صیاد
علیرضا افتخاری
🎼❤️🎼
_چقدر دریای بی ساحل
چقدر صیاد ...
چقدر صید و چقدر ماهی
چقدر صحرا ...
چقدر دام و چقدر دانه
چقدر ... آهوی زخمی_ ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
_چقدر دریای بی ساحل
چقدر صیاد ...
چقدر صید و چقدر ماهی
چقدر صحرا ...
چقدر دام و چقدر دانه
چقدر ... آهوی زخمی_ ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
✍#سید علی_صالحی
🎤#خسرو_ شکیبایی
🍏🍎🍃
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
✍#سید علی_صالحی
🎤#خسرو_ شکیبایی
🍏🍎🍃
❤1👌1
غزلیات حافظ 128
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ/128
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Raazo Niaz
Amir Mahan
🎼❤️🎼
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
وی جمله خوبان بر تو لعبتگان
حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
وی جمله خوبان بر تو لعبتگان
حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1🙏1
○
((این جهان کوه است و فعل ما ندا))
من روی تپه ها بودم. چند دوست هم همراه من بودند. یکروز، ما نزدیک دره ای رفتیم که صخره ها پژواک خیلی واضحی ایجاد میکردند. یکی از دوستان صدای سگ درآورد و آن صدا از تپه های زیادی شنیده شد. و آنگاه یکی دیگر، صدای فاخته درآورد و صدای کوکو در تپه ها پیچید. من گفتم:«دنیا هم مانند این است: هرآنچه که ما پرتاب کنیم، به سوی ما برمی گردد. گل، گل می آفریند و خار، خار. برای یک قلب پر از عشق، کل جهان شروع به باریدن عشق می کند و برای شخص پر از نفرت، شعله های دردناک آتش، در همۀ اطراف زبانه می کشند.»
آنگاه من برای آن دوستان یک داستان تعریف کردم: یک پسر جوان برای اولین بار به جنگلی که نزدیک روستایش بود، رفت. او بسیار ترسیده بود و به خاطر تنهایی، بسیار مراقب بود. ناگهان صدای لغزشی از میان بوته ها به گوشش رسید. مطمئناً کسی مخفیانه به دنبال او بود. او با صدای بلند فریاد زد:«کی آنجاست؟» تپه ها با صدای کمی بلندتر گفتند:«کی آنجاست؟» حال او کاملاً متقاعد شد که کسی در آنجا پنهان شده است. او حتی بدون این هم می ترسید. دستها و پاهای او شروع به لرزیدن کردند و قلب او شروع به تپیدن کرد. اما برای شهامت دادن به خودش، به شخص پنهان شده گفت:« ای ترسو!» و صدای بازتاب گفت:«ای ترسو!» برای آخرین بار او بر خودش مسلط شد و فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» تپه و جنگل هم فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» آنگاه آن پسر به سرعت به سمت روستا فرار کرد. بازتاب صدای پای او چنان به نظرش رسید که گویی کسی به دنبال اوست و اکنون او حتی شهامت نداشت برگردد و به پشت سرش نگاه کند. با رسیدن به در خانه اش، بیهوش شد و بر زمین افتاد. هنگامی که به هوش آمد، همه چیز روشن شد. مادرش با شنیدن همۀ ماجرا با صدای بلند خندید و گفت:«دوباره فردا به همانجا برو و آنچه را که من می گویم به آن شخص اسرارآمیز بگو. من از آن شخص کاملاً آگاهم. او مردی بسیار خوب و دوست داشتنی است.» آن پسر روز بعد به آنجا رفت . هنگامی که به آنجا رسید گفت:«دوست من» صدا پیچید:«دوست من!» این صدای دوستانه او را تسلی داد و گفت:«من تو را دوست دارم!» ، تپه ها و جنگل، همه تکرار کردند:«من تو را دوست دارم!»
آیا داستان پژواک صدا، داستان به اصطلاح زندگی خودمان نیست؟
و آیا ما همه بچه ها و بیگانه های جنگلِ این جهان نیستیم که بازتاب صدای خودمان را می شنویم و می ترسیم و فرار می کنیم؟
آیا واقعاً همان وضعیت نیست؟
اما بیاد داشته باشید که اگر «من تو را میکشم» یک پژواک است، «من تو را دوست دارم» هم یک پژواک است.
