This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
●
شاعر ساعت کار ندارد. شاعر، در خواب هم بیوقفه و مستمر کار میکند. رؤیایش هم ابزار کارش است و وظیفهاش است هر آنچه میبیند و پیرامونش در جریان است، هر ذرهای در رقص، هر حرکت، گردش، نَوسان یا سکون را ناگسیخته و بلاوقفه به چیزی تبدیل کند که
شعر شود. که به آتش بکشد، که بسوزاند و شعلهور کند.»
#خورخه_لوئیس_بورخس،
نویسنده و شاعر آرژانتینی، کسی که از کودکی مشکل بینایی داشت و از همان ابتدا میدانست، سرنوشت پدر و پدربزرگش، نابینایی، تقدیر او هم هست، ۳۰ سال آخر حیاتش را یکسره در تاریکی زندگی کرد، اما هر لحظه از این تاریکی را در نور غرق بود.
وظیفهٔ خودش میدانست که از هر روزنه در اندرونش، نور را ببیند و در آن ظلمتی که لحظه به لحظه میگذراند، روشنایی خلق کند.
🍏🍎🍃
شاعر ساعت کار ندارد. شاعر، در خواب هم بیوقفه و مستمر کار میکند. رؤیایش هم ابزار کارش است و وظیفهاش است هر آنچه میبیند و پیرامونش در جریان است، هر ذرهای در رقص، هر حرکت، گردش، نَوسان یا سکون را ناگسیخته و بلاوقفه به چیزی تبدیل کند که
شعر شود. که به آتش بکشد، که بسوزاند و شعلهور کند.»
#خورخه_لوئیس_بورخس،
نویسنده و شاعر آرژانتینی، کسی که از کودکی مشکل بینایی داشت و از همان ابتدا میدانست، سرنوشت پدر و پدربزرگش، نابینایی، تقدیر او هم هست، ۳۰ سال آخر حیاتش را یکسره در تاریکی زندگی کرد، اما هر لحظه از این تاریکی را در نور غرق بود.
وظیفهٔ خودش میدانست که از هر روزنه در اندرونش، نور را ببیند و در آن ظلمتی که لحظه به لحظه میگذراند، روشنایی خلق کند.
🍏🍎🍃
🙏1👌1
✌️✌️✌️
خورخه/لوئیس_بورخس
زرد، آخرین رنگی بود که به بورخس وفادار ماند. رنگهای دیگر پیش از آن او را ترک کرده بودند؛ کُند و بیشتاب و زجرآور. سالها طول کشید تا کاملا از افق دید او محو شوند. اول از همه سرخ و سیاه او را ترک کردند. یکی از آرزوهای پیرمرد در آخرهای عمرش دیدن رنگ قرمز روشن بود؛ رنگ پرقدرتِ خواهش و انتقام و خون، اما ندید.
او در مهی شیری رنگ زندگی میکرد، اما درباره رنگ سیاه، این یک سوءتفاهم بزرگ است که نابینایان در سیاهی زندگی میکنند و اگر تاریکی را معادل سیاهی بگیریم، در تاریکی. این تصویر دروغین ساخته بینایان است، احتمالا به این دلیل بسیار ساده و سادهلوحانه که وقتی چشمهایمان را میبندیم یا در جایی بینور از دیدن عاجزیم، نتیجه میگیریم که نابینایان نیز در سیاهی مطلق سیر میکنند، اما این طور نیست.
یک نابینا که تجربه دستکم نیم قرن بینایی را داشت و اتفاقا در به کلمه در آوردن وقایع و دیدهها و تخیلات تواناست، کوریاش را چنین توصیف میکند: «من در مرکز مِهی درخشان زندگی میکنم که مایل به خاکستری، آبی یا سبز است؛ اما همیشه نورانی است.... من که پیش از این به خوابیدن در تاریکی عادت داشتم، تا مدتها از اینکه مجبور بودم در این دنیای مهآلود، در درون این مه متمایل به سبز یا آبی، با آن درخشش ضعیفش، که دنیای نابینایان است بخوابم معذب بودم.»
نابینایی در خانواده خورخه لوئیس بورخس به چیزی مثل ارث یا سنت تبدیل شده بود. پدرِ پدربزرگش، مادربزرگش و پدرش نیاکان نابینا شدهاش بودند و او چهارمین نسل این خانواده بود که چشمانش بیسو میشد: «مورد من به نحو خاصی چشمگیر نیست. مورد کسانی چشمگیر است که یکباره بینایی خود را از دست میدهند. درباره من آن غروب کُند، آن از دست دادن تدریجی بینایی، از زمانی که چشم بر جهان گشودم آغاز شد. این مسئله از سال ۱۸۹۹ تاکنون بدون هیچ فراز و نشیب خاصی به درازا کشیده است. سال ۱۹۵۵ لحظه اسفباری فرا رسید که فهمیدم دید خود را، دید خواندن و نوشتن را از دست دادهام.»
