معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


شب همیشه قبل از سپیده دم تاریک تر می شود
و زندگی نیز درست همین است
روزهای سخت می گذرد، همه چیز بهتر می شود
و خورشید از همیشه درخشان تر خواهد بود

ارنِست میلر ِمینگوِی (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ – درگذشته ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بود. او از پایه‌گذاران یکی از تاثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایع‌نگاری ادبی» شناخته می‌شود.
قدرت بیان و زبردستی همینگوی در توصیف شخصیت‌های داستانی به گونه‌ای بود که او را پدر ادبیات مدرن لقب داده‌اند.
اگر انقدر خوشبخت باشی که بتوانی جوانی‌ات را در پاریس زندگی کنی. به هرجای دیگری در باقی عمرت بروی فرقی نمی‌کند. چون پاریس به مثابه یک جشن بی‌کران (جشن قابل انتقال) است که با تو به هرجایی می‌آید. 

زاد روز #ارنست_ همینگوی
از نویسندگان برجسته معاصر
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
خون و شن , ارنست همینگوی,راوای امیراردلان داودی
@behtarinhayesoti
📕📕

داستان کوتاه #خون_و_شن,نویسنده #ارنست_همینگوی
📕#حقیقت_و_خیال
مترجم :شجاع الدین شفا
راوی:امیر اردلان داودی



🍏🍎🍃
👌2
غزلیات حافظ 152
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ/152
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------------
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد

جانِ عِلْوی هوسِ چاهِ زنخدان تو داشت
دست در حلقهٔ آن زلفِ خَم اندر خَم زد

حافظ آن روز طربنامهٔ عشق تو نوشت
که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


غزل شماره ۱۵۲ دیوان حافظ یکی از شاهکار‌های عرفانی این شاعر شیرین کلام است. حافظ در این غزل به مفاهیمی همچون عقل، عشق، ازل و آفرینش اشاره دارد. حافظ در این غزل می‌گوید حسن حضرت یار ازلی است، پرتویی از آن تجلی یافته است و آتش عشق همه عالم هستی را سوزانده است. حافظ دلیل آفرینش انسان را این می‌داند که فرشتگان عاری از عشق بودند.

عشق زیباترین گوهری است که خداوند آفریده است و آن را به انسان‌ها که اشرف مخلوقات هستند؛ هدیه کرده است...
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
تتلو و حافظ؛ دو روایت از جنون و عشق در دو عصر متفاوت

نویسنده: محمد ناصری‌راد

ادبیات، خانه‌ی جنون‌های مشروع است. جایی‌ست که دلِ عاشق فریاد می‌زند، عقل به زانو می‌افتد و زبان، به خونِ دل، شعر می‌شود. اگر قرن هشتم هجری، حافظِ شیرازی از درونِ شب‌های شراب و فراق، آیینه‌ای بر دل جهان گرفت، امروز در قرن بیست‌ویکم، تتلو، با فریادهای زخمی‌اش در لابه‌لای بیت و باس، نسخه‌ای تازه از همان دل‌شکستگی را به گوشِ نسل نو می‌رساند.
دو زبان، دو لحن، دو دوره، اما یک درد.
هر دو، دل‌باخته‌ی معشوقی غایب‌اند.
هر دو، دیوانه‌ی عشقی هستند که عقل تابِ تحملش را ندارد.
و هر دو، آینه‌دارِ جنون و عشق‌اند؛ یکی با غزل، دیگری با بیت.
در طول تاریخ، همیشه شاعرانی بوده‌اند که این آیینه را بلند گرفته‌اند؛ گاه در بزمِ شاهان، گاه در خیابان‌های تاریکِ بی‌کسی.
حافظ شیرازی، یکی از درخشان‌ترین نام‌های آسمان ادبیات فارسی، شاعرِ شب و شراب و شیدایی‌ست. زبانش هم عرفان دارد، هم عشق، هم عصیان. اگرچه در قرن هشتم هجری زیسته، اما واژگانش تا امروز زنده‌اند، و دل‌های بی‌قرار را تسلا می‌دهند.
در نقطه‌ای دور از او، در قرن بیست‌ویکم، خواننده‌ای پدیدار شد به نام امیرحسین مقصودلو، ملقب به امیرتتلو؛ جنجالی، تند، بی‌پروا، اما بی‌شک صاحبِ بیان و نافذ در دل و ذهنِ جوانانِ عصر خویش. تتلو را نباید تنها با معیارهای موسیقی پاپ یا رپ سنجید؛ او یک پدیده‌ی زبانی‌ست، یک شورشگرِ زخم‌خورده که عاشق است و شاعر و شوریده.

