معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


بار دگر آن
صبح بخندید و بتابید
تا خفته صدساله
هم از خواب درآمد

بار دگر آن
قاضی حاجات ندا کرد
خیزید که آن فاتح ابواب درآمد

#مولانای_جان
درودی به حلاوت مهر و دوستی
صبح تون به خیر روزتان پرامید
🍏🍎🍃
1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


اگر بشر با شر قرین شود به ورطه تباهی می‌رودو
اگر تنها به خیر بگراید از حقیقت واقعی و کلی جهان بی‌خبر می‌ماند. ⠀
آدمی تا بدی و ظلمت را فهم نکند، نمی‌تواند نیکی
و روشنائی را چنانکه باید دریابد.⠀

از شیطان نباید گریخت باید او را شناخت‌
و سپس نفی کرد.
آن گاه نفی او، اثبات درست حقیقت غایی را در
پی خواهد داشت.⠀

#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Abrazame
Laura Fygi
🎼❤️🎼

▫️Artist : #LauraFygi
▫️Title : #Abrazame
▫️Genre : #SpanishPop
▫️Released : 2000
-------------------------
نه قاصدی که
پیامی، به نزد یار برد
نه محرمی،
که سلامی بدان دیار، برد

چو باد راهروی
صبح خیز می‌خواهم
که ناله سحر به گوش یار برد

#سلمان_ساوجی
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


شب همیشه قبل از سپیده دم تاریک تر می شود
و زندگی نیز درست همین است
روزهای سخت می گذرد، همه چیز بهتر می شود
و خورشید از همیشه درخشان تر خواهد بود

ارنِست میلر ِمینگوِی (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ – درگذشته ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بود. او از پایه‌گذاران یکی از تاثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایع‌نگاری ادبی» شناخته می‌شود.
قدرت بیان و زبردستی همینگوی در توصیف شخصیت‌های داستانی به گونه‌ای بود که او را پدر ادبیات مدرن لقب داده‌اند.
اگر انقدر خوشبخت باشی که بتوانی جوانی‌ات را در پاریس زندگی کنی. به هرجای دیگری در باقی عمرت بروی فرقی نمی‌کند. چون پاریس به مثابه یک جشن بی‌کران (جشن قابل انتقال) است که با تو به هرجایی می‌آید. 

زاد روز #ارنست_ همینگوی
از نویسندگان برجسته معاصر
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
خون و شن , ارنست همینگوی,راوای امیراردلان داودی
@behtarinhayesoti
📕📕

داستان کوتاه #خون_و_شن,نویسنده #ارنست_همینگوی
📕#حقیقت_و_خیال
مترجم :شجاع الدین شفا
راوی:امیر اردلان داودی



🍏🍎🍃
👌2
غزلیات حافظ 152
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ/152
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------------
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد

جانِ عِلْوی هوسِ چاهِ زنخدان تو داشت
دست در حلقهٔ آن زلفِ خَم اندر خَم زد

حافظ آن روز طربنامهٔ عشق تو نوشت
که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


غزل شماره ۱۵۲ دیوان حافظ یکی از شاهکار‌های عرفانی این شاعر شیرین کلام است. حافظ در این غزل به مفاهیمی همچون عقل، عشق، ازل و آفرینش اشاره دارد. حافظ در این غزل می‌گوید حسن حضرت یار ازلی است، پرتویی از آن تجلی یافته است و آتش عشق همه عالم هستی را سوزانده است. حافظ دلیل آفرینش انسان را این می‌داند که فرشتگان عاری از عشق بودند.

عشق زیباترین گوهری است که خداوند آفریده است و آن را به انسان‌ها که اشرف مخلوقات هستند؛ هدیه کرده است...
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
تتلو و حافظ؛ دو روایت از جنون و عشق در دو عصر متفاوت

نویسنده: محمد ناصری‌راد

ادبیات، خانه‌ی جنون‌های مشروع است. جایی‌ست که دلِ عاشق فریاد می‌زند، عقل به زانو می‌افتد و زبان، به خونِ دل، شعر می‌شود. اگر قرن هشتم هجری، حافظِ شیرازی از درونِ شب‌های شراب و فراق، آیینه‌ای بر دل جهان گرفت، امروز در قرن بیست‌ویکم، تتلو، با فریادهای زخمی‌اش در لابه‌لای بیت و باس، نسخه‌ای تازه از همان دل‌شکستگی را به گوشِ نسل نو می‌رساند.
دو زبان، دو لحن، دو دوره، اما یک درد.
هر دو، دل‌باخته‌ی معشوقی غایب‌اند.
هر دو، دیوانه‌ی عشقی هستند که عقل تابِ تحملش را ندارد.
و هر دو، آینه‌دارِ جنون و عشق‌اند؛ یکی با غزل، دیگری با بیت.
در طول تاریخ، همیشه شاعرانی بوده‌اند که این آیینه را بلند گرفته‌اند؛ گاه در بزمِ شاهان، گاه در خیابان‌های تاریکِ بی‌کسی.
حافظ شیرازی، یکی از درخشان‌ترین نام‌های آسمان ادبیات فارسی، شاعرِ شب و شراب و شیدایی‌ست. زبانش هم عرفان دارد، هم عشق، هم عصیان. اگرچه در قرن هشتم هجری زیسته، اما واژگانش تا امروز زنده‌اند، و دل‌های بی‌قرار را تسلا می‌دهند.
در نقطه‌ای دور از او، در قرن بیست‌ویکم، خواننده‌ای پدیدار شد به نام امیرحسین مقصودلو، ملقب به امیرتتلو؛ جنجالی، تند، بی‌پروا، اما بی‌شک صاحبِ بیان و نافذ در دل و ذهنِ جوانانِ عصر خویش. تتلو را نباید تنها با معیارهای موسیقی پاپ یا رپ سنجید؛ او یک پدیده‌ی زبانی‌ست، یک شورشگرِ زخم‌خورده که عاشق است و شاعر و شوریده.