زندگی شوخیهای چرک و مزخرفی دارد، یکی از آنها را با آقای بورخس کرد: «من همیشه بهشت را به صورت کتابخانهای مجسم کرده بودم.» و میدانید او کی وارد بهشت شد؟ درست سال ۱۹۵۵. درست همان سالی که با واقعیت اسفبارِ عاجز شدن از خواندن مواجه شد. طی حکمی به او ابلاغ شد مسئول نهصد هزار جلد کتاب است: «در آخر سال ۱۹۵۵ حکم انتصاب خود [برای مدیریت کتابخانه ملی آرژانتین]را دریافت کردم.... اندک اندک طنز عجیب وقایع بر من آشکار شد... من در میان نهصد هزار جلد کتاب به زبانهای گوناگون بودم، اما متوجه شدم که دیگر به زحمت میتوانم نوشتههای روی جلدها و عطفهای آنها را بخوانم. «شعر عطایا» را سرودم که چنین آغاز میشود:
«کس نباید که ترحم یا ملامت روا دارد/ بر این مشیت حضرت حق/ که با چنین طعن باشکوهی/ کتاب و کوری را توأمان به من عطا فرمود.»
از آن روز به بعد و تا آخر عمر به کمک کس دیگری کتاب خواند. هیچوقت خط بریل یاد نگرفت، چون فکر میکرد دستانش برای آموختن زیادی پیرند، اما ذهنش برای آموختن و نوشتن و شعر گفتن هنوز جاندار بود و نوشت، البته با یاری دستان دیگران که به آنها دیکته میکرد.
🍏🍎🍃
خورخه/لوئیس_بورخس
زرد، آخرین رنگی بود که به بورخس وفادار ماند. رنگهای دیگر پیش از آن او را ترک کرده بودند؛ کُند و بیشتاب و زجرآور. سالها طول کشید تا کاملا از افق دید او محو شوند. اول از همه سرخ و سیاه او را ترک کردند. یکی از آرزوهای پیرمرد در آخرهای عمرش دیدن رنگ قرمز روشن بود؛ رنگ پرقدرتِ خواهش و انتقام و خون، اما ندید.
او در مهی شیری رنگ زندگی میکرد، اما درباره رنگ سیاه، این یک سوءتفاهم بزرگ است که نابینایان در سیاهی زندگی میکنند و اگر تاریکی را معادل سیاهی بگیریم، در تاریکی. این تصویر دروغین ساخته بینایان است، احتمالا به این دلیل بسیار ساده و سادهلوحانه که وقتی چشمهایمان را میبندیم یا در جایی بینور از دیدن عاجزیم، نتیجه میگیریم که نابینایان نیز در سیاهی مطلق سیر میکنند، اما این طور نیست.
یک نابینا که تجربه دستکم نیم قرن بینایی را داشت و اتفاقا در به کلمه در آوردن وقایع و دیدهها و تخیلات تواناست، کوریاش را چنین توصیف میکند: «من در مرکز مِهی درخشان زندگی میکنم که مایل به خاکستری، آبی یا سبز است؛ اما همیشه نورانی است.... من که پیش از این به خوابیدن در تاریکی عادت داشتم، تا مدتها از اینکه مجبور بودم در این دنیای مهآلود، در درون این مه متمایل به سبز یا آبی، با آن درخشش ضعیفش، که دنیای نابینایان است بخوابم معذب بودم.»
نابینایی در خانواده خورخه لوئیس بورخس به چیزی مثل ارث یا سنت تبدیل شده بود. پدرِ پدربزرگش، مادربزرگش و پدرش نیاکان نابینا شدهاش بودند و او چهارمین نسل این خانواده بود که چشمانش بیسو میشد: «مورد من به نحو خاصی چشمگیر نیست. مورد کسانی چشمگیر است که یکباره بینایی خود را از دست میدهند. درباره من آن غروب کُند، آن از دست دادن تدریجی بینایی، از زمانی که چشم بر جهان گشودم آغاز شد. این مسئله از سال ۱۸۹۹ تاکنون بدون هیچ فراز و نشیب خاصی به درازا کشیده است. سال ۱۹۵۵ لحظه اسفباری فرا رسید که فهمیدم دید خود را، دید خواندن و نوشتن را از دست دادهام.»
