○
زندگی جاده ای ست!
گم شده؛
در هوایی ابری و مه آلوده
و پاهایی خسته؛
رها در طرّه یِِ گیسویِ باد
و دست هایی که؛
بدنبالِ مهره هایِ گم شده؛ عشق؛
شخم می زنند؛
ردِ نامرئیِ تسبیح ِبی ذکر را
در فصل فصلی خزان زده و
بی باران....
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
زندگی جاده ای ست!
گم شده؛
در هوایی ابری و مه آلوده
و پاهایی خسته؛
رها در طرّه یِِ گیسویِ باد
و دست هایی که؛
بدنبالِ مهره هایِ گم شده؛ عشق؛
شخم می زنند؛
ردِ نامرئیِ تسبیح ِبی ذکر را
در فصل فصلی خزان زده و
بی باران....
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
الا ای باد شبگیری
پیام من به دلبر بر
بگو آن ماه خوبان را
که جان با دل برابر بر
به قهر از من فگندی دل
بیک دیدار مهرویا
چنان چون حیدر کرار
در ان حصن خیبر بر
تو چون ماهی و
من ماهی
همی سوزم
بتابد بر غم عشقت__
#رابعه_کعب_قزداری
🍏🍎🍃
الا ای باد شبگیری
پیام من به دلبر بر
بگو آن ماه خوبان را
که جان با دل برابر بر
به قهر از من فگندی دل
بیک دیدار مهرویا
چنان چون حیدر کرار
در ان حصن خیبر بر
تو چون ماهی و
من ماهی
همی سوزم
بتابد بر غم عشقت__
#رابعه_کعب_قزداری
🍏🍎🍃
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
سلامی به تو!
شاخه یِ نوگلِ ارغوان؛
سلامی به آهِ
تنِ چاک چاکِ خزان؛
سلامی
به گیسویِ افشانِ باد
به سکرِ نگاهی؛ که برده ز یاد
سلامی به بوسه؛
به لبخند؛ به دستانِ پرمهر
به دل هایِ شاد ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
سلامی به تو!
شاخه یِ نوگلِ ارغوان؛
سلامی به آهِ
تنِ چاک چاکِ خزان؛
سلامی
به گیسویِ افشانِ باد
به سکرِ نگاهی؛ که برده ز یاد
سلامی به بوسه؛
به لبخند؛ به دستانِ پرمهر
به دل هایِ شاد ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
"شاعری عهدی است با تنهایی؛ میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین؛ میمانی در عمق تاریکی و تنهایی"...
خورخه لوئیس بورخس
----------------------------
ذره ذره یِ هستی شعر است؛
و خدا، زیباترین قصیده یِ بلندِ هستی؛
و ما هریک، غزل هایی، سروده و
نا سروده در برگ برگِ زندگی؛
سکوت فریادِ بی صدایِ هزاران شعر ناخوانده ...
و فریادِ بغضِ نهانِ
هزارانِ شعرِ ناگفته یِ سکوت؛
با شعر زاده می شویم؛
با شعر زندگی می کنیم؛
و با شعر در آسمانِ آفرینش،
جاودانه بال و پر می زنیم...
هر لحظه یِ زیستن شعر است
موسیقی است، عشق است؛
و عشق نقطه یِ پرگارِ هستی است!
رقصِ واژه ها را می شود
در سایه روشن هایِ روح ات؛
با عشق تماشا کرد، مست شد و در
لایه لایه هایِ گُنگِ حضور محو شد
با خدا یکی شد، در خدا رویید و
در عشق آرمید!
من زاده یِ فصلِ سردم؛
فصلِ برف، فصلِ آدمک برفی،
فصل جا پاهایِ سردِ یخی؛
فصلِ قندیل هایِ آویخته بر
آونگ هایِ تلخ و شیرینِ خاطره
هایِ رفته در دستانِ بیقرارِ باد
فصل فصلی؛ اما .. بهاری ام
سبزم.. آفتابی ام ...