این مقاله کوششی‌ست برای نشان دادن آنکه تتلو، بی‌آنکه شاید خود بداند، دنباله‌روی روحی‌ست از حافظ.
او زبان حافظ را عوض کرده، اما دلش هنوز همان دلِ شرابی‌ست.
او همان درد را فریاد می‌زند، فقط با بیانی که نسلِ این زمان آن را می‌فهمد: بی‌واسطه، عصبی، صریح، تلخ، و گاه وقیح؛ اما همچنان شاعر.

زین رو همگان نیک میدانیم شعر، آینه‌ی جانِ زمانه‌ است. اگر حافظ، فرزند قرنی‌ست که عشق در پسِ پرده‌ی شرع و ریا پنهان بود، تتلو صدای عصری‌ست که عشق در هیاهوی دود و سرکوب گم می‌شود. هر دو، در زندانی از محدودیت زیسته‌اند: یکی در دارالسلطنه‌ی تعصب، دیگری در سایه‌ی قضاوت‌ها، فیلترینگ‌ها و هجمه‌های مدرن. اما زبان هر دو، تیغی‌ست که پرده‌ها را می‌درد.

حافظ در پنهان‌گویی و ایهام، بی‌پرواترین حرف‌ها را می‌زد و تتلو در فریادِ رکیک و خام، عریان‌ترین زخم‌ها را نشان می‌دهد. آن یکی شراب را در جام طهارت ریخت تا ریاکاران را رسوا کند، این یکی از "بد فیریک" و "خل زنجیری" بودن گفت تا بغض نسل خسته را فریاد کند. و هر دو، به زبان زمان خویش، راوی یک درد مشترک‌اند: جنونِ عشق و رنجِ آزادی.

با این مقدمه و تفاسیر حال مجال آن رسیده تا یکی از ترانه های تتلو را با اشعارِ حافظ تطبیق دهیم.
تتلو در ترانه ای با عنوانِ "در واقع" میگوید:

"در واقع من یه خل زنجیری‌ام..."

تتلو در ترانه‌ای که به‌درستی محبوب دل‌های خسته است، چنین می‌خواند:

در واقع من یه خل زنجیری‌ام
که همه‌جا استرس اینو دارم
تو کجایی؟ در چه حالی؟
به خدا بد فیریکم...

در این بند، تتلو دست در دلِ هزارتوی عاشقی می‌برد. در نگاه نخست، با یک زبان گفتاری، غیرادبی و حتی خشن مواجهیم، اما لایه‌ی زیرین آن، همان حال و هوای غزل‌های حافظ را تداعی می‌کند.
بی‌قراریِ عاشق، اضطرابِ فراق، تهی‌دستی روانی از نیافتن معشوق که همه، پیش‌تر در غزل‌های حافظ نیز به زبانی دیگر فریاد شده‌اند.

بنگریم به این بیت از حافظ:

دوش دیدم که ملایک در می‌خانه زدند
گِلِ آدم بسِرشتند و به پیمانه زدند

حافظ نیز در این بیت، "جنونِ مقدس" عاشقانه‌ای را تصویر می‌کند که خدایان و فرشتگان را نیز به میخانه می‌کشاند. خُلِ زنجیریِ تتلو، همان حافظی‌ست که می‌گوید:

ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر زِ لذت شرب مدام ما


"تو دائمًا در میری از عشق..."

در واقع تو دائمًا در میری از عشق
من هر روز با خودم درگیرم از عشق
تو راحتی ولی من درگیرم از عشق...

در این بند، تتلو از دلِ خود به نبردی روزانه با عشق اشاره دارد؛ گویی عاشق، خود میدان جنگ است و معشوق، گریزان.

این دقیقاً همان شکایت دیرینه‌ی حافظ است، آنجا که می‌گوید:

ای که از کوچه‌ٔ معشوقه‌ٔ ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

و یا:

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

تتلو با زبان امروزی و واژگان شهری، همان زخمی را بازگو می‌کند که حافظ در هاله‌ای از استعاره و آرایه به جان می‌نشاند. هردو می‌گویند: عاشقی رنج دارد، و رنجِ عاشق، بی‌پایان است.

در ادامه تتلو میگوید:
"من روانی شدم اصلاً..."

من روانی شدم اصلاً، آره روانیِ عشق
که دیگه نه من، نه مغز، فقط روانی و عشق...

در این فراز، تتلو از انفجار درونی سخن می‌گوید، از مرزی که در آن دیگر "من" باقی نمی‌ماند و تنها عشق و جنون می‌ماند.

⚫️
👎3🕊1
🔴
🔴

کتاب : «دیوان شرقی»
اثر : گوته

《حافظ ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست .

تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده و سینه ی دریا را می شکافد و پا بر سر امواج می نهد، و من آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم .

در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش، تلاطم می کند.

اما مرا این موج آتشین در کام خویش می کشد و فرو می برد.

با این همه، هنوز در خود جراتی اندک می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم...》

🍏🍎🍃
🙏1👌1