Gipsy Kings - Escucha Me (Audio)
🎼❤️🎼
#Gipsy_Kings - Escucha Me 1993
بمن گوش کن " #جیبسی_کینگز "
اعضای این گروه در فرانسه متولد شدهاند، اما والدینشان از کولیان اسپانیایی بودند که در جریان جنگ داخلی اسپانیا در دههٔ 1930 مهاجرت کردند. ترانه ها با زبان اسپانیایی و لهجه فرانسوی اجرا شده ...
🍏🍎🍃
#Gipsy_Kings - Escucha Me 1993
بمن گوش کن " #جیبسی_کینگز "
اعضای این گروه در فرانسه متولد شدهاند، اما والدینشان از کولیان اسپانیایی بودند که در جریان جنگ داخلی اسپانیا در دههٔ 1930 مهاجرت کردند. ترانه ها با زبان اسپانیایی و لهجه فرانسوی اجرا شده ...
🍏🍎🍃
❤1🥰1
●
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۱*
*👈چند وقت پیش،شبکه* *تلویزیونی SHOW TV ترکیه گفتگوی مردی ۵۳ ساله را نمایش میداد.
او میگفت:*
*بچه بودم، بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود.
اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم یک روز پدرم گفت:
چون میخواهید مدرسه بروید، براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده. دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه.
گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...*
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۲*
*برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟ گفتم :
نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره.
همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.*
*👈پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.*
*رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده.
به پدرم نگاه کرد و گفت : پس من چی؟
پدر گفت:
دفعه بعد که برم برات میخرم.*
*پولش کافی نبود که برای رفعت هم بخره!😔 اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود.
یه حالتی داشت خیلی ناراحت.*
*👈 فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت:
شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه.
خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم.
اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه.
روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۳*
*گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه.
گفتم آخه کثیف می کنی. گفت:
نه روی فرش میپوشم خاکی نشه.
فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!*
*👈 گفتم :
عجب پسرهِ سمجی هستی، باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم.
خیلی خوشحال شد، شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت:
الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.*
*👈 فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه. رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت:
زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!*
*♦️ زنگ سوم سر کلاس بودم.
مدیر اومد در گوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد، بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه, بابات کارت داره. پیش خودم گفتم حتماً رفعت" الکی اومده گفته بابام کارم داره تا زودتر برم خونه و شلوارمو بپوشه!
من اون موقع کلاس سوم ابتدایی بودم از مدرسه اومدم بیرون.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۴*
*👈♦️در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن.
رسیدم دم در دیدم برادرم رفعت جلوی در نیست.
وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت:
بچهِ کوچک منو بدید.*
*♦️👈تازه فهمیدم اتفاقی افتاده و پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!*
*♦️دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده.
اون از دو سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱ بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.*
*♦️نکته:
ما در دوست داشتن مشکلی نداریم ولی در نشون دادن و ابراز کردن مهربانی و عشق و دوست داشتنمون مشکل داریم.*
*👈اون موقعها عمو و مادر بزرگ و... داشتیم اما بلد نبودیم با بغل کردنشون بگیم که دوستشون داریم.*
*👈اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت:
رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...*
*پاشو با هم بریم خرید کنیم!*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت پایانی*
*👈 من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم:
🍏🍎🍃
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۱*
*👈چند وقت پیش،شبکه* *تلویزیونی SHOW TV ترکیه گفتگوی مردی ۵۳ ساله را نمایش میداد.
او میگفت:*
*بچه بودم، بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود.
اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم یک روز پدرم گفت:
چون میخواهید مدرسه بروید، براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده. دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه.
گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...*
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۲*
*برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟ گفتم :
نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره.
همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.*
*👈پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.*
*رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده.
به پدرم نگاه کرد و گفت : پس من چی؟
پدر گفت:
دفعه بعد که برم برات میخرم.*
*پولش کافی نبود که برای رفعت هم بخره!😔 اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود.
یه حالتی داشت خیلی ناراحت.*
*👈 فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت:
شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه.
خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم.
اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه.
روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۳*
*گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه.
گفتم آخه کثیف می کنی. گفت:
نه روی فرش میپوشم خاکی نشه.
فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!*
*👈 گفتم :
عجب پسرهِ سمجی هستی، باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم.
خیلی خوشحال شد، شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت:
الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.*
*👈 فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه. رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت:
زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!*
*♦️ زنگ سوم سر کلاس بودم.