و در مدرسه یِ عشق؛
شاگردِ اول کلاسِ درسِ حضور
عشق را از کودکی آموختم؛
و اندوه را و درد را و سایه روشن
هایِ کبودِ زندگی را هم
در بغض هایِ شبانه ام و
در روزهایی، که کمتر کودکانه زیستم؛
و در زمستانی دیگر... اما ...
دوباره زاده شدم؛
نه از بطنِ خاک هایِ خیسِ دلواپسی؛
که از لایه لایه هایِ سبزِ قلب و
روح ام؛ عشقی پاک و الهی...
وقتی گویی در جهنمی از بهت و
بیگانگی در هیزمِ تنهایی ام می سوختم؛ و زندگی داشت از یادم می رفت؛
و تک تکِ گلبرگ هایِ آرزوهایم
یکی یکی می خشکید!
و در زمانه یِ بی فصلِ غریب؛ در
دستانِ سردِ باد گم می شد!
در یک غروبِ دلتنگ؛
دست هایِ مهربانِ خدا، در آغوش ام گرفت در زمستانی که،
خاک جوانه ها را؛ حریصانه می بلعید
و جهان در وحشتِ مرگ؛
به خود می پیچید؛
خدا مرا بوسید و من رایحه یِ خوشِ عشق را، در چشمان اش بوییدم؛
در زمهریری که تنها.. امیدِ جوانه
زدنی دوباره، زنده ات می داشت؛
در زمستانی سرد از زیرِ تن پوشِ
برفیِ حسی اهورایی؛
دوباره زاده شدم، جوانه زدم و
تا باورِ عشق و یقین روییدم ...
و ایمان آوردم به رویایی که،
طعمِ گسِ واقعیت داشت و
تقدّسِ باوری کبریا و نامیرا...
آری ...
من زاده یِ آغوشِ دو زمستان ام؛
زمستانی سرد و سرما زده و برفی؛
و زمستانی، فصل.. فصل بهاری؛
زمستانی که بنفشه ها، در خاکِ
تن ام روییدند و در روح ام جوانه
زدند!
و من، خود.. در خویشتنِ خویش
شکفتم و واژه.. واژه شعر شدم!...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه 📕 معمای_عشق۶
🍏🍎🍃
"شاعری عهدی است با تنهایی؛ میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین؛ میمانی در عمق تاریکی و تنهایی"...
خورخه لوئیس بورخس
----------------------------
ذره ذره یِ هستی شعر است؛
و خدا، زیباترین قصیده یِ بلندِ هستی؛
و ما هریک، غزل هایی، سروده و
نا سروده در برگ برگِ زندگی؛
سکوت فریادِ بی صدایِ هزاران شعر ناخوانده ...
و فریادِ بغضِ نهانِ
هزارانِ شعرِ ناگفته یِ سکوت؛
با شعر زاده می شویم؛
با شعر زندگی می کنیم؛
و با شعر در آسمانِ آفرینش،
جاودانه بال و پر می زنیم...
هر لحظه یِ زیستن شعر است
موسیقی است، عشق است؛
و عشق نقطه یِ پرگارِ هستی است!
رقصِ واژه ها را می شود
در سایه روشن هایِ روح ات؛
با عشق تماشا کرد، مست شد و در
لایه لایه هایِ گُنگِ حضور محو شد
با خدا یکی شد، در خدا رویید و
در عشق آرمید!
من زاده یِ فصلِ سردم؛
فصلِ برف، فصلِ آدمک برفی،
فصل جا پاهایِ سردِ یخی؛
فصلِ قندیل هایِ آویخته بر
آونگ هایِ تلخ و شیرینِ خاطره
هایِ رفته در دستانِ بیقرارِ باد
فصل فصلی؛ اما .. بهاری ام
سبزم.. آفتابی ام ...
و در مدرسه یِ عشق؛
شاگردِ اول کلاسِ درسِ حضور
عشق را از کودکی آموختم؛
و اندوه را و درد را و سایه روشن
هایِ کبودِ زندگی را هم
در بغض هایِ شبانه ام و
در روزهایی، که کمتر کودکانه زیستم؛
و در زمستانی دیگر... اما ...
