○
از دختری زیبا، مهربان و دانشگاه
رفته و البته متعصّب به باورهایی
کور، برایتان می گویم، که با خود و
با زندگی مدت ها، بیگانه شده بود،
کودکیِ رضایتمندی نداشته، و ترس
از گناه و آتش دوزخ و جهنم از همان
دوران قلب و روح اش را کدر کرده،
و ترس از دست دادن های واهی ..
همواره باعث شده بود
خود و خانواده اش را" که البته بی
تقصیر نبودند " در فشار روحی قرار
دهد ، و در پی احساسات و اعمالی
مالیخولیایی رو به دعانویس، فالگیر
ووو ... بجای تلاشی سازنده و بهره
بردن از داشته های الهی و
تحصیلاتی که با سختی و مرارت
خانواده به اتمام رسانده بود و
و مهم تر بجای توکل و سپردن
خود به دست هستی...
به هیچ نسخه درمانگری و هیچ ترفند و نصیحت و مشورتی که
که بارها با هم داشتیم، حتا یک
قدم به جلو گام بر نمی داشت و
بیش از همه ترس از مجازات الهی
بدون اینکه گناه خاصی انجام داده باشد
ترس از آتش دوزخ " که با تلقین و
تعصب به آیات کتاب مقدس، بر
خود روا می داشت و روز به روز
افسرده تر و گوشه گیر تر می شد
و پوست و استخوانی شده بود
و وحشت از مرگ و جهنم و عذاب رهایش نمی کرد.
هیچ چیز نمی توانست باورهای
کذایی ی را که مدت های مدیدی
قلب و روح اش را تسخیر کرده
بود از او دور کند،
و عاقبت یک ارتباط روحی... 🕊
سلام محبت کردید که با من ارتباط
گرفتید ، کاش می شد فاصله کوتاه
این دنیا را با دنیای ابدی، با عشق و
نور محبت از بین برد
و می توانستی، نگاه بهتر و زیباتری
به رفتن از این دنیا پیدا کرد
خطاب به ...
...... تو دختر با ارزشی هستی، وقتی خداوند دستت را می گیرد ، یعنی به تو توجه کرده یعنی می خواهد زندگی کنی، دخترم این تویی که داری با خودت ستیزه می کنی، به جای
رحمت و لطفی که خدا به تو کرده
چشم و دلت را بسته نگاه داشته ای
و به دنبال کفر و ناامیدی
روانه شده ای، تو تنها کسی هستی
که باید خودت را یاری کنی...
تا از این برزخی که گرفتار شده ای
رها بشوی و زندگی را با امید با عشق
با شکرگزاری به درگاهش بگذرانی
تو مورد شفقت خدایی نه مورد خشم
که اگر مورد خشمش بودی، به یکباره
در یک نفس کشیدن به این دنیا
پرتابت می کرد و فرصت زندگی را
از تو می گرفت به تو فرصت داده تا
با شادی و محبت زندگی را یاد بگیری
طلوع و غروب خورشید یاد آور
محبت و کرم خداست؛ بجای خدا
تصمیم نگیر بجای اینکه روح و جسمت
را چون کلاف سردرگم اسیر کنی،
خودت را مثل ماهی در رود زندگی
رها کن تا به دریای محبت خدا برسی
و ببینی که زندگی می تواند بسیار
پربار تر از آن باشد که تو در کاسه
ی کوچک باورهایت جا داده ای
روزهای عمر ما چون دانه های تسبیح
را می ماند اگر خودت را به خدا
نسپاری و با زندگی از در صلح در
نیایی، دانه ها بجای اینکه اجازه
بدهی یکی یکی رد بشوند چون
گره ای کور راه عبورت را سد
می کنند و درد و ناامیدی می شود
هر دانه به جسم و روحت ...
خداوند خشنود به خشنودی توست
و نیازی به عذاب دختری ندارد که
خودش دستش را گرفته و بدتر اینکه
بجای گرفتن دست خدا دستش را به
طرف شیطان دراز می کند ، به دختر
عزیزم بگو باید زندگی کنی، بگذار
خداوند خودش دانه های تسبیح را
تا آخر برساند ، او خودش دانه ها را
می شمارد با ناامیدی نخواه که
تسبیح زندگی ات را پاره اش کنی
زندگی شکنجه نیست، که زندگی
اگر بدانید یک گنج بزرگ و موهبتی
الهی ست، زندگی کن و از بودنت
لذت ببر ...
او مدت هاست، دست خودش
را گرفته و باورهای کذب و دروغین
سال های تلقین سیاه را ، به مرور
دور انداخته و .....
