معمای عشق
735 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
⌛️


قدم های اولین روز هفته تان
به عشق و رویشی سبز و پویا

🍏🍎🍃
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


مرا در حریمِ غربتِ
بی فصلِ کوچ
تا تقدسِ
میلاد عشق؛ 
به میعاد سبز اقاقی ها؛ ببر

بگذار؛
بال هایِ ترد احساس ام
پرواز را
تا مرزِ  بیکرانه یِ
یک باور خوش‌تجربه کند
.
بگذار؛
اهورایِ شکفته در آیینه یِ
هزار تکه یِ درونم؛
بوسه ای باشد
بر روحِ عریانِ آفرینش!

و بر گونه های زرد آفتابگردان ها؛
در تلالوء گیسوانِ خیسِ آفتاب!!


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های اولین روز هفته تان
در مسیری سبز و پویا 🌻
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام صبحگاهی_گروه سازهای ملی
@bazmemusighi
🎼❤️🎼

قطعه بیکلام "سلام صبحگاهی"
ساخته:استاد حسن کسایی
اجرا: گروه سازهای ملی به سرپرستی حسین علیزاده🎵
--------------------------------
سلامی به گیسویِ افشانِ باد
به سکرِ نگاهی؛ که برده ز یاد

سلامی به بوسه؛ به لبخند
به دستانِ پرمهر ،
به دل های شاد
        
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1👏1


منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است

گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک
نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است

مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است

گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ
تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است

#حضرت_حافظ
درودی به حلاوت مهر و طراوت
و شادابی زندگی روزتان پرامید
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
عالمه یک رنگی ؛
هایده
🎼❤️🎼


نسیم صبح  پنداری
زکوی یار می آید
بجانها مژده می آرد
که آن دلدار می آید
بصد اکرام  می باید
باستقبال او رفتن
که بوی دوست می آرد
زکوی یارمی آید.


#سیف_فرغانی
🍏🍎🍃
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ساقیا! پرکن
ز صهبایِ حقیقت جامِ ما
تا شود شیرین
ز لطفِ بیکرانت، کام ما

ای صبا بهرِ خدا
از ما گذر کن سویِ دوست
         تا مگر بر او رسانی
                از وفا پیغامِ ما

در دل ما نیست دیگر
تابِ هجرانش ولی
گر نسیمی آید از کویش
                  بود پدرامِ ما

یارب از بی لطفی دلدار
            جان بر لب رسید
کی شود در
   نا امیدی ها روا آلام ما
                     

انتظار یار بردن گوئیا
      بی حاصل است
          خلق می خندند
روز و شب به فکر خامِ ما

می خرد بر جان صداقت
تیرِ بختِ عشق را
     تا چو مجنون قرن ها
        بر جا بماند ، نامِ ما

#ح_صداقت📕اشک_ قلم
🍏🍎🍃
3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#داستان_کوتاه
(کشیش و ابلیس)

اولین روزی که آقای راجرز میخواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد و درست جلو خانه‌اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت ، آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید: تو کیستی؟

مرد با نزاکت پاسخ داد: من ابلیس هستم

آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره ماند و تصور کرد به درجۀ بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد ، این احتمال با وجود مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت شد و سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس رفت و گلوی او را گرفت و گفت : سالهاست دنبالت بودم تا خفه‌ات کنم

چند لحظه که گلویش را فشار داد ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد و در آخرین لحظه به کشیش گفت: دیوانه اگر من بمیرم چطور میخواهی مردم را موعظه کنی؟

سوال ابلیس بسیار منطقی به نظر آمد طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و به سمت کلیسا راه افتاد ، ابلیس دوباره گفت: لطفا مرا روی زمین رها نکن میدانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم می‌میرم

آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس شده بود پرسید: چکار میتوانم برایت انجام دهم؟؟

ابلیس لبخندی زد و گفت: من دیده نمیشوم ، سنگین هم نیستم و قول میدهم که مزاحمتی برایت نداشته باشم فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم

آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه تازه‌اش را از دست بدهد قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود . ابلیس راست میگفت نه سنگین بود و نه مزاحمتی ایجاد میکرد ، آقای راجرز هم دیگر به ابلیس فکر نکرد فقط در آستانۀ ورود به کلیسا از او پرسید : تو که اگر روی زمین باشی میمیری پس تا حالا کجا بودی؟

ابلیس گفت: روی دوش کشیش قبلی بودم که دیروز مُرد سپس با هم وارد کلیسا شدند ..‌.

👤#یووال_هرری
🍏🍎🍃
👌3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ملخ ها؛
مزرعه ی خیس را درو کردند!

گراز ها؛
تنِ زخمی ِ خاک را
به توبره یِ
خرافه یِ کین؛ کشیدند

و  کلاغ ها؛
در سوگ ناباورانه یِ
قرن های سیاه فریب؛
تمامِ فصل را؛
در آغوش خالی ِ
مترسک ها؛ غریبانه گریستند!!

#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍21👌1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غزلیات حافظ 55
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ/55
📖 هر روز یک غزل از حافظ
---------------------------
خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
ز کارستانِ او یک شمه این است

جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن
حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است

ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟
که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است

عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق
که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟
حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بندِ دین است
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Molaghat
Moein
🎼❤️🎼

من از پروانه بودن ها؛
من از دیوانه بودن ها؛

من از بازی ی یک شعله
ی سوزنده که آتش زده
بر دامان پروانه؛
نمی ترسم

من از هیچ بودن ها؛
از عشق نداشتن ها؛
از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم.....

🍏🍎🍃
👌3👏1