زندگی شوخیهای چرک و مزخرفی دارد، یکی از آنها را با آقای بورخس کرد: «من همیشه بهشت را به صورت کتابخانهای مجسم کرده بودم.» و میدانید او کی وارد بهشت شد؟ درست سال ۱۹۵۵. درست همان سالی که با واقعیت اسفبارِ عاجز شدن از خواندن مواجه شد. طی حکمی به او ابلاغ شد مسئول نهصد هزار جلد کتاب است: «در آخر سال ۱۹۵۵ حکم انتصاب خود [برای مدیریت کتابخانه ملی آرژانتین]را دریافت کردم.... اندک اندک طنز عجیب وقایع بر من آشکار شد... من در میان نهصد هزار جلد کتاب به زبانهای گوناگون بودم، اما متوجه شدم که دیگر به زحمت میتوانم نوشتههای روی جلدها و عطفهای آنها را بخوانم. «شعر عطایا» را سرودم که چنین آغاز میشود:
«کس نباید که ترحم یا ملامت روا دارد/ بر این مشیت حضرت حق/ که با چنین طعن باشکوهی/ کتاب و کوری را توأمان به من عطا فرمود.»
از آن روز به بعد و تا آخر عمر به کمک کس دیگری کتاب خواند. هیچوقت خط بریل یاد نگرفت، چون فکر میکرد دستانش برای آموختن زیادی پیرند، اما ذهنش برای آموختن و نوشتن و شعر گفتن هنوز جاندار بود و نوشت، البته با یاری دستان دیگران که به آنها دیکته میکرد.
🍏🍎🍃
👌2
○
عصای سفید👨🦯👩🦯🧑🦯
چونان پرچمی است که به نشانِ
استقلال در دست نابینایان به
حرکت در می آید و آینه ای است که قدرت و نعمت خدایی را به تماشای تأمل و تفکر دیگران می گذارد.
23مهر ماه « روز عصای سفید » را گرامی می داریم .
با امید نگاهی روشندلانه بر گام هایِ پر پیچ و خمِ روشن ضمیران عزیزی که آفتاب حضورند
...............
در قلب تو، عشق جاری است
و در چشمان ات
بال هایِ سبز کبوتری؛
پنهان است...
که پر پروازِ حضورش
بال هایِ سپیدِ توست!
تو با دست های ات؛
کهکشانی را در آغوش گرفته ای
با هزاران هزار ستاره یِ
درخشانِ عشق و امید
"در قلبِ تو؛ خدا آشیان دارد"
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
عصای سفید👨🦯👩🦯🧑🦯
چونان پرچمی است که به نشانِ
استقلال در دست نابینایان به
حرکت در می آید و آینه ای است که قدرت و نعمت خدایی را به تماشای تأمل و تفکر دیگران می گذارد.
23مهر ماه « روز عصای سفید » را گرامی می داریم .
با امید نگاهی روشندلانه بر گام هایِ پر پیچ و خمِ روشن ضمیران عزیزی که آفتاب حضورند
...............
در قلب تو، عشق جاری است
و در چشمان ات
بال هایِ سبز کبوتری؛
پنهان است...
که پر پروازِ حضورش
بال هایِ سپیدِ توست!
تو با دست های ات؛
کهکشانی را در آغوش گرفته ای
با هزاران هزار ستاره یِ
درخشانِ عشق و امید
"در قلبِ تو؛ خدا آشیان دارد"
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1😍1
Nime Jan-@skmusic
Hamid Hirad - @skmusic
🎼❤️🎼
دگر شو شد که مو جانم بسوزد
گریبان تا بدامانم بسوزد
برای کفر زلفت ای پریرخ
همی ترسم که ایمانم بسوزد
#باباطاهر
🍏🍎🍃
دگر شو شد که مو جانم بسوزد
گریبان تا بدامانم بسوزد
برای کفر زلفت ای پریرخ
همی ترسم که ایمانم بسوزد
#باباطاهر
🍏🍎🍃
👌1
○
شب را دوست دارم ؛
سکوتِ رمز آلوده یِ پنهان اش را
که می دانم؛ در انتهای ِ
بهت ِ افق راهی ست، گشوده
بسویِ نور و روشنایی و آفتاب
شب را دوست دارم ؛
بال زدن شب پره ها را
در سکوتِ مبهمِ انتظار
و نجوای ِ عاشقانه یِ
باد و سپیدار را
شب را دوست دارم ؛
و غریوِ بغضِ یکریز و پیاپی ِ
معصومانه ی جیرجیرک ها را
که گویی در بن بستی
بی زمان گم شده اند
شب را دوست دارم ؛
آوای گنه آلوده یِ مرغ شب را
و قطره قطره های ِ
بارانِ خیال تو را که تمامِ
سقفِ سینه ام را
زیر ِ چتر کهنه ی ِ خاطره ها
خیس می کند ...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
شب را دوست دارم ؛
سکوتِ رمز آلوده یِ پنهان اش را
که می دانم؛ در انتهای ِ
بهت ِ افق راهی ست، گشوده
بسویِ نور و روشنایی و آفتاب
شب را دوست دارم ؛
بال زدن شب پره ها را
در سکوتِ مبهمِ انتظار
و نجوای ِ عاشقانه یِ
باد و سپیدار را
شب را دوست دارم ؛
و غریوِ بغضِ یکریز و پیاپی ِ
معصومانه ی جیرجیرک ها را
که گویی در بن بستی
بی زمان گم شده اند
شب را دوست دارم ؛
آوای گنه آلوده یِ مرغ شب را
و قطره قطره های ِ
بارانِ خیال تو را که تمامِ
سقفِ سینه ام را
زیر ِ چتر کهنه ی ِ خاطره ها
خیس می کند ...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
معمای هستی
شجریان
🎼❤️🎼
🗣#استاد_شجریان
✍#حضرت_حافظ
بنده پیرخراباتم که...
