تا کی به تمنای وصال تو یگانه
مختاباد
🎼❤️🎼
تا کی به تمنای وصال
تو یگانه ، اشکم شود
از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید
شب هجران تو یانه
ای تیر غمت را
دل عُشاق نشانه ...
جمعی به تو مشغول و
تو غایب ز میانه
رفتم به درِ
صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت،
راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و
در صومعه، عابد
گهِ معتکف دیرم و
گهِ ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم
خانه به خانه .....
✍#شیخ_بهایی
🍏🍎🍃
تا کی به تمنای وصال
تو یگانه ، اشکم شود
از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید
شب هجران تو یانه
ای تیر غمت را
دل عُشاق نشانه ...
جمعی به تو مشغول و
تو غایب ز میانه
رفتم به درِ
صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت،
راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و
در صومعه، عابد
گهِ معتکف دیرم و
گهِ ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم
خانه به خانه .....
✍#شیخ_بهایی
🍏🍎🍃
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
همه سهم من از خود
دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض و گلویت را
در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی، گریستم
و تو هرگز ندانستی
که زخمهایت زخمهای مکررم بودند ...!
#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
همه سهم من از خود
دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض و گلویت را
در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی، گریستم
و تو هرگز ندانستی
که زخمهایت زخمهای مکررم بودند ...!
#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
👌1
○
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآیند. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن آدمِ دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکّان، هفت شهرِ عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر میفهمیم.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
✍#شاهرخ_مسکوب
📕#روزها_در_راه
🍏🍎🍃
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآیند. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن آدمِ دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکّان، هفت شهرِ عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر میفهمیم.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
✍#شاهرخ_مسکوب
📕#روزها_در_راه
🍏🍎🍃
👍2👌1
And You My Love
Chris Rea
🎼❤️🎼
عاشقانه های ات را به باد بسپار
بگذار کوله ی قاصدک ها؛
پر شود از بذر هایِ سبزِ عشق؛
بگذار نجواهایِ عاشقانه ات؛
در بطن هستی، جوانه بزند
عشق بروید و شادی بزاید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
عاشقانه های ات را به باد بسپار
بگذار کوله ی قاصدک ها؛
پر شود از بذر هایِ سبزِ عشق؛
بگذار نجواهایِ عاشقانه ات؛
در بطن هستی، جوانه بزند
عشق بروید و شادی بزاید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🙏1
○
چیزی که پدرم یکبار وقتی در جنگل گم شده بودیم، گفت
روزی روزگاری ، من و پدرم در جنگلی در فرانسه گم شدیم . آن زمان دوازده سیزده سال داشتم. بههرحال ، قبل از دورانی بود که بیشتر مردم تلفن همراه داشتند. ما در تعطیلات بودیم، از آن تعطیلات طبقه متوسط در روستا و محصور در خشکی که من واقعا درکش نمی کردم . تعطیلات در دره لوار بود و ما رفته بودیم بدویم . حدود نیمساعت بعد، پدرم متوجه واقعیت شد ، " اوه ، انگار گم شده ایم. " بارها و بارها دور خود چرخیدیم . سعی می کردیم مسیر را پیدا کنیم ، اما راه به جایی نبردیم . پدرم از دو مرد که شکارچی غیرقانونی بودند راهنمایی خواست و آن ها راه را اشتباهی به ما نشان دادند . می دیدم که پدرم کم کم دارد وحشت می کند ، با اینکه سعی می کرد آن را از من پنهان کند. ما ساعت ها در جنگل بودیم و هر دو می دانستیم مادرم حتما در وحشت مطلق به سر می برد . در مدرسه بهتازگی داستانی از کتاب مقدس درباره بنیاسراییلیهایی که در بیابان مرده بودند برایم تعریف کرده بودند و من به سادگی تصور می کردم که سرنوشت ما هم مثل آن ها خواهد بود . پدرم گفت : " اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون ."
