران باز کرد و به مسیری انداختش که آیندهاش را زیر زبر کرد.
مریم فیروز پس از زمانی کوتاه رابطۀ مهرآمیز با رهی معیّری، که گویا بیشتر برای شاعر شوریده جدّی بود تا شاهدختخانم، دل به نورالدین کیانوری داد و همسروسودای او شد.
دل دادن به کیانوری و پیوند با اندیشۀ چپ همان و تبدیل شدن از یک پرنسس به یک زن عادیِ بیخانومان همان! درست مثل یک داستان! مانند تمام داستانهایی که عشق و آرمان زن یا مردی کاخنشین را کوخنشین کرده، از عرش نازونعمت و تنعّم به فرش نداری و خاک سیاه نشانده!
القصّه
روزگار طوفانی او از همان سالها آغاز شد و ادامه یافت. روزگاری که با ترسولرز و در گریز از شاه و شیخ گذشت. روزگاری که اینجا و آنجا، مخفیانه، در ناامنیِ خانۀ این و آن و سپس خارج از ایران، در پناهِ دیگران گذشت.
پیرانهسر که به ایران بازگشت ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارید. شاهدختخانم زندانی شد. تحقیر شد. شکنجه شد. شلاق خورد و هزار بلای دیگر دید.
آیا مریم در خانۀ پدری گرسنه بود؟ تشنه بود؟ کسی آزارش میداد یا محدودش میکرد؟
نه!
او آرمانی داشت و برایش هزینه داد. هزینۀ آن آرمان، عمری بود که در ناامنی گذشت. هزینهاش راهی پرخطر و هولناک بود که او تا آخر پیمود. راهی که باید طی میشد تا ما امروز اینجا بنشینیم، سبکسنگین و زیرورو و بالاپایینش کنیم و حسنوقبحش را [لابد] جوانمردانه و با عیار انصاف بسنجیم. راهی که هزینۀ آن رنجی بود به قوارۀ یک عمر! آرمانی که هزار بلا به جانش ریخت. از وحشت و طپش و تکاپوی روزهای گذار و گریز بگیر تا تنهایی پرهیاهوی سالهای سلول انفرادی!
سایه ماجراهای زیادی از زندگی و خلقوخوی مریم برای ما تعریف کرده. اما چیزی که بیش از همه در خاطرم ماند، دلم را لرزاند و اشک به چشمم آورد یک جملۀ بینهایت ساده بود که برملاکُن یک نیاز بسیار سادۀ انسانی بود. شاهدختخانم به سایه گفته بود «آرزو دارم خانهای داشته باشم و آن خانه پنجرهای تا برای آن پنجره پردهای بدوزم»!
من زنم. سرم میشود رؤیای خانهای امن و روشن با پنجرهای رو به آفتاب یعنی چه. همین است که این جمله چنین به دلم چنگ میزند.
عاقبت در سال ۱۳۸۶ پیمانۀ عمر پربلندوپست مریم فیروز پُرگشت و درگذشت. حالا او خسته و زخمی پس از یک عمر زندگی پرآشوب، آرام خوابیده و دارد خواب یک پنجره میبیند. کبوتری سپید نشسته روی هرّهاش و نسیم پردۀ نیلیرنگش را تکان میدهد...
🍏🍎🍃
شاهدخت قجر در آرزوی یک سقف، یک پنجره، یک پرده!
#عاطفه طیه
مریم فیروز شاهدخت قجر، دختر عبدالحسین فرمانفرما نخستوزیر دورۀ احمدشاه بود. شاهدخت پس از درگذشت پدر، از همسرش که سرهنگی درسخوانده بود جدا شد و به خانۀ پدری بازگشت. این بازگشت آغاز دورۀ جدیدی از زندگی بود که چون گردابی هائل این زن جوانِ مقبول را در خود فروبرد. منزلش بزم شاعران و ادیبان و چیزفهمهای آن روزگار شد و نشستوخاست با دوستانی که اغلب گرایشهای سوسیالیستی داشتند پایش را به جلسات حزب تودۀ ایران باز کرد و به مسیری انداختش که آیندهاش را زیر زبر کرد.