مدیر اومد در گوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد، بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه, بابات کارت داره. پیش خودم گفتم حتماً رفعت" الکی اومده گفته بابام کارم داره تا زودتر برم خونه و شلوارمو بپوشه!
من اون موقع کلاس سوم ابتدایی بودم از مدرسه اومدم بیرون.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۴*
*👈♦️در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن.
رسیدم دم در دیدم برادرم رفعت جلوی در نیست.
وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت:
بچهِ کوچک منو بدید.*
*♦️👈تازه فهمیدم اتفاقی افتاده و پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!*
*♦️دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده.
اون از دو سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱ بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.*
*♦️نکته:
ما در دوست داشتن مشکلی نداریم ولی در نشون دادن و ابراز کردن مهربانی و عشق و دوست داشتنمون مشکل داریم.*
*👈اون موقعها عمو و مادر بزرگ و... داشتیم اما بلد نبودیم با بغل کردنشون بگیم که دوستشون داریم.*
*👈اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت:
رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...*
*پاشو با هم بریم خرید کنیم!*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت پایانی*
*👈 من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم:
🍏🍎🍃
👌3
●
رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه بدو برو.*
*👈 همانطور که من و همهِ بینندگان و مرد ۵۳ سالهای که این داستان واقعی را تعریف می کرد و اشک میریختند گفت:*
*👈♦️"من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید.
من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم.
از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید!"*
*واقعیت این است که آنقدر در مشغله های زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کرده ایم!*
*هنوز عشق و محبتها و ابراز دوست داشتنهای باقیماندهای داریم که به اطرافیان دور و نزدیک خود نگفتهایم.
هنوز فرصتهایی داریم تا مفید و موثر و انسانیتر رفتار کنیم...*
*نویسنده و تدوینگر:*
*عدنان واعظی*
🍏🍎🍃
رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه بدو برو.*
*👈 همانطور که من و همهِ بینندگان و مرد ۵۳ سالهای که این داستان واقعی را تعریف می کرد و اشک میریختند گفت:*
*👈♦️"من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید.
من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم.
از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید!"*
*واقعیت این است که آنقدر در مشغله های زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کرده ایم!*
*هنوز عشق و محبتها و ابراز دوست داشتنهای باقیماندهای داریم که به اطرافیان دور و نزدیک خود نگفتهایم.
هنوز فرصتهایی داریم تا مفید و موثر و انسانیتر رفتار کنیم...*
*نویسنده و تدوینگر:*
*عدنان واعظی*
🍏🍎🍃
👌3👍1
فصل تازه
گوگوش
🎼❤️🎼
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا … به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما … برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت … برای تو که یک گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من … برای تو که باارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بستهء پروازو می بوسم...
#زویا_زاکاریان
🍏🍎🍃
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا … به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما … برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت … برای تو که یک گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من … برای تو که باارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بستهء پروازو می بوسم...
#زویا_زاکاریان
🍏🍎🍃
❤1👍1🥰1👌1
○
نیچه اغلب از "دوست داشتن سرنوشت" سخن میگفت.
منظورش این بود که بشر میتواند مستقیما با سرنوشت رویاروی شود، آن را بشناسد، شهامت به خرج دهد، آن را بنوازد، به چالش کشد، با آن بستیزد و به آن عشق بورزد.
با اینکه ما «ارباب سرنوشت خویشیم»، جملهای متکبرانهست، ولی ما را از قربانی سرنوشت بودن
محافظت میکند. ما حقیقتا در آفرینش سرنوشتمان دخیلیم!
✍ #رولو_می
📕عشق و اراده
🍏🍎🍃
نیچه اغلب از "دوست داشتن سرنوشت" سخن میگفت.
منظورش این بود که بشر میتواند مستقیما با سرنوشت رویاروی شود، آن را بشناسد، شهامت به خرج دهد، آن را بنوازد، به چالش کشد، با آن بستیزد و به آن عشق بورزد.
با اینکه ما «ارباب سرنوشت خویشیم»، جملهای متکبرانهست، ولی ما را از قربانی سرنوشت بودن
محافظت میکند. ما حقیقتا در آفرینش سرنوشتمان دخیلیم!
✍ #رولو_می
📕عشق و اراده
🍏🍎🍃
🙏1👌1
○
رومئو: ای عشقِ آشوبگر! ای نفرتِ محبت آميز! از هر چيز و از هيچ، چيز ديگری به وجود میآوری. ای سبك سریِ سنگين! ای خودبينی سرسخت! اشكال منظم را تبديل به آشفتگیِ كجومعوج ميكنی. سرب را مبدل به پر میسازی. دود را درخشان، آتش را سرد، و تندرستی را بيمار ميكنی. و خواب را به صورت بيداری بیحركتی درمیآوری كه آنچه هست، نيست. اين عشق است كه من احساس میكنم به آن عشقی ندارم.