--------------------------
بسیاری از ما به جهان پس از مرگ
ناباوریم و مرگ را پایان راه می دانیم
و باور داریم که با مرگ، تمام می شویم 🕊
و بسیار بسیار دیگر باور به این داریم
که مرگ شروعی دوباره است و
تولدی دیگر در جهانی مافوق و برتر
رفتگان ما فقط از پیله ی این دنیا
رها شده اند ... و ما هم .....
من هم بر این باورم که مرگ پایان
راه نیست....🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
یاد عزیزان سفر کرده به عشق
🍏🍎🍃
از دختری زیبا، مهربان و دانشگاه
رفته و البته متعصّب به باورهایی
کور، برایتان می گویم، که با خود و
با زندگی مدت ها، بیگانه شده بود،
کودکیِ رضایتمندی نداشته، و ترس
از گناه و آتش دوزخ و جهنم از همان
دوران قلب و روح اش را کدر کرده،
و ترس از دست دادن های واهی ..
همواره باعث شده بود
خود و خانواده اش را" که البته بی
تقصیر نبودند " در فشار روحی قرار
دهد ، و در پی احساسات و اعمالی
مالیخولیایی رو به دعانویس، فالگیر
ووو ... بجای تلاشی سازنده و بهره
بردن از داشته های الهی و
تحصیلاتی که با سختی و مرارت
خانواده به اتمام رسانده بود و
و مهم تر بجای توکل و سپردن
خود به دست هستی...
به هیچ نسخه درمانگری و هیچ ترفند و نصیحت و مشورتی که
که بارها با هم داشتیم، حتا یک
قدم به جلو گام بر نمی داشت و
بیش از همه ترس از مجازات الهی
بدون اینکه گناه خاصی انجام داده باشد
ترس از آتش دوزخ " که با تلقین و
تعصب به آیات کتاب مقدس، بر
خود روا می داشت و روز به روز
افسرده تر و گوشه گیر تر می شد
و پوست و استخوانی شده بود
و وحشت از مرگ و جهنم و عذاب رهایش نمی کرد.
هیچ چیز نمی توانست باورهای
کذایی ی را که مدت های مدیدی
قلب و روح اش را تسخیر کرده
بود از او دور کند،
و عاقبت یک ارتباط روحی... 🕊
سلام محبت کردید که با من ارتباط
گرفتید ، کاش می شد فاصله کوتاه
این دنیا را با دنیای ابدی، با عشق و
نور محبت از بین برد
و می توانستی، نگاه بهتر و زیباتری
به رفتن از این دنیا پیدا کرد
خطاب به ...
...... تو دختر با ارزشی هستی، وقتی خداوند دستت را می گیرد ، یعنی به تو توجه کرده یعنی می خواهد زندگی کنی، دخترم این تویی که داری با خودت ستیزه می کنی، به جای
رحمت و لطفی که خدا به تو کرده
چشم و دلت را بسته نگاه داشته ای
و به دنبال کفر و ناامیدی
روانه شده ای، تو تنها کسی هستی
که باید خودت را یاری کنی...
تا از این برزخی که گرفتار شده ای
رها بشوی و زندگی را با امید با عشق
با شکرگزاری به درگاهش بگذرانی
تو مورد شفقت خدایی نه مورد خشم
که اگر مورد خشمش بودی، به یکباره
در یک نفس کشیدن به این دنیا
پرتابت می کرد و فرصت زندگی را
از تو می گرفت به تو فرصت داده تا
با شادی و محبت زندگی را یاد بگیری
طلوع و غروب خورشید یاد آور
محبت و کرم خداست؛ بجای خدا
تصمیم نگیر بجای اینکه روح و جسمت
را چون کلاف سردرگم اسیر کنی،
خودت را مثل ماهی در رود زندگی
رها کن تا به دریای محبت خدا برسی
و ببینی که زندگی می تواند بسیار
پربار تر از آن باشد که تو در کاسه
ی کوچک باورهایت جا داده ای
روزهای عمر ما چون دانه های تسبیح
را می ماند اگر خودت را به خدا
نسپاری و با زندگی از در صلح در
نیایی، دانه ها بجای اینکه اجازه
بدهی یکی یکی رد بشوند چون
گره ای کور راه عبورت را سد
می کنند و درد و ناامیدی می شود
هر دانه به جسم و روحت ...
خداوند خشنود به خشنودی توست
و نیازی به عذاب دختری ندارد که
خودش دستش را گرفته و بدتر اینکه
بجای گرفتن دست خدا دستش را به
طرف شیطان دراز می کند ، به دختر
عزیزم بگو باید زندگی کنی، بگذار
خداوند خودش دانه های تسبیح را
تا آخر برساند ، او خودش دانه ها را
می شمارد با ناامیدی نخواه که
تسبیح زندگی ات را پاره اش کنی
زندگی شکنجه نیست، که زندگی
اگر بدانید یک گنج بزرگ و موهبتی
الهی ست، زندگی کن و از بودنت
لذت ببر ...