این مقاله کوششی‌ست برای نشان دادن آنکه تتلو، بی‌آنکه شاید خود بداند، دنباله‌روی روحی‌ست از حافظ.
او زبان حافظ را عوض کرده، اما دلش هنوز همان دلِ شرابی‌ست.
او همان درد را فریاد می‌زند، فقط با بیانی که نسلِ این زمان آن را می‌فهمد: بی‌واسطه، عصبی، صریح، تلخ، و گاه وقیح؛ اما همچنان شاعر.

زین رو همگان نیک میدانیم شعر، آینه‌ی جانِ زمانه‌ است. اگر حافظ، فرزند قرنی‌ست که عشق در پسِ پرده‌ی شرع و ریا پنهان بود، تتلو صدای عصری‌ست که عشق در هیاهوی دود و سرکوب گم می‌شود. هر دو، در زندانی از محدودیت زیسته‌اند: یکی در دارالسلطنه‌ی تعصب، دیگری در سایه‌ی قضاوت‌ها، فیلترینگ‌ها و هجمه‌های مدرن. اما زبان هر دو، تیغی‌ست که پرده‌ها را می‌درد.

حافظ در پنهان‌گویی و ایهام، بی‌پرواترین حرف‌ها را می‌زد و تتلو در فریادِ رکیک و خام، عریان‌ترین زخم‌ها را نشان می‌دهد. آن یکی شراب را در جام طهارت ریخت تا ریاکاران را رسوا کند، این یکی از "بد فیریک" و "خل زنجیری" بودن گفت تا بغض نسل خسته را فریاد کند. و هر دو، به زبان زمان خویش، راوی یک درد مشترک‌اند: جنونِ عشق و رنجِ آزادی.

با این مقدمه و تفاسیر حال مجال آن رسیده تا یکی از ترانه های تتلو را با اشعارِ حافظ تطبیق دهیم.
تتلو در ترانه ای با عنوانِ "در واقع" میگوید:

"در واقع من یه خل زنجیری‌ام..."

تتلو در ترانه‌ای که به‌درستی محبوب دل‌های خسته است، چنین می‌خواند:

در واقع من یه خل زنجیری‌ام
که همه‌جا استرس اینو دارم
تو کجایی؟ در چه حالی؟
به خدا بد فیریکم...

در این بند، تتلو دست در دلِ هزارتوی عاشقی می‌برد. در نگاه نخست، با یک زبان گفتاری، غیرادبی و حتی خشن مواجهیم، اما لایه‌ی زیرین آن، همان حال و هوای غزل‌های حافظ را تداعی می‌کند.
بی‌قراریِ عاشق، اضطرابِ فراق، تهی‌دستی روانی از نیافتن معشوق که همه، پیش‌تر در غزل‌های حافظ نیز به زبانی دیگر فریاد شده‌اند.

بنگریم به این بیت از حافظ:

دوش دیدم که ملایک در می‌خانه زدند
گِلِ آدم بسِرشتند و به پیمانه زدند

حافظ نیز در این بیت، "جنونِ مقدس" عاشقانه‌ای را تصویر می‌کند که خدایان و فرشتگان را نیز به میخانه می‌کشاند. خُلِ زنجیریِ تتلو، همان حافظی‌ست که می‌گوید:

ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر زِ لذت شرب مدام ما


"تو دائمًا در میری از عشق..."

