○
روزی خورشید خواهد آمد
روزی برای من
خورشیدی خواهد درخشید
آنگاه
گل های زیبایی که خواهم داشت
بیشمار خواهند بود
آنگاه بار دیگر
رنگ دریا را بازخواهم دید
آنگاه با زمین
احوالپرسی خواهم کرد
روزی خورشید خواهد دمید
و این غم سر خواهد آمد
و روز خواهد شکفت
و من پشت گرم از خورشید
در راه زندگی
خواهم شتافت
✍#بیژن_جلالی
🍏🍎🍃
روزی خورشید خواهد آمد
روزی برای من
خورشیدی خواهد درخشید
آنگاه
گل های زیبایی که خواهم داشت
بیشمار خواهند بود
آنگاه بار دیگر
رنگ دریا را بازخواهم دید
آنگاه با زمین
احوالپرسی خواهم کرد
روزی خورشید خواهد دمید
و این غم سر خواهد آمد
و روز خواهد شکفت
و من پشت گرم از خورشید
در راه زندگی
خواهم شتافت
✍#بیژن_جلالی
🍏🍎🍃
❤1👌1
4_479443685969233732
<unknown>
🎼❤️🎼
🎼#مجنون بیلیلا
🗣# بانو #پروین
✍#معینی_کرمانشاهی
🎧# استاد #همایون_خرم
-------------------------
بذر کدامین گناه
در سینه یِ زخمیِ زمین روییده ...
که از قلبِ مجروحِ آسمان
قطره قطره، خون می بارد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🎼#مجنون بیلیلا
🗣# بانو #پروین
✍#معینی_کرمانشاهی
🎧# استاد #همایون_خرم
-------------------------
بذر کدامین گناه
در سینه یِ زخمیِ زمین روییده ...
که از قلبِ مجروحِ آسمان
قطره قطره، خون می بارد
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌1
✍
یک خاطره
یک خاطره بنویسم در باب هیچ. صد سال پیش، یک روز صبح حس کردم زبانم زرد رنگ شده و دهانم طعم عجیبی میدهد. انگار لاستیک دوچرخه گاز زده باشم. دو روز صبر کردم تا بهتر شود، که نشد. زنگ زدم به دکتر و نوبت گرفتم.
روز جمعه رفتم مطب. پرستار آمد و معاینهام کرد و فشار و وزن و قد و دور کمر و غیره را اندازه گرفت. بعد گفت چته. بهش گفتم که دهانم مزهی لاستیک دوچرخه میدهد و زبانم زرد شده و قسعلیهذه. پرستار رفت و بعد یک دکتر روسی که آخر فامیلش کوف داشت آمد داخل اتاق. گفت چته؟ من هم همانهایی که به پرستار گفته بودم را تکرار کردم. دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد یک چوب بستنی کلفت را کرد ته حلقم. یک نگاه سرسری انداخت به غار علیصدر. بعد گفت ببند. سر پا شد و گفت «چیزی نیست، برات یه آزمایش ایدز مینویسم، برو طبقه پائین انجام بده».
من همانجا روی تخت، مثل بستنی روی اجاق وا رفتم. مطمئن بودم یا دکتر کوف نمیداند ایذر چیست یا نمیداند «چیزی نیست» یعنی چی. رفتم طبقه پائین و نیم لیتر خون دادم بابت آزمایش. خانم خونگیر گفت که سه روز دیگر نتیجه را میدهد. هر چه التماسش کردم که زودتر بده، قبول نکرد. چارهای نبود. زدم بیرون.
من کلا آدم بدبینی هستم. همیشه به آن “یک درصد احتمال فاجعه” آن قدر علوفه میخورانم تا از آن ۹۹ درصدِ “چیزی نیست” فربهتر شود. و فربه شد. مطمئن بودم که حتما جواب آزمایش مثبت است و بدرود ای زندگی زیبا. میدانستم که کارنامهی اعمالم سفید است اما از تیغ سلمانی و مته دندانپزشک که خبر نداشتم. توی راه با رئوفترین حالت ممکن رانندگی میکردم. درست انگار سهراب سپهری در رقیقترین حالت قلبش نشسته باشد پشت فرمان و بخواهد برود کاشان تا زیر درخت گیلاس شعر بگوید. حتی اگر کاشان گیلاس نداشته باشد. من هم همانطور بود. مهربان و صبور به همه راه میدادم.
به تکتک درختان به محبت سلام میدادم و بوس برای پرندهها میفرستادم و چند بار خورشید را خطاب کردم که تو همیشه اینقدر میدرخشی یا امروز زیادتر هیزم ریختی پای اجاقت؟ سنجابها را نصیحت میکرم که بیهوا توی خیابان ندوید و دو تا بلوط و گردوی اضافه ارزش زیر ماشین رفتن ندارد و قدر زندگیتان را بدانید.