مریم فیروز پس از زمانی کوتاه رابطۀ مهرآمیز با رهی معیّری، که گویا بیشتر برای شاعر شوریده جدّی بود تا شاهدختخانم، دل به نورالدین کیانوری داد و همسروسودای او شد.
دل دادن به کیانوری و پیوند با اندیشۀ چپ همان و تبدیل شدن از یک پرنسس به یک زن عادیِ بیخانومان همان! درست مثل یک داستان! مانند تمام داستانهایی که عشق و آرمان زن یا مردی کاخنشین را کوخنشین کرده، از عرش نازونعمت و تنعّم به فرش نداری و خاک سیاه نشانده!
القصّه
روزگار طوفانی او از همان سالها آغاز شد و ادامه یافت. روزگاری که با ترسولرز و در گریز از شاه و شیخ گذشت. روزگاری که اینجا و آنجا، مخفیانه، در ناامنیِ خانۀ این و آن و سپس خارج از ایران، در پناهِ دیگران گذشت.
پیرانهسر که به ایران بازگشت ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارید. شاهدختخانم زندانی شد. تحقیر شد. شکنجه شد. شلاق خورد و هزار بلای دیگر دید.
آیا مریم در خانۀ پدری گرسنه بود؟ تشنه بود؟ کسی آزارش میداد یا محدودش میکرد؟
نه!
او آرمانی داشت و برایش هزینه داد. هزینۀ آن آرمان، عمری بود که در ناامنی گذشت. هزینهاش راهی پرخطر و هولناک بود که او تا آخر پیمود. راهی که باید طی میشد تا ما امروز اینجا بنشینیم، سبکسنگین و زیرورو و بالاپایینش کنیم و حسنوقبحش را [لابد] جوانمردانه و با عیار انصاف بسنجیم. راهی که هزینۀ آن رنجی بود به قوارۀ یک عمر! آرمانی که هزار بلا به جانش ریخت. از وحشت و طپش و تکاپوی روزهای گذار و گریز بگیر تا تنهایی پرهیاهوی سالهای سلول انفرادی!
سایه ماجراهای زیادی از زندگی و خلقوخوی مریم برای ما تعریف کرده. اما چیزی که بیش از همه در خاطرم ماند، دلم را لرزاند و اشک به چشمم آورد یک جملۀ بینهایت ساده بود که برملاکُن یک نیاز بسیار سادۀ انسانی بود. شاهدختخانم به سایه گفته بود «آرزو دارم خانهای داشته باشم و آن خانه پنجرهای تا برای آن پنجره پردهای بدوزم»!
من زنم. سرم میشود رؤیای خانهای امن و روشن با پنجرهای رو به آفتاب یعنی چه. همین است که این جمله چنین به دلم چنگ میزند.
عاقبت در سال ۱۳۸۶ پیمانۀ عمر پربلندوپست مریم فیروز پُرگشت و درگذشت. حالا او خسته و زخمی پس از یک عمر زندگی پرآشوب، آرام خوابیده و دارد خواب یک پنجره میبیند. کبوتری سپید نشسته روی هرّهاش و نسیم پردۀ نیلیرنگش را تکان میدهد...
🍏🍎🍃
👌2🕊1
●
"در اینجا، شاعری غمناک خفته است/رهی در سینهی این خاک خفته است"
#رهی_معیری شاعر و ترانهسرای ایرانی است.
عکس: آرامگاه او در گورستان ظهیرالدوله تهران
🍏🍎🍃
"در اینجا، شاعری غمناک خفته است/رهی در سینهی این خاک خفته است"
#رهی_معیری شاعر و ترانهسرای ایرانی است.