در واقع تو دائمًا در میری از عشق
من هر روز با خودم درگیرم از عشق
تو راحتی ولی من درگیرم از عشق...

در این بند، تتلو از دلِ خود به نبردی روزانه با عشق اشاره دارد؛ گویی عاشق، خود میدان جنگ است و معشوق، گریزان.

این دقیقاً همان شکایت دیرینه‌ی حافظ است، آنجا که می‌گوید:

ای که از کوچه‌ٔ معشوقه‌ٔ ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

و یا:

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

تتلو با زبان امروزی و واژگان شهری، همان زخمی را بازگو می‌کند که حافظ در هاله‌ای از استعاره و آرایه به جان می‌نشاند. هردو می‌گویند: عاشقی رنج دارد، و رنجِ عاشق، بی‌پایان است.

در ادامه تتلو میگوید:
"من روانی شدم اصلاً..."

من روانی شدم اصلاً، آره روانیِ عشق
که دیگه نه من، نه مغز، فقط روانی و عشق...

در این فراز، تتلو از انفجار درونی سخن می‌گوید، از مرزی که در آن دیگر "من" باقی نمی‌ماند و تنها عشق و جنون می‌ماند.

⚫️
👎3🕊1
🔴
🔴

کتاب : «دیوان شرقی»
اثر : گوته

《حافظ ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست .

تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده و سینه ی دریا را می شکافد و پا بر سر امواج می نهد، و من آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم .

در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش، تلاطم می کند.

اما مرا این موج آتشین در کام خویش می کشد و فرو می برد.

با این همه، هنوز در خود جراتی اندک می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم...》

🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
حافظ در چنین حالتی می‌گوید:

دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا

و یا:

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دل گداخت، به جان آمد و بر باد فنا رفت

در هر دو زبان، مرزهای منطق فرو می‌پاشند و عشق، عنان را به جنون می‌سپارد. حافظ از "راز پنهان" می‌نالد، تتلو از "روانی کامل" عاجزانه فریاد میکشد.

زبان، تنها تغییر کرده؛ درد همان است

اگرچه زبان حافظ پر از مِی و دل و جان و یار است و زبان تتلو پر از فیریک و زنجیر و درگیری ذهنی، اما هر دو از یک جراحت سخن می‌گویند. یکی در جام شراب می‌ریزد و دیگری در بیت هیپ‌هاپ فریاد می‌کشد؛ اما هر دو در پی همان معشوق‌اند، همان نجات، همان گمشده، یا شاید همان راهِ سعادت.

در واقع تتلو، برای نسل امروز و نسل Z همان کاری را می‌کند که حافظ برای نسل خویش. او با زبان زخمی کوچه‌ها و تنهایی‌های مدرن، همان مفاهیمی را به میدان می‌کشد که قرن‌ها پیش در قالب غزل‌های عارفانه و عاشقانه جاری بودند.

سخن پایانی

شاید اگر حافظ امروز می‌زیست، واژگانش پر از فیریک و زخم و بغض و تنهایی می‌بود. شاید تتلو، با همان فریادهای زخمی، نسخه‌ای صریح‌تر و رادیکال‌تر از حافظ باشد در شعرِ زمانهٔ خویش.
در هر دو، عشق چیزی‌ست فراتر از خواستنِ کسی؛ عشق، جنون است، تباهی است، رستگاری است، گاهی هم سقوط.

تتلو حافظِ زبان زخمیِ عصر ماست.
و حافظ، تتلوی شراب‌خورده‌ی قرن هشتم.