و حق با او بود . عاقبت صدای ماشین ها را شنیدیم و به جاده اصلی رسیدیم . هجده کیلومتر از روستایی که دویدنمان را از آن جا شروع کرده بودیم فاصله داشتیم . اما حالا حداقل تابلوی راهنما داشتیم . از جنگل بیرون آمده و از درخت ها دور شده بودیم . من هنوز هم وقتی کاملا گم شده ام یا به معنای کلمه به کلمه آن یا به معنای استعاری اش ، اغلب به آن استراتژی فکر می کنم . وقتی وسط یک فروپاشی روانی بودم به آن فکر کردم . زمانی که یکسره فقط حمله های هراس و افسردگی داشتم ، وقتی قلبم از شدت ترس به شدت می تپید، وقتی به سختی می دانستم چه کسی هستم و نمی دانستم چگونه می توانم زندگی ام را ادامه دهم .
" اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون."
گذاشتن یک پا جلوی پای دیگر ، در یک جهت مشخص ، همیشه تو را از دور خود گشتن دور می کند . موضوع داشتن عزم راسخ برای پیش رفتن است .
✍ #مت_هیگ
📕#آسایش
🍏🍎🍃
چیزی که پدرم یکبار وقتی در جنگل گم شده بودیم، گفت
روزی روزگاری ، من و پدرم در جنگلی در فرانسه گم شدیم . آن زمان دوازده سیزده سال داشتم. بههرحال ، قبل از دورانی بود که بیشتر مردم تلفن همراه داشتند. ما در تعطیلات بودیم، از آن تعطیلات طبقه متوسط در روستا و محصور در خشکی که من واقعا درکش نمی کردم . تعطیلات در دره لوار بود و ما رفته بودیم بدویم . حدود نیمساعت بعد، پدرم متوجه واقعیت شد ، " اوه ، انگار گم شده ایم. " بارها و بارها دور خود چرخیدیم . سعی می کردیم مسیر را پیدا کنیم ، اما راه به جایی نبردیم . پدرم از دو مرد که شکارچی غیرقانونی بودند راهنمایی خواست و آن ها راه را اشتباهی به ما نشان دادند . می دیدم که پدرم کم کم دارد وحشت می کند ، با اینکه سعی می کرد آن را از من پنهان کند. ما ساعت ها در جنگل بودیم و هر دو می دانستیم مادرم حتما در وحشت مطلق به سر می برد . در مدرسه بهتازگی داستانی از کتاب مقدس درباره بنیاسراییلیهایی که در بیابان مرده بودند برایم تعریف کرده بودند و من به سادگی تصور می کردم که سرنوشت ما هم مثل آن ها خواهد بود . پدرم گفت : " اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون ."
و حق با او بود . عاقبت صدای ماشین ها را شنیدیم و به جاده اصلی رسیدیم . هجده کیلومتر از روستایی که دویدنمان را از آن جا شروع کرده بودیم فاصله داشتیم . اما حالا حداقل تابلوی راهنما داشتیم . از جنگل بیرون آمده و از درخت ها دور شده بودیم . من هنوز هم وقتی کاملا گم شده ام یا به معنای کلمه به کلمه آن یا به معنای استعاری اش ، اغلب به آن استراتژی فکر می کنم . وقتی وسط یک فروپاشی روانی بودم به آن فکر کردم . زمانی که یکسره فقط حمله های هراس و افسردگی داشتم ، وقتی قلبم از شدت ترس به شدت می تپید، وقتی به سختی می دانستم چه کسی هستم و نمی دانستم چگونه می توانم زندگی ام را ادامه دهم .
" اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون."
گذاشتن یک پا جلوی پای دیگر ، در یک جهت مشخص ، همیشه تو را از دور خود گشتن دور می کند . موضوع داشتن عزم راسخ برای پیش رفتن است .
