معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram

دیدار نیکوس کازانتزاکیس با آلبرت شوایتزر
«نیکوس که باز هم از سن فرانسیس و «برادر معاصر سن فرانسیس»، آلبرت شوایتزر حرف می‌زد، دیدار ما با شوایتزر را در اوت ۱۹۵۵ توصیف کرد:

آن روز در ماه اوت از شدت هیجان از پای درآمده بودم وقتی در جاده‌ی باریک منتهی به دهکده‌ی کوچک گونسباخ در جنگل‌های آلزاس راه افتادم. در که زدم، سن فرانسیس روزگار ما خودش در را گشود و دستش را به سویم دراز کرد. صدایش عمیق بود و آرامش بخش؛ به من نگاه کرد، از زیر سبیل پُرپشت خاکستری‌اش به من لبخند زد. من فقط جنگجویان پیر کرت را شبیه او دیده بودم - سرشار از مهربانی و اراده‌ی تزلزل‌ناپذیر.

این لحظه مرحمتِ تقدیر بود. قلب‌های ما به روی یکدیگر گشوده شد. تا شب‌هنگام کنار هم ماندیم، از مسیح، هومر، آفریقا، جذامیان و باخ حرف زدیم. غروب رهسپار کلیسای کوچک ده شدیم.

در طول مسیر به من گفت: «بگذار ساکت بمانیم.» هیجانی عمیق سیمای جدی‌اش را در هم کشیده بود.

می‌رفت که پشت ارگ بنشیند و باخ بنوازد. نشست... ایمان دارم که آن لحظه شادترین لحظه‌ی زندگی‌ام بود.

در راه برگشت، گلی وحشی را بر حاشیه‌ی جاده دیدیم. ایستادم تا آن را بچینم.

دستم را کشید و گفت، «نه! این گل زنده است، تو باید برای زندگی حرمت قائل شوی.»

مورچه‌ای بر لبه‌ی ژاکتش می‌گذشت. با محبتی ناگفتنی آن را گرفت و روی زمین گذاشت، در گوشه‌ای که هیچ کس نتواند پا رویش گذارد. گرچه حرفی نزد، کلماتِ «برادر مورچه» نوک زبانش بود، کلمات محبت‌آمیزِ جَدش در آسیزی.

عاقبت با آمدن شب از هم جدا شدیم. به عزلتگاهم برگشتم، اما آن روز خاص در ماه اوت هرگز از افق ذهن من پاک نشد. دیگر تنها نبودم. با اطمینانی تزلزل‌ناپذیر، این مبارز مسیرش را با گام‌های جدی و شاداب در کنار من می‌پیماید. گرچه راهش راه من نبود؛ آسایشی بزرگ و درسی جدی برای من بود تا او را ببینم که با آن همه اعتقاد و سرسختی راه صعود را ادامه می‌دهد از آن روز به بعد، من متقاعد شدم که زندگی سن‌فرانسیس قصه‌ای خیالی نبوده است؛ یقین یافتم که از آن پس انسان همچنان می‌تواند بر این کره‌ی خاکی معجزه بیافریند. من معجزه را دیده، لمسش کرده بودم، با آن حرف زده بودم؛ با هم خندیده و با هم سکوت کرده بودیم.»

#نیکوس_کازانتزاکیس
🍏🍎🍃
👌2👍1🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓1


‍ سال اول دانشگاه بود و دلم می‌خواست تعطیلات تابستان کلیدر را بخوانم، وقتش را داشتم اما‌ پولش را نه. رفتم کتابخانه‌ و جلد یک و دو را امانت گرفتم. وسط‌های جلد یک بود و ماجرای عشق مارال و گل‌محمد که یک از خدا بی‌خبری در حاشیه‌ی کتاب با خودکار نوشته‌بود «از میان آن‌همه اتفاق آیا من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز.» تهش هم سه تا علامت سوال و پنج تا علامت تعجب گذاشته‌بود. با این جمله و علامت‌ها رسما گند زده‌بود به فضای داستان و حال خواننده. اول کلی فحش به الدنگی که توی کتاب عمومی دستخطش را پهن‌کرده بود نثار کردم، بعد هم بابت امانت گرفتن کتاب به خودم فحش دادم. کتاب را بستم و تا چند سال بعد که انقدر پول داشتم که همه‌ی ده جلد را بخرم سراغ کلیدر نرفتم.

تمام تابستان درگیر آن جمله ماندم. گم شدم در بین همه‌ی اتفاق‌هایی که می‌توانست من را تا آنروز به کشتن داده‌باشد. مثلا همان نه ماهگی که از روی کابینت افتادم کف سرامیک آشپزخانه و زنده ماندم، یا روزی که خواب ماندم و به سفر نرفتم و دوستانم در آن سفر با برخورد با یک کامیون از این دنیا رفتند.

کل جهان‌بینی من با همین یک جمله جابه‌جا شده‌بود. فهمیده‌بودم اتفاق‌ها بی‌دلیل نیستند. فهمیده‌بودم از ترکیب صدها احتمال فقط یکی است که یک اتفاق را شکل می‌دهد، صدها احتمال باید درست و دقیق پیش‌ رفته‌باشد تا یک اتفاق شکل بگیرد. صدها احتمال باید درست چیده‌می‌شد تا شمس، مولانا را ببیند، تا هیتلر به‌ دنیا بیاید، تا من و چند میلیون آدم دیگر را طلسم دهه‌‌ی شصت بگیرد.تا من تو را ببینم.