محمد ناصری‌راد
⚫️
👎2🕊1
🔴


#حافظ_شیرازی‌

اگر بعد از قرن‌های دراز که از خاموشی حافظ می‌گذرد صدای او که از کوچه‌ی رندان بر می‌آید، هنوز تمام ضعف و عظمت انسانیت را منعکس می‌کند از آن روست که پیام او پیام عشق است.
عشق که در اندیشه‌ی او تمام انسانیت را خلاصه می‌کند.
تمام جهان‌بینی حافظ در واقع بر عشق مبتنی است بر مفهوم از خود رهایی که عشق خود جز آن حاصلی ندارد. همین قوت و وسعت تجربه‌ی غنایی شاعر بود که بعدها در اروپای رمانتیک از یکسو گوته را واداشت در وجود وی به یک حافظ مقدس سلام دهد و در دیوان شرقی غرب، پیروی از شیوه‌ی او را آرزو کند و از سوی دیگر ژان لاهور شاعر فرانسوی را وادار کرد تا در مجموعه‌ی پندار او را همچون روح سوزنده و بی‌قراری بستاید که تشنه‌ی عشق بود و لذتی برتر از عشق نمی‌شناسد.
بدون تردید عشق و تجربه‌ی غنایی بارزترین جنبه‌ی تفکر حافظ به شمار است و سایر جنبه‌های تفکر او نیز با همین رشته‌ی مضمون با یکدیگر ارتباط دارد. به علاوه وقتی حافظ از عشق سخن می‌گوید هیچ چیز کمتر از یک تجربه‌ی شخصی در صدای او انعکاس ندارد و شک نیست که آنچه درین زمینه ورای تجربه‌ی شخصی اوست نیز باید از مطالعه و تحقیق در سخنان اهل حکمت و عرفان ناشی باشد.
از این روست که زندگی درونی او در قلمرو ذوق و دنیای عمل، هر دو با عشق ارتباط میابد و منتقد اگر بدین هر دو نکته توجه نکند نمی‌تواند در عمق اندیشه و زندگی او به درستی نفوذ کند. درست است که خود او ورای تجربه‌ی شخصی از اینکه با فکر و دانش مشکل عشق را حل کند خویشتن را مایوس نشان می‌دهد و حل این نکته را مربوط به امری می‌داند که 《نه در حوصله‌ی دانش ماست》لیکن از همین اظهار عجز او پیداست که ورای تجربه‌ی شخصی از راه دانش و اندیشه هم می‌بایست درصدد حل اسرار عشق برآمده باشد و شک نیست که او یگانه متفکر دنیای خویش نیست که درباره‌ی عشق به تحقیق و نظر پرداخته باشد چرا که این بحث در دنیای اسلام سابقه‌‌ای طولانی دارد و حتی حدیث است که هرکس عشق ورزد و پاکدامنی جوید و راز خویش هم پنهان دارد و بمیرد شهید است.

📚 (برگرفته از کتاب از کوچه‌ی رندان
فصل عشق، کدام عشق؟...)
#زرین_کوب

🍏🍎🍃
👌2
⁉️

با درودی بی پایان و تاسف بسیار

با آرزوی شکفتن اصالت فرهنگی
و ادب و ادبیات اصیل این کشور
ابتدا در در دل و جان و خرد مردم
این سرزمین( به خصوص نسل جوان و نو جوان)
و البته که‌‌‌... همچنان در عرصه های ادبی و شخصیت های ارزشمند جهان ادب امروز هم...

نفوذ سخن حافظ در فرانسه با مرور آثار آندره ژید و ویکتور هوگو هویداست. ویکتور هوگو، حافظ را شاعر دل‌ها می‌نامد و در کتاب اشعار خود غزل حافظ را با مطلع «حال دل با تو گفتنم هوس است/ خبر دل شنفتنم هوس است» آورده است.

گوته تنها دلباخته آلمانیِ حافظ نیست. رد پای علاقه مندی به حافظ در فردریش نیچه، فیلسوف پر قصه آلمانی نیز دیده می شود. او با مطالعه آثار بازمانده از ایران باستان، دلبسته فرهنگ ایران باستان شد و البته علاقه مندی گوته به حافظ در دقیق شدن او به این شاعر تاثیر داشته است.

