○
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا به خشم آورم خدای ترا!
✍#فروغ_ فرخزاد
زاد روزش گرامی یادش سبز🎂
درودی به مهر و دوستی صبح به
خیر روزتان شاد و پرامید 🤍
🍏🍎🍃
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا به خشم آورم خدای ترا!
✍#فروغ_ فرخزاد
زاد روزش گرامی یادش سبز🎂
درودی به مهر و دوستی صبح به
خیر روزتان شاد و پرامید 🤍
🍏🍎🍃
❤1
○
درودی به روشنای آفتاب و مهر
اولین روز هفته تان به شروعی
سبز و شاد 💛 ضرباهنگ زندگی
به ترنم خوش عشق و امید 🩵
نگاه پرمهر خدای مهربان بدرقه
ی قدم هایتان ...
هفت روز هفته تان به آرامش🤍
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
درودی به روشنای آفتاب و مهر
اولین روز هفته تان به شروعی
سبز و شاد 💛 ضرباهنگ زندگی
به ترنم خوش عشق و امید 🩵
نگاه پرمهر خدای مهربان بدرقه
ی قدم هایتان ...
هفت روز هفته تان به آرامش🤍
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
○
تو با من می رفتی ...
تو در من می خواندی ؛
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی...
✍#فروغ_فرخزاد
میلادش گرامی یادش سبز 🎂
🍏🍎🍃
تو با من می رفتی ...
تو در من می خواندی ؛
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی...
✍#فروغ_فرخزاد
میلادش گرامی یادش سبز 🎂
🍏🍎🍃
❤1
Winter's Kiss
Bijan Mortazavi
🎼❤️🎼
🎼# بوسهی زمستان
🎻#بیژن_مرتضوی
-----------------------
همچنان
دنبال آن چیزی میگردم
که با گم کردنش
گم شدم .....
#محمود_درویش
🍏🍎🍃
🎼# بوسهی زمستان
🎻#بیژن_مرتضوی
-----------------------
همچنان
دنبال آن چیزی میگردم
که با گم کردنش
گم شدم .....
#محمود_درویش
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
وقت کاشیکاری ام
با بهترین تصویر شد!
مسجدی پیرم، که با
چشمان تو تعمیر شد
خنده ات جای اذان،
گلدسته ها را فتح کرد
بوسه ات سرمنشاء
شیواترین تکبیر شد
ای خدای در سفر!
یک لحظه جایی صبر کن!
قبله ام را جا به جا کردی،
نمازم دیر شد!
راستی، شاید
به جایِ مذهب رنگ و ریا
عشق؛ دین تازه ام،
یک روز عالمگیر شد،
شاید اصلا جاده یِ
ابریشم گیسوی تو
زد ورق تاریخ را و
باعث تغییر شد
یا که حتی
سال هایِ دور
در ده ها زبان
آیه آیه شعرهایِ
دفترم تفسیر شد!
خواب می دیدم
که آزادم میان میله ها!
صبح در آغوش تو
این خواب هم تعبیر شد!
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
وقت کاشیکاری ام
با بهترین تصویر شد!
مسجدی پیرم، که با
چشمان تو تعمیر شد
خنده ات جای اذان،
گلدسته ها را فتح کرد
بوسه ات سرمنشاء
شیواترین تکبیر شد
ای خدای در سفر!
یک لحظه جایی صبر کن!
قبله ام را جا به جا کردی،
نمازم دیر شد!
راستی، شاید
به جایِ مذهب رنگ و ریا
عشق؛ دین تازه ام،
یک روز عالمگیر شد،
شاید اصلا جاده یِ
ابریشم گیسوی تو
زد ورق تاریخ را و
باعث تغییر شد
یا که حتی
سال هایِ دور
در ده ها زبان
آیه آیه شعرهایِ
دفترم تفسیر شد!
خواب می دیدم
که آزادم میان میله ها!
صبح در آغوش تو
این خواب هم تعبیر شد!
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
❤1
○
سَرِ انسان هرچه تهیتر باشد،
میلِ کمتری به پُر شدن نشان میدهد
و این یگانه استثناء از قاعدهٔ کلیِ طبیعت است...
📕 تمساح
#فیودور_داستایفسکی
🍏🍎🍃
سَرِ انسان هرچه تهیتر باشد،
میلِ کمتری به پُر شدن نشان میدهد
و این یگانه استثناء از قاعدهٔ کلیِ طبیعت است...
📕 تمساح
#فیودور_داستایفسکی
🍏🍎🍃
👌1
Hasrat فروغ فرخزاد شیرشاه ماهیار 2012
@moozikestan_bot
🎼❤️🎼
🎼#حسرت
🎤#احمد_ظاهر
✍#فروغ_فرخ زاد
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم ...
🍏🍎🍃
🎼#حسرت
🎤#احمد_ظاهر
✍#فروغ_فرخ زاد
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم ...
🍏🍎🍃
👌1
(www.irtanin.com)
(www.irtanin.com)
📕✨📕
نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /بیست و سوم
🍏🍎🍃
نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /بیست و سوم
🍏🍎🍃
📕
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد.
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیره گون میهنش را نموده بود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان، روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، در صدفی مکتوم قرار داده است، باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغ ایم.
❌ این متن از #امیر هوشنگ ابتهاج نیست ❌
✅#سعید نفری نویسنده این متن است .
🍏🍎🍃
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد.
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیره گون میهنش را نموده بود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان، روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، در صدفی مکتوم قرار داده است، باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغ ایم.
❌ این متن از #امیر هوشنگ ابتهاج نیست ❌
✅#سعید نفری نویسنده این متن است .
🍏🍎🍃
👌1😍1