معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram


نگاهی دوباره به زندگی...

برف سنگینی باریده بود. روز دوم معلمی حاج آخوند بود. صبح اول وقت به مدرسه آمده بود. بخاری را روشن کرده بود. کلاس گرم گرم بود....

بچه ها آب هم که می‌خورید به آب خوب نگاه کنید؛ کنار دوزاغه که می‌روید خوب توی چشمه نگاه کنید. هم آب را ببینید هم عکس خودتان را. به سنگای کف دوزاغه خوب نگاه کنید ببینید سنگا چه رنگی هستند.

رنگ گل پیراهن مادرتان چه جوره؟ به آن گل‌های ریز و درشت دقت کردید؟ بچه‌ها این تپه مارون که بالای سر ماست و حالا پوشیده از برفه، یادتانه پاییز چه رنگی بود؟ بهار چه رنگی داشت؟

خب سونیا دخترم من خروس شما را توی حیاط خانه‌تان دیده‌ام. می‌توانی برای ما بگویی خروس شما چه رنگه؟ چند رنگه؟
بچه‌ها کی می‌داند که شکوفه‌ی سیب با زردآلو و آلوسیاه و انجیر چه فرقی دارد؟
بچه‌ها پشت و روی برگ صنوبر در اول بهار با آخر تابستان چه فرقی دارد؟...
یاد بگیرید چه چیزهایی را باید دید و چه چیزهایی را نباید دید. چشم‌ها دروازه‌های کشور وجود ما هستند. گوش‌ها هم دروازه‌اند. همانطور که ما دهانمان را باز می‌کنیم و نان و پنیری، نان و گوشتی می‌خوریم. دیده‌اید باید غذا را خوب جوید تا درست فرو برود و هضم شود. چشم هم که چیزی را می‌بیند؛ جویدن چشم همان دقت کردن شماست و ریز شدن در سرتاپای چیزی است که نگاه می‌کنید. فرقش این است که خوراک چشم دیرتر از یاد می‌رود و بلکه از یاد نمی‌رود.

می‌دانید بچه‌ها کی فهمیدم که درست نگاه نمی‌کنم؟ نوزده سالم بود برای درس و بحث رفتم نجف اشرف. دو سالی گذشته بود که هر چه کردم یادم نیامد خالی که گوشه‌ لب مادرم بود جه جور بود. اندازه‌اش رنگش این که دقیق در کجای گوشه‌ی لبش بود...

خیلی خوب بچه‌ها الان کدام شما می‌داند که خال توی صورت پدر یا مادرش چه جور است؟ من یادم رفته بود. باور می‌کنید دیگر ویرم به درس نبود. از خودم خنده‌ام می گرفت که یک خال نمی‌گذارد حواسم جفت و جور باشد. به کسی هم نمی‌توانستم بگویم. معلمی داشتیم. از صحرا به مدرسه آمده بود. در جوانی چوپانی کرده بود. درس و بحثش همیشه بوی صحرا، بوی بهار، بوی باران می‌داد. فهمید حواسم جا نیست. وقتی پرسید ابراهیم چه آتشی به جانت افتاده، نتوانستم حرفی نزنم. گفتم دلم برای مادرم تنگ شده است.

گفت زود برو مادرت را ببین و برگرد. گفت همین امروز برو. من دو روز بعد رفتم. وارد مارون که شدم دیدم جلو مسجد جمعیت جمع شده بود. تا مرا دیدند خیلی تعجب کردند. بچه‌ها مادرم مرده بود. تابوتش توی حیاط مسجد بود. دست و پایم را گم کرده بودم. کاش زودتر می‌آمدم. رفتم کنار تابوت. سرم را گذاشتم لبه تابوت. اشاره کردم که از کنار تابوت مادرم آن‌هایی که نزدیک بودند دور شوند. هنوز مادرم را کفن نکرده بودند. ملافه‌ی آبی را کنار زدم به صورتش نگاه کردم. خال لبش، گوشه‌ی سمت راست بود. خال ریز و سیاه و برّاق. رنگ مادرم مهتابی شده بود و خال سیاه سیاه. از سیاهی برق می‌زد. نور سیاه!
با خودم عهد کردم که همه چیز را درست ببینم. اگر درست نبینم و فرصت از دست برود. کاش یک روز زودتر رسیده بودم.
تا فردا بچه‌های کلاس سوم و چهارم و پنجم در باره هر چیزی که دوست دارید و آن را خوب دیده‌اید در یک صفحه برای من بنویسید. بچه‌های کلاس اول بروید سنگای کف دوزاغه را خوب ببینید، در باره رنگ سنگا، ماهیا، عکس شاخه‌ها توی چشمه برای ما تعریف کنید. بچه‌های کلاس دوم هر کدام درباره تپه مارون تعریف کنند؛ رنگ تپه در بهار و تابستان و پاییز و زمستان و بچه‌های کلاس سوم درباره‌ی نایه، از چشمه تا مدرسه. می‌ماند بچه‌های حمریان. شما هم هر کدام درباره‌ی خانه‌تان تعریف کنید در باره برکه وسط ده و گهر. سونیا تو یادت باشد درباره رنگ‌های خروستان برای ما تعریف کن.