✍ #مت_هیگ
📕#آسایش
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
من تمام روزهای هفته را، در کوچه پس کوچه های خاطرات ات، در بوی نان گرم، در خنکای نسیم، در قاب پنجره ، در قطره قطره های باران، یاد تو را در گونه های سرخ لاله زاران، در لابلای شاخه های عریان افرای پیر، یاد تو را در نفس باد در چشم آسمان، یاد تو را در آهِ شمع در پر پر شدن بالِ پروانه ، من یاد تو را، در نفس نفس زدن هایِ ماهیِ کوچک تنگ بلور ...من یاد تو را، در سبزی بهاران در خنکای آب چشمه ساران در عصر گرم تابستان در برگ ریزان و در جای پای قدم های ام روی جاده ی بی انتهای پوشیده از برف،،،
نه هر " پنج شنبه شب" که تمام روزهای هفته و سال، درشیارهای عمیق حافظه ام در تیک تاک ساعت دیواری و در ضرباهنگ قلب ام قدم می زنم
تو را؛ نه در سنگ قبر خوابیده در دل خاک،
نه در شمع های مرده در باد تو را؛ نه در خاطراتی رفته از یاد؛
من تو را ... ای عزیز سفر کرده ام؛
من تو را در تو قدم می زنم و جای پای خاطرات ات را عاشقانه می بوسم و احساس سبز تو را بر
گونه های خیس ام باور دارم
و باور دارم؛
که اینجایی، با من، در من ...
تا وقتی تو را با عشق یاد می کنم، تو هرگز نمی میری؛
تو در یادی؛ نه در خاکی ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
من تمام روزهای هفته را، در کوچه پس کوچه های خاطرات ات، در بوی نان گرم، در خنکای نسیم، در قاب پنجره ، در قطره قطره های باران، یاد تو را در گونه های سرخ لاله زاران، در لابلای شاخه های عریان افرای پیر، یاد تو را در نفس باد در چشم آسمان، یاد تو را در آهِ شمع در پر پر شدن بالِ پروانه ، من یاد تو را، در نفس نفس زدن هایِ ماهیِ کوچک تنگ بلور ...من یاد تو را، در سبزی بهاران در خنکای آب چشمه ساران در عصر گرم تابستان در برگ ریزان و در جای پای قدم های ام روی جاده ی بی انتهای پوشیده از برف،،،
نه هر " پنج شنبه شب" که تمام روزهای هفته و سال، درشیارهای عمیق حافظه ام در تیک تاک ساعت دیواری و در ضرباهنگ قلب ام قدم می زنم
تو را؛ نه در سنگ قبر خوابیده در دل خاک،
نه در شمع های مرده در باد تو را؛ نه در خاطراتی رفته از یاد؛
من تو را ... ای عزیز سفر کرده ام؛
من تو را در تو قدم می زنم و جای پای خاطرات ات را عاشقانه می بوسم و احساس سبز تو را بر
گونه های خیس ام باور دارم
و باور دارم؛
که اینجایی، با من، در من ...
تا وقتی تو را با عشق یاد می کنم، تو هرگز نمی میری؛
تو در یادی؛ نه در خاکی ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤🔥1👌1
📕
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
○
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...
✍#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...
✍#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
🙏1
○
حتّی قطرهی اشکی هم نریخت زن
یکراست رفت سراغ بند رخت
و ژاکتش را برداشت
و رفت ...
انگار دست دراز کرده باشد
و ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
مرد باورش نمیشد
چشم روی هم نگذاشت آنشب
و فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و ماه برگشت
و مرد تازه فهمید زن برنمیگردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجرهای نیمباز
آسمان بیماه را دیده باشد
بعد
یادش آمد که زن
ژاکتش را برده است…
✍#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
حتّی قطرهی اشکی هم نریخت زن
یکراست رفت سراغ بند رخت
و ژاکتش را برداشت
و رفت ...
انگار دست دراز کرده باشد
و ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
مرد باورش نمیشد
چشم روی هم نگذاشت آنشب
و فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و ماه برگشت
و مرد تازه فهمید زن برنمیگردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجرهای نیمباز
آسمان بیماه را دیده باشد
بعد
یادش آمد که زن
ژاکتش را برده است…
✍#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
👌1
○
به مردم اثبات می کردم که چقدر اشتباه فکر می کنند که وقتی پیر می شوند، دیگر عاشق نمی شوند.
نمی دانند که وقتی دیگر عاشق نشوند، پیر می شوند.
📕#نامۀ_خداحافظی
#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
به مردم اثبات می کردم که چقدر اشتباه فکر می کنند که وقتی پیر می شوند، دیگر عاشق نمی شوند.
نمی دانند که وقتی دیگر عاشق نشوند، پیر می شوند.
📕#نامۀ_خداحافظی
#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
❤2