✍#ویلیام_شکسپیر
📕 نمایشنامهٔ رومئو و ژولیت
🍏🍎🍃
رومئو: ای عشقِ آشوبگر! ای نفرتِ محبت آميز! از هر چيز و از هيچ، چيز ديگری به وجود میآوری. ای سبك سریِ سنگين! ای خودبينی سرسخت! اشكال منظم را تبديل به آشفتگیِ كجومعوج ميكنی. سرب را مبدل به پر میسازی. دود را درخشان، آتش را سرد، و تندرستی را بيمار ميكنی. و خواب را به صورت بيداری بیحركتی درمیآوری كه آنچه هست، نيست. اين عشق است كه من احساس میكنم به آن عشقی ندارم.
✍#ویلیام_شکسپیر
📕 نمایشنامهٔ رومئو و ژولیت
🍏🍎🍃
❤2🙏1
(www.irtanin.com)
(www.irtanin.com)
📕✨📕
نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /بیست و یکم
🍏🍎🍃
نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /بیست و یکم
🍏🍎🍃
○
اگر عشق؛
دل آدم را تکان نده
چطور بفهمه که زنده س؟ ...
----✍----------------
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود نویسندهٔ معاصر ایرانی ، او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ
آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود. ویکیپدیا
تاریخ تولد: ۲۵ دسامبر ۱۹۳۱، اهواز
فوت: ۴ اکتبر ۲۰۰۲، تهران
محل دفن: امامزاده طاهر (ع)، کرج
درگذشت: ۱۲ مهر ۱۳۸۱ (۷۰ سال); تهران
یادش سبز🌷زاد روزش گرامی🎂
🍏🍎🍃
اگر عشق؛
دل آدم را تکان نده
چطور بفهمه که زنده س؟ ...
----✍----------------
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود نویسندهٔ معاصر ایرانی ، او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ
آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود. ویکیپدیا
تاریخ تولد: ۲۵ دسامبر ۱۹۳۱، اهواز
فوت: ۴ اکتبر ۲۰۰۲، تهران
محل دفن: امامزاده طاهر (ع)، کرج
درگذشت: ۱۲ مهر ۱۳۸۱ (۷۰ سال); تهران
یادش سبز🌷زاد روزش گرامی🎂
🍏🍎🍃
❤1👌1
عەتا ئەحمەد&سالار مەحمود(ئەم دونیا سەیرە)
mp3هەستی دڵ@hastidlll
🎼❤️🎼
🎙عطا_احمد&سالار_محمود
-------------------------------
قحطی امروز
که ما آن را به وضوح
لمس می کنیم،
قحطى اخلاق است!
قحطی همدلی ست!
قحطى رأفت است!
قحطی عشق است!
قحطی انسانیت است!
🍏🍎🍃
🎙عطا_احمد&سالار_محمود
-------------------------------
قحطی امروز
که ما آن را به وضوح
لمس می کنیم،
قحطى اخلاق است!
قحطی همدلی ست!
قحطى رأفت است!
قحطی عشق است!
قحطی انسانیت است!
🍏🍎🍃
🥰1👌1
تصنیف گلپونه ها
ایرج بسطامی
دست هایِ صبحِ بی فردا؛
تکان می داد
گاه وارِ خسته یِ تقدیر را
در خواب...
و ناگه خفتگانِ خفته خوابیدند؛ در ماتم
و شمعی بی فروغ لرزید
دل تنگِ زمین و آسمان هم؛
در غم و اندوه لرزیدند،،،
و خوابیدند،
چشم هایِ منتظر
در صبحِ بی فردا...
و بی رویا... و بی رویا... !
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
پنجم دی ماه سالروز زلزله ی ویرانگر شهر بم و درگذشت "ایرج بسطامی"
یادشان سبز و گرامی🕊🌻
🍏🍎🍃
تکان می داد
گاه وارِ خسته یِ تقدیر را
در خواب...
و ناگه خفتگانِ خفته خوابیدند؛ در ماتم
و شمعی بی فروغ لرزید
دل تنگِ زمین و آسمان هم؛
در غم و اندوه لرزیدند،،،
و خوابیدند،
چشم هایِ منتظر
در صبحِ بی فردا...
و بی رویا... و بی رویا... !
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
پنجم دی ماه سالروز زلزله ی ویرانگر شهر بم و درگذشت "ایرج بسطامی"
یادشان سبز و گرامی🕊🌻
🍏🍎🍃
👌1🕊1