عکس: آرامگاه او در گورستان ظهیرالدوله تهران
🍏🍎🍃
🕊2
غزلیات حافظ 269
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ《269》
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------
دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بس
نسیمِ روضهٔ شیراز، پیکِ راهت بس
دگر ز منزلِ جانان سفر مَکُن درویش
که سِیرِ معنوی و کُنجِ خانقاهت بس
وگر کمین بِگُشایَد غمی ز گوشهٔ دل
حریمِ درگهِ پیرِ مغان، پناهت بس
به صَدرِ مِصْطَبه بنشین و ساغرِ مِی نوش
که این قَدَر ز جهان، کسبِ مال و جاهَت بس
زیادتی مَطَلَب، کار بر خود آسان کن
صُراحیِ مِیِ لعل و بُتی چو ماهَت بس
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
هوایِ مسکن مألوف و عهدِ یارِ قدیم
ز رهروانِ سفرکرده، عذرخواهت بس
به مِنَّتِ دگران خو مَکُن که در دو جهان
رضایِ ایزد و اِنعامِ پادشاهت بس
به هیچ وِردِ دگر نیست حاجت ای حافظ
دعایِ نیمْشب و درسِ صبحگاهت بس
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------
دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بس
نسیمِ روضهٔ شیراز، پیکِ راهت بس
دگر ز منزلِ جانان سفر مَکُن درویش
که سِیرِ معنوی و کُنجِ خانقاهت بس
وگر کمین بِگُشایَد غمی ز گوشهٔ دل
حریمِ درگهِ پیرِ مغان، پناهت بس
به صَدرِ مِصْطَبه بنشین و ساغرِ مِی نوش
که این قَدَر ز جهان، کسبِ مال و جاهَت بس
زیادتی مَطَلَب، کار بر خود آسان کن
صُراحیِ مِیِ لعل و بُتی چو ماهَت بس
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
هوایِ مسکن مألوف و عهدِ یارِ قدیم
ز رهروانِ سفرکرده، عذرخواهت بس
به مِنَّتِ دگران خو مَکُن که در دو جهان
رضایِ ایزد و اِنعامِ پادشاهت بس
به هیچ وِردِ دگر نیست حاجت ای حافظ
دعایِ نیمْشب و درسِ صبحگاهت بس
🍏🍎🍃
❤1👏1
Abrazame
Laura Fygi
🎼❤️🎼
▫️Artist : #LauraFygi
▫️Title : #Abrazame
▫️Genre : #SpanishPop
▫️Released : 2000
ای خوشا آن دل
که آزاری نمی آيد از او
غير کار عاشقی
کاری نمی آيد از او
✍#رهی_معیری
🍏🍎🍃
▫️Artist : #LauraFygi
▫️Title : #Abrazame
▫️Genre : #SpanishPop
▫️Released : 2000
ای خوشا آن دل
که آزاری نمی آيد از او
غير کار عاشقی
کاری نمی آيد از او
✍#رهی_معیری
🍏🍎🍃
❤1👌1
Csilavtu
Kalyi Jag
❤1👌1
📕
فیودور میخایلوویچ داستایفسکی یا فیودور میخایلوویچ دوستویِوسکی نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار اهل روسیه بود. داستایفسکی عمق و فراز جامعه روسیه را تجربه کرد. شخصیتهای او در همهٔ رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند.
----------------
کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمیرسد.
🍏🍎🍃
فیودور میخایلوویچ داستایفسکی یا فیودور میخایلوویچ دوستویِوسکی نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار اهل روسیه بود. داستایفسکی عمق و فراز جامعه روسیه را تجربه کرد. شخصیتهای او در همهٔ رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند.
----------------
کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمیرسد.
🍏🍎🍃
👌2
Audio
📕✨📕
📕#جنایت و مکافات
✍#داستایوفسکی
بخش/چهارم
بگذارید چنین ادعا کنم که جنایت و مکافات از بهترین رمان ها تاریخ ادبیات است. شاهکاری تکرارنشدنی که علم روانشناسی تا حد زیادی مدیون این رمان است. داستایفسکی رنج بشر را در این اثر چنان به تصویر کشید که هیچ رمانی قادر به مقابله با آن نیست.
🍏🍎🍃
📕#جنایت و مکافات
✍#داستایوفسکی
بخش/چهارم
بگذارید چنین ادعا کنم که جنایت و مکافات از بهترین رمان ها تاریخ ادبیات است. شاهکاری تکرارنشدنی که علم روانشناسی تا حد زیادی مدیون این رمان است. داستایفسکی رنج بشر را در این اثر چنان به تصویر کشید که هیچ رمانی قادر به مقابله با آن نیست.
🍏🍎🍃
👌2