او مدت هاست، دست خودش
را گرفته و باورهای کذب و دروغین
سال های تلقین سیاه را ، به مرور
دور انداخته و .....
--------------------------
بسیاری از ما به جهان پس از مرگ
ناباوریم و مرگ را پایان راه می دانیم
و باور داریم که با مرگ، تمام می شویم 🕊
و بسیار بسیار دیگر باور به این داریم
که مرگ شروعی دوباره است و
تولدی دیگر در جهانی مافوق و برتر
رفتگان ما فقط از پیله ی این دنیا
رها شده اند ... و ما هم .....
من هم بر این باورم که مرگ پایان
راه نیست....🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
یاد عزیزان سفر کرده به عشق
🍏🍎🍃
👌2
Abro Aftab
Naser Abdollahi
🎼❤️🎼
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
♪♪♪
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آسودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
✍#محمدعلی بهمنی
👥#ناصر_عبدالهی
&#امیر_کریمی
تنظیم: بهنام ابطحی
🍏🍎🍃
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
♪♪♪
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آسودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
✍#محمدعلی بهمنی
👥#ناصر_عبدالهی
&#امیر_کریمی
تنظیم: بهنام ابطحی
🍏🍎🍃
🥰1👌1
دلتنگم
پیدایم کن 《 سالار عقیلی》
🎼❤️🎼
__ پیدایم کن!
اگر؛ در آرزویِ
پناهِ دستان ات یخ زدم؛
در گرمایِ یک شب
تب آلوده یِ عاشق
تنگ؛ در آغوش ام بگیر
اگر باد؛
مرا با خود به دیاری دیگر برد
تو؛ رایحه یِ عشق را؛
در لابلایِ واژه هایِ عاشق
به نسیم بسپار__
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
__ پیدایم کن!
اگر؛ در آرزویِ
پناهِ دستان ات یخ زدم؛
در گرمایِ یک شب
تب آلوده یِ عاشق
تنگ؛ در آغوش ام بگیر
اگر باد؛
مرا با خود به دیاری دیگر برد
تو؛ رایحه یِ عشق را؛
در لابلایِ واژه هایِ عاشق
به نسیم بسپار__
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌2❤1
○
اساسی ترین چیز زندگی که به آن خوشبختی می گویند، چیست؟ یا چطور می شود میزان "درد" و رنج جسمی و روحی را اندازه گرفت؟
چه کسی دانه های اشک مان را ، وقتی که نصف شب ها گریه می کنیم، می تواند بشمارد؟ و بالاخره چه کسی به خنده ها و رنج های ما می اندیشد ...
بر شیطان لعنت، آیا اینها مسائلی نیستند که باید متفکران به آنها پاسخ دهند؟
#هاینریش_بل
سیمای زنی در میان جمع
🍏🍎🍃
اساسی ترین چیز زندگی که به آن خوشبختی می گویند، چیست؟ یا چطور می شود میزان "درد" و رنج جسمی و روحی را اندازه گرفت؟
چه کسی دانه های اشک مان را ، وقتی که نصف شب ها گریه می کنیم، می تواند بشمارد؟ و بالاخره چه کسی به خنده ها و رنج های ما می اندیشد ...
بر شیطان لعنت، آیا اینها مسائلی نیستند که باید متفکران به آنها پاسخ دهند؟
#هاینریش_بل
سیمای زنی در میان جمع
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
در آغوش ام بگیر ای ماه!
که من از کوچه های خالیِ تردید
که من از بسترِ
سرد زمین، خسته ام؛
مرا با خود ببر
تا انتهایِ جشنِ یک رویا
مرا با خود ببر
تا کوچِ بی هنگامه یِ فردا
که من از چارچوبِ قاب های
خالیِ اندیشه ها سیرم؛
در آغوش ام بگیر ای ماه!
مرا با خود ببر تا چشمه یِ نور
مرا با خود ببر
تا کهکشانِ بی نشانِ دور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
در آغوش ام بگیر ای ماه!
که من از کوچه های خالیِ تردید
که من از بسترِ
سرد زمین، خسته ام؛
مرا با خود ببر
تا انتهایِ جشنِ یک رویا
مرا با خود ببر
تا کوچِ بی هنگامه یِ فردا
که من از چارچوبِ قاب های
خالیِ اندیشه ها سیرم؛
در آغوش ام بگیر ای ماه!
مرا با خود ببر تا چشمه یِ نور
مرا با خود ببر
تا کهکشانِ بی نشانِ دور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
Audio
🎼❤️🎼
بی تو ای
روشنگر شب های من
بوسه می زد
ناله بر لب های من ...