فهمیده‌بودم زندگی‌ام بیشتر از آنکه دست خودم باشد دست تمام احتمال‌هایی است که در دست من نیست. که یک گام کندتر یا تندتر گاه جان انسانی را نجات می‌دهد. که در این دنیای پر از احتمال و‌ بی‌قطعیت صدها اتفاق باید دست به دست هم ‌داده‌ باشند تا دو انسان لحظه‌ای از کنار هم عبور کنند، نگاهی به نگاهی گره بخورد، دلی برای دیگری بتپد، تا دوست‌داشتن اتفاق بیافتد. امروز دوباره یاد آن جمله افتادم، یاد اینکه اتفاق‌ها بی‌دلیل نیستند، که هر اتفاق
پیامی است از کائنات، نشانه‌ای برای تنظیم گام‌های ما، رمزی که باید ایستاد و کشفش کرد.

و من شمرده‌ام. نزدیک به صد و بیست و سه اتفاق مهم دست به دست هم دادند تا من تو را ببینم. همین.

#علی_فیروز‌جنگ
🍏🍎🍃
👌21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👀1
📕
هرگز از سایه ها نهراسید
زیرا سایه ها نشانه آن است
که در همان نزدیکی روشنایی وجود دارد

اگر می خواهی با عشق زندگی کنی
بایستی آنرا با دیگران تقسیم کنی

🍏🍎🍃
👌2👀1
(www.irtanin.com)
(www.irtanin.com)
11📕📕


نام کتاب : #لطفا_گوسفند_نباشید
نویسنده : #محمود_نامنی
موضوع : #روانشناسی_آموزشی
قسمت /یازدهم


🍏🍎🍃
👍1🍓1
📚
👀1
From Souvenirs To Souvenirs
Demis Roussos
🎼❤️🎼

#دمیس_روسس
----------------------------
از دلتنگی می‌ میرم
در آتش می‌ میرم
بر سر دار می‌ میرم
اما نخواهم گفت
زمانِ عشق من و تو به سر رسیده است
که مرگ به عشق ما راه ندارد ...

#محمود_درویش
🍏🍎🍃
1🤔1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1👏1


“The moment one gives close attention to anything, even a blade of grass, it becomes a mysterious, awesome, indescribably magnificent world in itself”
Henry Miller

«وقتی توجه دقیقت را بر چیزی متمرکز می‌کنی، خواه پَرِ کاهی باشد، برای خودش، تبدیل به جهانی رازآمیز، شگرف و باشکوه می‌شود، که در وصف نمی‌گنجد.»

👤ِنری_میلر (۱۸۹۱ - ۱۹۸۰) 
🍏🍎🍃
👌4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


معاشران
گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است
بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت
انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد
بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ
به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش
به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست
که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد
بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و
معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه
پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب
ناجنس احتراز کنید

"هر آن کسی که در این
حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده
به فتوای من نماز کنید"

وگر طلب کند
انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
2🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Payiz, Payiz, Payiz
Fariborz Lachini
🎼❤️🎼

كدام نشانه دویده
است از تو در تن من؟
كه ذره های وجودم تو را
كه می بینند،
به رقص می آیند
سرود می خوانند...

#فریدون_مشیری
----------------------------
#موسیقی_بیکلام
#پاییز پاییز پاییز
#فریبرز_لاچینی
🍏🍎🍃
2👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ما دو می‌توانیم برویم و برگردیم
می‌توانیم از یاد ببریم و بخوابیم
بیدار شویم و رنج بکشیم و پیر بشویم
دوباره بخوابیم و خوابِ مرگ ببینیم
بیدار شویم و بخوابیم و بخندیم و جوانی از سر بگیریم،
اما عشق‌مان به جا می‌ماند
لجوج مثل موجود بی‌ادراکی
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل یادبود
به سردیِ مرمر
به زیباییِ روز
به تردیِ کودک
لبخندزنان نگاه‌مان می‌کند و
خاموش باما حرف می‌زند
ما لرزان به او گوش می‌دهیم
و به فریاد در می‌آییم

#ژاک_پره‌ور
🔁#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
👌21
غمت {اوپن موزیک}
هایده
🎼❤️🎼

🗣#بانو#هایده
---------------------------
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
چون میروی بی من نرو ای جان جان بی تن مرو
ای یار من ای یار من ای دلبر و دلدار من
ای محرم و غمخوار من ای دین و ای ایمان من
خوش میروی در جان من ای درد تو درمان من
چون میروی بی من نرو ای جان جان بی تن مرو...

🍏🍎🍃
👌21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


کاش می توانستم؛
با سرانگشتانِ عاشق باد

در لابلایِ
گیسوان سبز هر درخت؛
و در آوند های مجنونِ هر برگ
در گوش لیلایِ شب ؛ نجوا کنم

چقدر ...
دوستت دارم ؛
و چقدر ...
برای تو ... دلم تنگ است ...!

#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
2🤔1🙏1