نیچه در مجموعه آثار خود ۱۰ بار نام حافظ را آورده و اغلب نام گوته را با او همراه کرده .
حافظ شاعر دوران هاست. او میدان دار شعر و غزل فارسی است. آن قدر که گوش آدم های ۷۰۰ سال بعد از حافظ، هنوز بدهکارِ خوش رقصی خیال و کلام اوست. دیوان غزلیاتش جزئی از سنت سفره نوروز و یلدای ما ایرانی ها شده و به واسطه همین سنت است که به دیوان شاعر «زده ام فالی و فریادرسی می آید»، تفال می زنیم اما حافظ تنها شاعرِ زبان فارسی نبوده است.

درباره اهمیت حافظ در تاجیکستان می توان از مردم شروع کرد. تاجیکی ها نام حافظ را با عزت و اکرام به زبان می آورند و قبل از خواندن دیوان او «بسم ا...» می گویند. به عقیده دکتر عبدا... جان غفاروف دانشمند تاجیک، عصمت بخارایی، اسیری خجندی و عبدالرحمن مشفقی بخارایی همه تحت تاثیر حافظ بوده اند و حتی چهارپایه گذار ادبیات جدید تاجیک از علامه صدرالدین عینی تا جوان ترین شاعران امروز تاجیک همه در غزل ، حافظ را استاد بر حق خود می دانند.

"این چند متن خلاصه برداشت و
عشقی ست که بزرگان ادب به حافظ
و اشعارش داشته و دارند"

در یکی از کانال های تلگرام با نقد
و بررسی برخوردم ؛
که برایم جای بسی تاسف و
تاثر تلخ بود، همیشه سعی کردم از تعصبات پوچ و بی معنایی که
از سالیان دور به دورِ افکار و ذهن
یات مان پیچیده شده و به آن ها
سخت گره خورده ایم، و البته که
به شخصیت ها؛همچنین
بدون قضاوت و بی ریا نگاه کنم ...
در حد بضاعت اندک و ناچیز
دانسته هایم از این نقد... شاید
بهتر باشد ... بگویم آشفته شدم،
قیاس حافظ با چنان شخصیتی
کذایی ... حافظ و
اشعار نغز حافظ را که قرن هاست
رایحه خوشش روح و جان مان را
معطر می کند و بزرگانی آن چنان
و این چنین مرید و مرادشان را در
او جستجو می کنند و عشق را در
لابلای گلبرگ های گل آذین واژه
های شعر هایش...
براستی به کجا چنین شتابان ... چطور می شود این دو ...
شخصیت را در کنار هم قرار داد و
گفت تتلو ... حافظ امروز ماست و
اشعار حافظ همان را می گوید که
ترانه های ایشان...نه تنهاتاسفبار که فاجعه ای ست؛ در به ابتذال
کشیدن ادب و ادبیات این خاک کهن ...
و توهین و رذالتی بس کور در
قیاس و برداشت و در کنار هم قرار
دادن این دو ... شخصیت...
حافظ ... تتلو...

"براستی که ماهی سیاه کوچولوی
صمد ... گویا در خواب توهمات
کور ... دریا را از یاد برده است...
و در باتلاق باورهایی متعفن دست
و پا می زند" ....

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
.
🔴حافظ در پنهان‌گویی و ایهام، بی‌پرواترین حرف‌ها را می‌زد و تتلو در فریادِ رکیک و خام، عریان‌ترین زخم‌ها را نشان می‌دهد. آن یکی شراب را در جام طهارت ریخت تا ریاکاران را رسوا کند، این یکی از "بد فیریک" و "خل زنجیری" بودن گفت تا بغض نسل خسته را فریاد کند. و هر دو، به زبان زمان خویش، راوی یک درد مشترک‌اند: جنونِ عشق و رنجِ آزادی🔴⁉️

پ:ن چه دردی ست درد به ابتذال
کشاندن ادب و ادبیات اصیل این
سرزمین به دست آفتاب پرستان
کور دل
🍏🍎🍃
5👏3💯1