آشغال فروش_آلبرتو موراویا
@jarasmusic
داستانکوتاه: «آشغال فروش»
نویسنده: #آلبرتو_موراویا
ترجمه: #اعظم_رسولی
گوینده: #اميد_زندگانی
زمان: ۱۹ دقیقه
جمعه هفدهم بود ولی مهم نبود. لباس که پوشیدم پنجاه هزار لیرهای که به اتاویو بدهکار بودم و تمامش اسکناس پنج هزاری بود برداشتم و گذاشتم توی جیب شلوارم و از خانه خارج شدم. اون پنج هزار لیره سهم اتاویو بابت یک معاملهی جواهرات تقلبی بود که با هم انجام داده بودیم و من هم تازه با یک هفته تأخیر داشتم براش میبردم. همین طور که منتظر خط کمربندی تراموا بودم فکرم رفت به پولا و این که باید اون ها رو تحویل اتاویو میدادم. خیلی لجم گرفت. چون راستش بیشتر حق من بود. اون که ریسکی نکرده بود...
#آلبرتو_موراویا (۱۹۰۷-۱۹۹۰) داستاننویس، روزنامهنگار و یکی از نویسندگان برجسته قرن بیستم ایتالیاست.
🍏🍎🍃
نویسنده: #آلبرتو_موراویا
ترجمه: #اعظم_رسولی
گوینده: #اميد_زندگانی
زمان: ۱۹ دقیقه
جمعه هفدهم بود ولی مهم نبود. لباس که پوشیدم پنجاه هزار لیرهای که به اتاویو بدهکار بودم و تمامش اسکناس پنج هزاری بود برداشتم و گذاشتم توی جیب شلوارم و از خانه خارج شدم. اون پنج هزار لیره سهم اتاویو بابت یک معاملهی جواهرات تقلبی بود که با هم انجام داده بودیم و من هم تازه با یک هفته تأخیر داشتم براش میبردم. همین طور که منتظر خط کمربندی تراموا بودم فکرم رفت به پولا و این که باید اون ها رو تحویل اتاویو میدادم. خیلی لجم گرفت. چون راستش بیشتر حق من بود. اون که ریسکی نکرده بود...
#آلبرتو_موراویا (۱۹۰۷-۱۹۹۰) داستاننویس، روزنامهنگار و یکی از نویسندگان برجسته قرن بیستم ایتالیاست.
🍏🍎🍃
.
بزرگترین لذت در زندگی
انجام کاری است که دیگران میگویند:
تو نمیتوانی!
#رومن_به_روایت_پولانسکی
#رومن_پولانسکی
🍏🍎🍃
بزرگترین لذت در زندگی
انجام کاری است که دیگران میگویند:
تو نمیتوانی!
#رومن_به_روایت_پولانسکی
#رومن_پولانسکی
🍏🍎🍃
۰
زمانی که پایم را از در زندان بیرون گذاشته
و به طرف دروازه ای که به آزادی من
منتهی میشد قدم زدم،
میدانستم که اگر تلخی ها
و نفرت ها را با خود از زندان بيرون ببرم،
در بيرون زندان نيز زندانی خواهم بود.
#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
زمانی که پایم را از در زندان بیرون گذاشته
و به طرف دروازه ای که به آزادی من
منتهی میشد قدم زدم،
میدانستم که اگر تلخی ها
و نفرت ها را با خود از زندان بيرون ببرم،
در بيرون زندان نيز زندانی خواهم بود.
#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
۰
با دانه دانه اشک تو خورشید
دریای مرده را
به خروشی خجسته میخواند.
با جرعه جرعه شهد صدایت شب
شنریزه های راکد ساحل را
تا سربلند کردن امواج
به پیش میراند...
با تکه تکه های بلور نگاهت بهار
شبجامه میکند
تَنِ گلهای نیمه خواب......
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
با دانه دانه اشک تو خورشید
دریای مرده را
به خروشی خجسته میخواند.
با جرعه جرعه شهد صدایت شب
شنریزه های راکد ساحل را
تا سربلند کردن امواج
به پیش میراند...
با تکه تکه های بلور نگاهت بهار
شبجامه میکند
تَنِ گلهای نیمه خواب......
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و
دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
وگر دستِ محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون،
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوَشِ مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشتِ در
چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد،
بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست
حریفا!
گوش سرما برده است این،
یادگار سیلیِ سردِ زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود،
پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته،
سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
#مهدی_اخوانثالث
🍏🍎🍃
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و
دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
وگر دستِ محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون،
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوَشِ مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشتِ در
چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد،
بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست
حریفا!
گوش سرما برده است این،
یادگار سیلیِ سردِ زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود،
پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته،
سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
#مهدی_اخوانثالث
🍏🍎🍃
برخیز شتربانا بربند کجاوه
ادیب الممالک فراهانی
✨🤍✨
برخیز شتربانا بربند کجاوه
بخشی از مسمط درخشان:
#ادیبالممالک_فراهانی
🎙با خوانش زیبای:
#فریدون_فرحاندوز
🍏🍎🍃
برخیز شتربانا بربند کجاوه
بخشی از مسمط درخشان:
#ادیبالممالک_فراهانی
🎙با خوانش زیبای:
#فریدون_فرحاندوز
🍏🍎🍃
۰
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلألو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع
میشود...
#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلألو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع
میشود...
#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