رها شدن از پژواک اول و ماندن در عشق پژواک دوم ، فرار از بچگی نیست. بعضی، از اولی می ترسند و شروع به دوست داشتن دومی می کنند. اما اساساً تفاوتی میان آندو نیست. در هر دوی آنها، عدم بلوغ پنهان است. کسی که به شناخت می رسد، در آزادی از هر دو توهم، زندگی می کند. حقیقت زندگی در پژواکها نیست، بلکه در خویشتن خویش پنهان است.
OSHO/اشو#
🍏🍎🍃
((این جهان کوه است و فعل ما ندا))
من روی تپه ها بودم. چند دوست هم همراه من بودند. یکروز، ما نزدیک دره ای رفتیم که صخره ها پژواک خیلی واضحی ایجاد میکردند. یکی از دوستان صدای سگ درآورد و آن صدا از تپه های زیادی شنیده شد. و آنگاه یکی دیگر، صدای فاخته درآورد و صدای کوکو در تپه ها پیچید. من گفتم:«دنیا هم مانند این است: هرآنچه که ما پرتاب کنیم، به سوی ما برمی گردد. گل، گل می آفریند و خار، خار. برای یک قلب پر از عشق، کل جهان شروع به باریدن عشق می کند و برای شخص پر از نفرت، شعله های دردناک آتش، در همۀ اطراف زبانه می کشند.»
آنگاه من برای آن دوستان یک داستان تعریف کردم: یک پسر جوان برای اولین بار به جنگلی که نزدیک روستایش بود، رفت. او بسیار ترسیده بود و به خاطر تنهایی، بسیار مراقب بود. ناگهان صدای لغزشی از میان بوته ها به گوشش رسید. مطمئناً کسی مخفیانه به دنبال او بود. او با صدای بلند فریاد زد:«کی آنجاست؟» تپه ها با صدای کمی بلندتر گفتند:«کی آنجاست؟» حال او کاملاً متقاعد شد که کسی در آنجا پنهان شده است. او حتی بدون این هم می ترسید. دستها و پاهای او شروع به لرزیدن کردند و قلب او شروع به تپیدن کرد. اما برای شهامت دادن به خودش، به شخص پنهان شده گفت:« ای ترسو!» و صدای بازتاب گفت:«ای ترسو!» برای آخرین بار او بر خودش مسلط شد و فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» تپه و جنگل هم فریاد زد:«من تو را خواهم کشت» آنگاه آن پسر به سرعت به سمت روستا فرار کرد. بازتاب صدای پای او چنان به نظرش رسید که گویی کسی به دنبال اوست و اکنون او حتی شهامت نداشت برگردد و به پشت سرش نگاه کند. با رسیدن به در خانه اش، بیهوش شد و بر زمین افتاد. هنگامی که به هوش آمد، همه چیز روشن شد. مادرش با شنیدن همۀ ماجرا با صدای بلند خندید و گفت:«دوباره فردا به همانجا برو و آنچه را که من می گویم به آن شخص اسرارآمیز بگو. من از آن شخص کاملاً آگاهم. او مردی بسیار خوب و دوست داشتنی است.» آن پسر روز بعد به آنجا رفت . هنگامی که به آنجا رسید گفت:«دوست من» صدا پیچید:«دوست من!» این صدای دوستانه او را تسلی داد و گفت:«من تو را دوست دارم!» ، تپه ها و جنگل، همه تکرار کردند:«من تو را دوست دارم!»
آیا داستان پژواک صدا، داستان به اصطلاح زندگی خودمان نیست؟
و آیا ما همه بچه ها و بیگانه های جنگلِ این جهان نیستیم که بازتاب صدای خودمان را می شنویم و می ترسیم و فرار می کنیم؟
آیا واقعاً همان وضعیت نیست؟
اما بیاد داشته باشید که اگر «من تو را میکشم» یک پژواک است، «من تو را دوست دارم» هم یک پژواک است.
رها شدن از پژواک اول و ماندن در عشق پژواک دوم ، فرار از بچگی نیست. بعضی، از اولی می ترسند و شروع به دوست داشتن دومی می کنند. اما اساساً تفاوتی میان آندو نیست. در هر دوی آنها، عدم بلوغ پنهان است. کسی که به شناخت می رسد، در آزادی از هر دو توهم، زندگی می کند. حقیقت زندگی در پژواکها نیست، بلکه در خویشتن خویش پنهان است.
OSHO/اشو#
🍏🍎🍃
👌2
○
چگونه می شود گفت بدرود
بدرود ای سرزمین من:
سرزمینی که؛
تن پوش آلاله هایش؛
از خون سرخ شقایق هاست
سرزمینی که... بال پرواز
چکاوک های اش زخمی ست!