در دلم
از وحشت بیگانگی
خنده می زد
لاله ی دیوانگی ...
🗣#گلپایگانی
🎼روشنگر شبهای من
✍#سیمین بهبهانی
🪕#فرهنگ شریف
🍏🍎🍃
بی تو ای
روشنگر شب های من
بوسه می زد
ناله بر لب های من ...
در دلم
از وحشت بیگانگی
خنده می زد
لاله ی دیوانگی ...
🗣#گلپایگانی
🎼روشنگر شبهای من
✍#سیمین بهبهانی
🪕#فرهنگ شریف
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🪴
☀️ ۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۲۱ محرم ۱۴۴۶
🌲 ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
-----------------------------
قلب زندگی تپنده به عشق و امید
---------------------------------
آدینه تان به شادی و آرامش
------------------------------------
سلام بر آنان که،
سبزند، بهاری اند
و لبخندشان طراوتِ مهر و
حلاوتِ عشق است___
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🪴
☀️ ۵ امرداد ۱۴۰۳
🌙 ۲۱ محرم ۱۴۴۶
🌲 ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴---------
-----------------------------
قلب زندگی تپنده به عشق و امید
---------------------------------
آدینه تان به شادی و آرامش
------------------------------------
سلام بر آنان که،
سبزند، بهاری اند
و لبخندشان طراوتِ مهر و
حلاوتِ عشق است___
فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1
○
ترانه فولک محلی آذری که حکایت از قصه ای تلخ دارد...داستان سارای اینطور آغاز میشود که در کنار رودخانه ی آرپا چایی که در نزدیکی مرز ایران و آذربایجان جاریست در یکی از دهات نزدیک آن دختری ساری تللی (گیسو طلا) و آلا گؤز (چشم شهلا) به دنیا می آید. پدر و مادرش نام این دختر را سارای که در ترکی آذری تحلیل یافته ساری آی (ماه طلایی) میباشد میگذارند. سارای داستان در طبیعت آذربایجان پرورش می یابد و دختری ماهرو میشود.
سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.
عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت.این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود. خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.
در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباترو بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های(خانهای) منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد.
بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگرسارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود.از این رو طبعا آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. پدر سارای که مرد ریش سفیدی بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و پیشنهاد خان ده را رد میکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار و در این موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و سارای را تهدید میکند که در صورت سربازدن از خواسته ی خان دیگر پدر خود را نخواهد دید چون او پدرش را خواهد کشت. سارای که به جز پدر کسی را نداشت و نمیتوانست رنج و عذابش را ببیند بر خلاف علاقه ی وافرش به خان چوبان و قولی که به او داده بود تن به خواسته ی خان ظالم داد.
روزی که سارای گفت که آماده ازدواج با خان میباشد همه از این تصمیم او متحیر شدند ولی او چاره ای جز این نداشت .
بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود.مسلما در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصا سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش ، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.
سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار ، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا چايي سپرد و خود را جاودانه ساخت.تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.
🍏🍎🍃
ترانه فولک محلی آذری که حکایت از قصه ای تلخ دارد...داستان سارای اینطور آغاز میشود که در کنار رودخانه ی آرپا چایی که در نزدیکی مرز ایران و آذربایجان جاریست در یکی از دهات نزدیک آن دختری ساری تللی (گیسو طلا) و آلا گؤز (چشم شهلا) به دنیا می آید. پدر و مادرش نام این دختر را سارای که در ترکی آذری تحلیل یافته ساری آی (ماه طلایی) میباشد میگذارند. سارای داستان در طبیعت آذربایجان پرورش می یابد و دختری ماهرو میشود.
سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.
عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت.این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود. خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.
در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباترو بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های(خانهای) منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد.
بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگرسارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود.از این رو طبعا آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. پدر سارای که مرد ریش سفیدی بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و پیشنهاد خان ده را رد میکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار و در این موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و سارای را تهدید میکند که در صورت سربازدن از خواسته ی خان دیگر پدر خود را نخواهد دید چون او پدرش را خواهد کشت. سارای که به جز پدر کسی را نداشت و نمیتوانست رنج و عذابش را ببیند بر خلاف علاقه ی وافرش به خان چوبان و قولی که به او داده بود تن به خواسته ی خان ظالم داد.
روزی که سارای گفت که آماده ازدواج با خان میباشد همه از این تصمیم او متحیر شدند ولی او چاره ای جز این نداشت .
بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود.مسلما در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصا سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش ، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.
سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار ، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا چايي سپرد و خود را جاودانه ساخت.تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.
🍏🍎🍃
👌2