از مدرسه مستقیم رفتم به سمت دوزاغه تا ببینم سنگ‌های کف چشمه چه رنگی هستند، انگار برای بار اول بود که چشمه را می‌دیدم. سونیا هم روز بعد گفت انگار دفعه اول بوده که خروسشان را دیده است. گفت یک خال آبی روشن ریز هم کنار پره دماغ مادرش دیده که مادرش خبر نداشته! همه بچه‌ها همان حال و روز را داشتند. همگی ما نگاه کردن را کشف کرده بودیم.

#عطاء الله_مهاجرانی
🍏🍎🍃
👌2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


درود ها و مهر دوستانم 🍂🌼
اخرین سه شنبه پاییزان زیبا
رنگین کمانی خوش از اجابت آرزو هایتان...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق

🍏🍎🍃
3


بگیر دست مرا
و بگو سلام به عشق
بمان که با تو فقط
مانده چند گام به عشق!

دوباره صبح و...
نفس می کشم هوایت را
دوباره می دهم
امروز هم پیام به عشق :

(( سلام دختر پاییز! مهربان آذر!
بسوز برگ تنم را
در احترام به عشق

من و تو
پنجره‌ هایی به زیر بارانیم
نگاه ماست
جداگانه هر کدام به عشق

قرار بود
به دور از شناسنامه شویم!
به شوق لحظه‌ی
تغییر نام به : عشق

چگونه می شود
از قلب خود جدات کنم؟
منی که باز رسیدم از
" انتقام " به "عشق" !

چقدر خاطره
در شهر مانده از چشمت!
که می خورم سر هر
کوچه‌ ای مدام‌ به عشق

بپوش کفش دلم را،
ضمانتش با من!
که دارد این دل صد پاره ام
دوام به عشق! ))

#محمد_علی_نیکومنش
آذرماه ۱۴۰۲
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Solenzara
Francis Goya
🎼❤️🎼



سر ز مستی بر نگیرد
تا به صبح روز حَشر

هر که چون من در اَزل
یک جُرعه خورد از جام دوست

حضرت_حافظ

🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Track 5
ترانه های خیام - فریدون فرح اندوز
اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست،
بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست،
چندین سر و
ساقِ نازنین و کفِ دست،
از مِهرِ که پیوست و
به کینِ که شکست

🎼 ترانه‌های خیام
●بخش پنجم
●صدا: فریدون فرح‌اندوز
●موسیقی: محمدرضا علیقلی
●تهیه: سهراب اخوان
●بر اساس کتاب ترانه‌های خیام اثر صادق هدایت

🍏🍎🍃
👌4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🙏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


مرا‌به‌تاریخ‌خودم‌ببر !
تاریخے ڪه درآن رقاصه اے زیبا مےرقصد....
تاریخے ڪه بوسه هاے ناب دارد!
برهنڪَے هاےپاڪ...
آواز‌هاے زیبا ...
پشتِ رودخانه هاے خروشان...
مرا به تاریخ خودت ببر....
به تاریخے ڪه ...
زنان در جهان حڪومت ڪنند...
و مردان ملتے سر به زیر باشند...
و مردان فقط عاشق شوند...
مرا‌به‌تاریخ‌خودم‌ببر !

#محمود_‌درویش
🍏🍎🍃
👌4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنکه دلم را برده خدایا
مهستی- پرویز یاحقی- بیژن ترقی
🎼❤️🎼




آنجا که عاشقانت،
یک دم حضور یابند

دل در حساب ناید،
جان در میان نگنجد

#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
2👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2


عاشق باش
تا عطر و بوی خداوند را بگیری!


به یاد بسپار
تو مخلوق شرایط نیستی
شرایط مخلوق تو هستند

🍏🍎🍃
👌2🙏1
(www.irtanin.com)
(www.irtanin.com)
15📕📕


نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /پانزدهم


🍏🍎🍃
👍2
📚


‏هرگز منتظر فردای خیالی نباش .
فراموش نکن !
مقصد ،
همیشه جایی در انتهای مسیر نیست !
مقصد ،
لذت بردن از قدمهایی است که بین مبدا و مقصد برمی داریم.
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش.
از گندمزار من و تو ...
مشتی کاه می ماند؛ برای بادها...

             
#هاجر فرهادی
#نیمایوشیج
🍏🍎🍃
👏2❤‍🔥1🥰1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


در این مکتب که رمزِ عاشقی
آموخت استادم
منم‌مجنون تر از مجنون و
عاشق تر ز فرهادم

بسان تک‌درختی تشنه لب در
دامنِ صحرا
گهی سوزد تن از گرما و
گه بر سر زند بادم

منم آن سرنشینِ قایق موج
دل دریا....
که هر دم می رسد
بر ساحل آرام فریادم

خدا را...رحمتی ای آشنایان
سوختم از غم
که همچون طایر بشکسته پر
در دام صیادم
من از سیل غم عشقِ جمالِ
یار می ترسم
که این بیدادگر، آخر کَند
از بیخ بنیادم

نباشد بیمِ سر بر دار گردیدن
صداقت را
که چون منصور از قید هوای
نفس، آزادم...


#ح_صداقت📕اشک_قلم۱
🍏🍎🍃
3🙏1😍1