سرزمینی که؛
در آغوش آن مادری آرمیده است
که اولین قدم هایت را بوسید
و برای شکفتن لبخند تو
و رویش بذرهای آرزوهایت
آسمان تمامی ِ فصل های زردِ
این سرزمین را
بر شانه های آبی ِ عشق نهاد
تا تو بر هر ذره ی روح سبز
و تن نیلگون این خاک سرخ
عاشق باشی؛
آن چنان که قلب تمامی ِ
این جهان هستی به عشق بتپد!
و هر جای این کره ی خاکی
که باشی ؛ از پنجره ی
قلب ات به عابران خسته ی
کوچه های بی چراغ
به خیابان های خیس برفی؛
به آفتاب ... به ماه ...
و به ابرهای نهفته در دل
شب های بی مهتاب بگویی؛
درود ...
درود ای سرزمین من!
درود ای عشق
که به من آموختی؛
هرگز بدرود را...
از تن و جانِ
این سرزمین کبود باور مکن...!
#فرح_فریماااا📕معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
چگونه می شود گفت بدرود
بدرود ای سرزمین من:
سرزمینی که؛
تن پوش آلاله هایش؛
از خون سرخ شقایق هاست
سرزمینی که... بال پرواز
چکاوک های اش زخمی ست!
سرزمینی که؛
در آغوش آن مادری آرمیده است
که اولین قدم هایت را بوسید
و برای شکفتن لبخند تو
و رویش بذرهای آرزوهایت
آسمان تمامی ِ فصل های زردِ
این سرزمین را
بر شانه های آبی ِ عشق نهاد
تا تو بر هر ذره ی روح سبز
و تن نیلگون این خاک سرخ
عاشق باشی؛
آن چنان که قلب تمامی ِ
این جهان هستی به عشق بتپد!
و هر جای این کره ی خاکی
که باشی ؛ از پنجره ی
قلب ات به عابران خسته ی
کوچه های بی چراغ
به خیابان های خیس برفی؛
به آفتاب ... به ماه ...
و به ابرهای نهفته در دل
شب های بی مهتاب بگویی؛
درود ...
درود ای سرزمین من!
درود ای عشق
که به من آموختی؛
هرگز بدرود را...
از تن و جانِ
این سرزمین کبود باور مکن...!
#فرح_فریماااا📕معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Hep Sonradan
Ahmet Kaya
❤🔥1❤1🙏1
○
من رازهای
نهفته ی شب را می دانم؛
وقتی ماه ...
از قاب خالی ِ پنجره ؛
به چشم هایی می اندیشد؛
که انتظار را در کوچه های
زخمی ِ شب خواب می کند !
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
من رازهای
نهفته ی شب را می دانم؛
وقتی ماه ...
از قاب خالی ِ پنجره ؛
به چشم هایی می اندیشد؛
که انتظار را در کوچه های
زخمی ِ شب خواب می کند !
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
Etabe Yaar ~ Ritmi.ir
Alireza Ghorbani ~ Ritmi.ir
🎼❤️🎼
بیرخت جانا، دلم غمگین مکن
رخ مگردان از من مسکین، مکن
خود ز عشقت سینهام خون کردهای
از فراقت دیدهام خونین مکن
بر من مسکین ستم تا کی کنی؟
خستگی و عجز من میبین، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
#فخرالدین_عراقی
🍏🍎🍃
بیرخت جانا، دلم غمگین مکن
رخ مگردان از من مسکین، مکن
خود ز عشقت سینهام خون کردهای
از فراقت دیدهام خونین مکن
بر من مسکین ستم تا کی کنی؟
خستگی و عجز من میبین، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
#فخرالدین_عراقی
🍏🍎🍃
❤1👍1👌1
○
معبودا
ما وام داران کرامت و
رهگذران کوی کرم و رحمت
بیکرانِ توایم؛
به قلب های مان شکوه باور عشق؛
به قدم های مان شورِ ایمان
و به شعورمان؛
درک، جسارت و قدرتِ تغییری
روشن و راستین عطا فرما ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های اولین روز هفته تان
به عشق و امید و آرامش 🌻☀️
🍏🍎🍃
معبودا
ما وام داران کرامت و
رهگذران کوی کرم و رحمت
بیکرانِ توایم؛
به قلب های مان شکوه باور عشق؛
به قدم های مان شورِ ایمان
و به شعورمان؛
درک، جسارت و قدرتِ تغییری
روشن و راستین عطا فرما ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های اولین روز هفته تان
به عشق و امید و آرامش 🌻☀️
🍏🍎🍃
❤1👌1