○
آنهایی که
عمیق عشق میورزند.
هیچگاه
پیر نمیشوند.
ممکن است
بر اثر کهولت سن
از دنیا بروند.
اما جوان میمیرند!
#آلبر_کامو
🍏🍎🍃
آنهایی که
عمیق عشق میورزند.
هیچگاه
پیر نمیشوند.
ممکن است
بر اثر کهولت سن
از دنیا بروند.
اما جوان میمیرند!
#آلبر_کامو
🍏🍎🍃
❤🔥2❤1👌1
○
من هلهلهی
شبگردانِ آواره را شنیدم
در بیستارهترینِ شبها
لبخندت را آتشبازی کردم
و از آن پس
قلبِ کوچه خانهیِ ماست.
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
من هلهلهی
شبگردانِ آواره را شنیدم
در بیستارهترینِ شبها
لبخندت را آتشبازی کردم
و از آن پس
قلبِ کوچه خانهیِ ماست.
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز پنجشنبه☀️🪴
☀️ ۲۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۱۰ صفر ۱۴۴۶
🌲 ۱۵ اوت ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
قدم های زندگی تابنده به مهر و امید
-----------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق و شادی و آرامش
پایان هفته خوشی داشته باشید
--------------🌻---🌻------🌻-------🍃----------🍃------
از مرگ نترسید ، از این بترسید که وقتی زنده اید ، چیزی به نام انسانیت درون شما بمیرد
#ویکتور_هوگو
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز پنجشنبه☀️🪴
☀️ ۲۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۱۰ صفر ۱۴۴۶
🌲 ۱۵ اوت ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
قدم های زندگی تابنده به مهر و امید
-----------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق و شادی و آرامش
پایان هفته خوشی داشته باشید
--------------🌻---🌻------🌻-------🍃----------🍃------
از مرگ نترسید ، از این بترسید که وقتی زنده اید ، چیزی به نام انسانیت درون شما بمیرد
#ویکتور_هوگو
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.
نسبت به چیزی که برای زمانۀ تو بسیار با اهمیّت به نظر میرسد بیخبر باش.
میان خود و زمانِ حال، حداقل سه قرن فاصله ایجاد کن، تا هیاهوی زمانِ حال و جار و جنجالِ جنگ ها و انقلابها تنها به صورت زمزمه به گوش تو رسد.
تو نیز میخواهی کمک کنی، اما فقط به آن هایی که دردشان را کاملا درک میکنی کمک کن، زیرا آنها فقط یک غم و یک امیدِ مشترک با تو دارند، یعنی به دوستان خود کمک کن. کمکِ تو به آنها فقط به طریقی است که تو به خود کمک کردهای؛ یعنی آن ها را شجاعتر، پر تحملتر، سادهتر و شادتر گردان. چیزی به آنها بیاموز که افرادِ اندکی در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگی در ترحم, از آن سر در میآورند؛ یعنی همبستگی و شادی را به آنها بیاموز.
✍# فردریش نیچه
کتاب حکمت شادان
🍏🍎🍃
پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.
نسبت به چیزی که برای زمانۀ تو بسیار با اهمیّت به نظر میرسد بیخبر باش.
میان خود و زمانِ حال، حداقل سه قرن فاصله ایجاد کن، تا هیاهوی زمانِ حال و جار و جنجالِ جنگ ها و انقلابها تنها به صورت زمزمه به گوش تو رسد.
تو نیز میخواهی کمک کنی، اما فقط به آن هایی که دردشان را کاملا درک میکنی کمک کن، زیرا آنها فقط یک غم و یک امیدِ مشترک با تو دارند، یعنی به دوستان خود کمک کن. کمکِ تو به آنها فقط به طریقی است که تو به خود کمک کردهای؛ یعنی آن ها را شجاعتر، پر تحملتر، سادهتر و شادتر گردان. چیزی به آنها بیاموز که افرادِ اندکی در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگی در ترحم, از آن سر در میآورند؛ یعنی همبستگی و شادی را به آنها بیاموز.
✍# فردریش نیچه
کتاب حکمت شادان
🍏🍎🍃
👌2
○
هملت:
بودن یا نبودن؟
مسئله این است!
آیا شریفتر آن است
که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم
و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته
با انبوه مشکلات بجنگیم
تا آن ناگواریها را از میان برداریم...؟
✍#ویلیام_شکسپیر
📚#هملت
🍏🍎🍃
هملت:
بودن یا نبودن؟
مسئله این است!
آیا شریفتر آن است
که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم
و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته
با انبوه مشکلات بجنگیم
تا آن ناگواریها را از میان برداریم...؟
✍#ویلیام_شکسپیر
📚#هملت
🍏🍎🍃
👌2
○
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ؛
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ
ﺯﻣﺎﻧﻲ میرﺳﺪ که هر دو
ﺩﺭ ﻳﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺑﺮﻭی ﻫﻢ
ﺑﻪ شبی ﻓﮑﺮ ﮐﻦ؛
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ...
✍#عباس_معروفی
🍏🍎🍃
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ؛
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ
ﺯﻣﺎﻧﻲ میرﺳﺪ که هر دو
ﺩﺭ ﻳﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺑﺮﻭی ﻫﻢ
ﺑﻪ شبی ﻓﮑﺮ ﮐﻦ؛
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ...
✍#عباس_معروفی
🍏🍎🍃
❤4🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
درود دوستانم🙋♀🙋 صبح پنجشنبه تان به خیر و مهر
🤍 تیک تاک لحظه هایتان به رویایی خوش❤️ پایان هفته تان به عشق و شادی و آرامش ...
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا 💚
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
درود دوستانم🙋♀🙋 صبح پنجشنبه تان به خیر و مهر
🤍 تیک تاک لحظه هایتان به رویایی خوش❤️ پایان هفته تان به عشق و شادی و آرامش ...
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا 💚
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤4
Track 1
salam
🎼❤️🎼
🎼 سلام (محلی قشقایی)
🗣#ابراهیم کهندل پور
🎻 ویولن: امین آقایی
------------------------------
__سلامی به پرواز،
به بالِ کبوتر
سلامی به باران
سلامی به یاران
سلامی به بغضِ غریبِ خیابان.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🎼 سلام (محلی قشقایی)
🗣#ابراهیم کهندل پور
🎻 ویولن: امین آقایی
------------------------------
__سلامی به پرواز،
به بالِ کبوتر
سلامی به باران
سلامی به یاران
سلامی به بغضِ غریبِ خیابان.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
❤2👌2👍1