دوباره زاده شدم؛
نه از بطنِ خاک هایِ خیسِ دلواپسی؛
که از لایه لایه هایِ سبزِ قلب و
روح ام؛ عشقی پاک و الهی...
وقتی گویی در جهنمی از بهت و
بیگانگی در هیزمِ تنهایی ام می سوختم؛ و زندگی داشت از یادم می رفت؛
و تک تکِ گلبرگ هایِ آرزوهایم
یکی یکی می خشکید!
و در زمانه یِ بی فصلِ غریب؛ در
دستانِ سردِ باد گم می شد!
در یک غروبِ دلتنگ؛
دست هایِ مهربانِ خدا، در آغوش ام گرفت در زمستانی که،
خاک جوانه ها را؛ حریصانه می بلعید
و جهان در وحشتِ مرگ؛
به خود می پیچید؛
خدا مرا بوسید و من رایحه یِ خوشِ عشق را، در چشمان اش بوییدم؛
در زمهریری که تنها.. امیدِ جوانه
زدنی دوباره، زنده ات می داشت؛
در زمستانی سرد از زیرِ تن پوشِ
برفیِ حسی اهورایی؛
دوباره زاده شدم، جوانه زدم و
تا باورِ عشق و یقین روییدم ...
و ایمان آوردم به رویایی که،
طعمِ گسِ واقعیت داشت و
تقدّسِ باوری کبریا و نامیرا...
آری ...
من زاده یِ آغوشِ دو زمستان ام؛
زمستانی سرد و سرما زده و برفی؛
و زمستانی، فصل.. فصل بهاری؛
زمستانی که بنفشه ها، در خاکِ
تن ام روییدند و در روح ام جوانه
زدند!
و من، خود.. در خویشتنِ خویش
شکفتم و واژه.. واژه شعر شدم!...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه 📕 معمای_عشق۶
🍏🍎🍃
👌2
○
ما هر کسی را
طوری می کُشیم
بعضی ها را
با گلوله، بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم ...
#داستایوفسکی
🍏🍎🍃
ما هر کسی را
طوری می کُشیم
بعضی ها را
با گلوله، بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم ...
#داستایوفسکی
🍏🍎🍃
👌3
○
زمانی که به نظر میرسد
هیچچیز کمکی نخواهد کرد،
میروم و به سنگتراشی نگاه میکنم
که برای صدمین بار روی سنگ ضربه وارد میکند، بدون اینکه ترکی ایجاد شود،
امّا در صدویکمین ضربه سنگ به دو تکه خرد میشود و میدانم که آخرین ضربه نبود که آنرا خرد کرد،
بلکه تمام آن ضربههای پیشین مسبب آن بود...
📕خرده عادتها
✍#جیمز_کلییر
🍏🍎🍃
زمانی که به نظر میرسد
هیچچیز کمکی نخواهد کرد،
میروم و به سنگتراشی نگاه میکنم
که برای صدمین بار روی سنگ ضربه وارد میکند، بدون اینکه ترکی ایجاد شود،
امّا در صدویکمین ضربه سنگ به دو تکه خرد میشود و میدانم که آخرین ضربه نبود که آنرا خرد کرد،
بلکه تمام آن ضربههای پیشین مسبب آن بود...
📕خرده عادتها
✍#جیمز_کلییر
🍏🍎🍃
👌2
Olmayanim
Cinare Melikzade
🎼❤️🎼
🗣#چیناره_ملک زاده
🎼 ای ناپیدای من
----------------------------
آشفتهترین رودم ، در جاری انسانها
دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !
تا تخته برم بیرون ، از ورطهی توفانها ...
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
🗣#چیناره_ملک زاده
🎼 ای ناپیدای من
----------------------------
آشفتهترین رودم ، در جاری انسانها
دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !
تا تخته برم بیرون ، از ورطهی توفانها ...
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
👌1
📕
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