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست ♫♪
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست ♫♪
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ♫♪
ورنه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه و نیست ♫♪
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ♫♪
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست ♫♪
🍏🍎🍃
🗣#استاد_شجریان
✍#حضرت_حافظ
بنده پیرخراباتم که...
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست ♫♪
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست ♫♪
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ♫♪
ورنه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه و نیست ♫♪
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ♫♪
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست ♫♪
🍏🍎🍃
❤1
●
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌾
☀️۲۵ مهر ۱۴۰۳
🌙۱۳ ربیع الثانی ۱۴۴۶
🌲۱۶ اکتبر. ۲۰۲۴
--------🍂--------🍂---------
----------------------------
قدم هایتان در مسیری سبز و
پویا --------🍃---------🍂----
برگ برگ پاییزان زیبا رنگین
کمانی از عشق و امید زندگی🌈
دوشنبه تان سراسر شاد
-------🍂------🍂--------
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا،با آرزوی جهانی
سراسر صلح و دوستی و آرامش
--------🍂-------🍂---------------
آرزو دارم با افتادن
هر برگ از شاخه اندوه و ناشادی
از دل هایتان و از آسمان ابری این
سرزمین زدوده شود، روزتان شاد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌾
☀️۲۵ مهر ۱۴۰۳
🌙۱۳ ربیع الثانی ۱۴۴۶
🌲۱۶ اکتبر. ۲۰۲۴
--------🍂--------🍂---------
----------------------------
قدم هایتان در مسیری سبز و
پویا --------🍃---------🍂----
برگ برگ پاییزان زیبا رنگین
کمانی از عشق و امید زندگی🌈
دوشنبه تان سراسر شاد
-------🍂------🍂--------
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا،با آرزوی جهانی
سراسر صلح و دوستی و آرامش
--------🍂-------🍂---------------
آرزو دارم با افتادن
هر برگ از شاخه اندوه و ناشادی
از دل هایتان و از آسمان ابری این
سرزمین زدوده شود، روزتان شاد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👍1
@ShamlouHouse
Ahmad Shamlou, Hafez Shiraz
■ غزل #حافظ_شیراز
تاب بنفشه میدهد طُرهی مُشکسای تو
صدای احمد شاملو 🎤
🎻موسیقی فریدون شهبازیان
---------'-------- ------
تاب بنفشه میدهد
طُرهی مُشکسای تو
پرده عنچه می درد
خنده دلگشای تو
ای گل خوش نصیب من
بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می کند
شب همه شب دعای تو ...
🍏🍎🍃
تاب بنفشه میدهد طُرهی مُشکسای تو
صدای احمد شاملو 🎤
🎻موسیقی فریدون شهبازیان
---------'-------- ------
تاب بنفشه میدهد
طُرهی مُشکسای تو
پرده عنچه می درد
خنده دلگشای تو
ای گل خوش نصیب من
بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می کند
شب همه شب دعای تو ...
🍏🍎🍃
❤1👍1
○
آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .
هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.
📕 حکایت دۅلت و فرزانگی
✍🏻 #مارک_فیشر
🍏🍎🍃
آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .
هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.
📕 حکایت دۅلت و فرزانگی
✍🏻 #مارک_فیشر
🍏🍎🍃
👌1