This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
درود دوستانم🙋♀🙋 صبح پنجشنبه تان به خیر و مهر
🤍 تیک تاک لحظه هایتان به رویایی خوش❤️ پایان هفته تان به عشق و شادی و آرامش ...
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا 💚
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
درود دوستانم🙋♀🙋 صبح پنجشنبه تان به خیر و مهر
🤍 تیک تاک لحظه هایتان به رویایی خوش❤️ پایان هفته تان به عشق و شادی و آرامش ...
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا 💚
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤4
Track 1
salam
🎼❤️🎼
🎼 سلام (محلی قشقایی)
🗣#ابراهیم کهندل پور
🎻 ویولن: امین آقایی
------------------------------
__سلامی به پرواز،
به بالِ کبوتر
سلامی به باران
سلامی به یاران
سلامی به بغضِ غریبِ خیابان.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🎼 سلام (محلی قشقایی)
🗣#ابراهیم کهندل پور
🎻 ویولن: امین آقایی
------------------------------
__سلامی به پرواز،
به بالِ کبوتر
سلامی به باران
سلامی به یاران
سلامی به بغضِ غریبِ خیابان.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
❤2👌2👍1
○
جادهای که انسان برای خروج از غم و اندوه در آن سفر میکند
هرگز مستقیم نیست.
روزهای خوب و روزهای بد وجود دارند.
امروز فقط یک روز بد است،
مثل پیچ جاده،
باید از آن عبور کرد
و به سلامت به مقصد رسید...
📕#من پس از تو
✍#جوجو_مویز
🍏🍎🍃
جادهای که انسان برای خروج از غم و اندوه در آن سفر میکند
هرگز مستقیم نیست.
روزهای خوب و روزهای بد وجود دارند.
امروز فقط یک روز بد است،
مثل پیچ جاده،
باید از آن عبور کرد
و به سلامت به مقصد رسید...
📕#من پس از تو
✍#جوجو_مویز
🍏🍎🍃
👌2
○
موجودی که ارزشمندی
یا بیارزش بودن آن،
وابسته به نظر دیگران باشد،
چه موجود اسفباری است...
در باب حکمت زندگی
📕#آرتور_شوپنهاور
🍏🍎🍃
موجودی که ارزشمندی
یا بیارزش بودن آن،
وابسته به نظر دیگران باشد،
چه موجود اسفباری است...
در باب حکمت زندگی
📕#آرتور_شوپنهاور
🍏🍎🍃
👌3
مرجان _ معبود
@tanehayeghadimi
🎼❤️🎼
دیریست که
در غربت تو خسته ترینم !
ای خانه ی دلدادگی و عشق و یقینم ...
با تو مرا عاشقی و لحظه ی شیرین !
🍏🍎🍃
دیریست که
در غربت تو خسته ترینم !
ای خانه ی دلدادگی و عشق و یقینم ...
با تو مرا عاشقی و لحظه ی شیرین !
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
آنقدر نزدیکی؛
که با لمسِ بال هایِ
بلورینِ تردِ خیال؛
و در گستره یِ
خاطراتِ گسِ
مانده بر یاد؛
در آیینه یِ قلب و روح ام
بال و پر می زنی ...
و حضورت،
انعکاسِ خوشِ
یک باورِ سبزِ اهورایی ست!
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
یاد عزیزان سفر کرده به عشق
تو در یادی.. نه در خاکی...🕊
🍏🍎🍃
آنقدر نزدیکی؛
که با لمسِ بال هایِ
بلورینِ تردِ خیال؛
و در گستره یِ
خاطراتِ گسِ
مانده بر یاد؛
در آیینه یِ قلب و روح ام
بال و پر می زنی ...
و حضورت،
انعکاسِ خوشِ
یک باورِ سبزِ اهورایی ست!
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
یاد عزیزان سفر کرده به عشق
تو در یادی.. نه در خاکی...🕊
🍏🍎🍃
👌2🕊1
Hadi Git
Ahmet Kaya
🎼❤️🎼
🗣#احمد_کایا
صدای تو
رنگین بود چون بازی نور،
در پرتگاه غروب
یا چون خداحافظی گلها،
در بهار
#بیژن_جلالی
🍏🍎🍃
🗣#احمد_کایا
صدای تو
رنگین بود چون بازی نور،
در پرتگاه غروب
یا چون خداحافظی گلها،
در بهار
#بیژن_جلالی
🍏🍎🍃
👌2
Audio
📕✨📕
📕#جاناتان مرغ دریایی
✍#ریچارد_باخ
🎤#فرهاد_سلطان پناه
قسمت/۵
جاناتان مرغ دریایی حکایتی است در قالب رمان کوتاه که ریچارد باخ آن را نوشته است. این رمان در سال 1970 منتشر شد و داستان یک مرغ دریایی است که در مورد زندگی و پرواز می آموزد.
🍏🍎🍃
📕#جاناتان مرغ دریایی
✍#ریچارد_باخ
🎤#فرهاد_سلطان پناه
قسمت/۵
جاناتان مرغ دریایی حکایتی است در قالب رمان کوتاه که ریچارد باخ آن را نوشته است. این رمان در سال 1970 منتشر شد و داستان یک مرغ دریایی است که در مورد زندگی و پرواز می آموزد.
🍏🍎🍃