سه روز روی اجاق بدبینی زندگی کردم. هر کس را میدیدم بغل و بو میکردم. حتی اگر بوی پیاز گندیده میداد. بوی پیاز زندگی بهتر از بوی لاستیک دوچرخهی مرگ است. شده بودم اختاپوسی چسبناک که هر کس سر راهم سبز میشد، با هشت پا بغل میکردم و مکش طور میبوسیدم و میگفتم آه عزیزم.
آن سه روز، طعم شیرین زندگی را حس کردم. به همه کس و همه چیز اشتیاق داشتم. حتی خرمالو و محمود احمدینژاد و پاک کردن میگو. آن سه روز من حس میکردم یک راز بزرگ برایم آشکار شده که دیگران آن را نمیفهمند. رازی که در عین سادگی، توضیح دادنش برای دیگران غیرممکن است. انگار بخواهم برای یک ماهی قزلآلا از فواید کوهنوردی حرف بزنم. آن سه روز عجیبترین روزهای زندگیام بود. ثانیهها مثل پنیر پیتزا کش میآمدند. مثل دانهی برف زیر میکروسکوپ زیباییشان دیده میشد. نظمشان. آمدنشان. رفتنشان. خوبیشان. بدیشان.
سه روز بعدش زنگ زدم به آزمایشگاه و گفتم من همانم که قرار است احتمالا بمیرد. پرستار جواب را برایم خواند و گفت جواب منفی است و نمیمیری. این لحظه هم حس عجیبی داشت. درست انگار عزرائیل دستش را بگذارد روی گلوی آدم، بعد یکهو تلفنش زنگ بزند و کار واجب پیش بیاید و برود. حس کبوتر از دام جسته. حس آهوی از چنگال شیر گریخته. اما قسمت عجیب ماجرا این بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که راز بزرگی که به چشم خودم دیده بودم، کمرنگ و کمرنگتر شد.دو هفته بعد کاملا محو شد و فراموشش کردم. درخشش خورشید به حالت قبل درآمد. رانندگیام رئوفانه نبود. سهراب میکروسکوپش را برداشت و رفت. من ماندم و ماهی قزلآلایی که یادش نبود روزی راز بزرگی را کشف کرده بود.
✍#فهیم_عطار
🍏🍎🍃
یک خاطره
یک خاطره بنویسم در باب هیچ. صد سال پیش، یک روز صبح حس کردم زبانم زرد رنگ شده و دهانم طعم عجیبی میدهد. انگار لاستیک دوچرخه گاز زده باشم. دو روز صبر کردم تا بهتر شود، که نشد. زنگ زدم به دکتر و نوبت گرفتم.
روز جمعه رفتم مطب. پرستار آمد و معاینهام کرد و فشار و وزن و قد و دور کمر و غیره را اندازه گرفت. بعد گفت چته. بهش گفتم که دهانم مزهی لاستیک دوچرخه میدهد و زبانم زرد شده و قسعلیهذه. پرستار رفت و بعد یک دکتر روسی که آخر فامیلش کوف داشت آمد داخل اتاق. گفت چته؟ من هم همانهایی که به پرستار گفته بودم را تکرار کردم. دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد یک چوب بستنی کلفت را کرد ته حلقم. یک نگاه سرسری انداخت به غار علیصدر. بعد گفت ببند. سر پا شد و گفت «چیزی نیست، برات یه آزمایش ایدز مینویسم، برو طبقه پائین انجام بده».
من همانجا روی تخت، مثل بستنی روی اجاق وا رفتم. مطمئن بودم یا دکتر کوف نمیداند ایذر چیست یا نمیداند «چیزی نیست» یعنی چی. رفتم طبقه پائین و نیم لیتر خون دادم بابت آزمایش. خانم خونگیر گفت که سه روز دیگر نتیجه را میدهد. هر چه التماسش کردم که زودتر بده، قبول نکرد. چارهای نبود. زدم بیرون.
من کلا آدم بدبینی هستم. همیشه به آن “یک درصد احتمال فاجعه” آن قدر علوفه میخورانم تا از آن ۹۹ درصدِ “چیزی نیست” فربهتر شود. و فربه شد. مطمئن بودم که حتما جواب آزمایش مثبت است و بدرود ای زندگی زیبا. میدانستم که کارنامهی اعمالم سفید است اما از تیغ سلمانی و مته دندانپزشک که خبر نداشتم. توی راه با رئوفترین حالت ممکن رانندگی میکردم. درست انگار سهراب سپهری در رقیقترین حالت قلبش نشسته باشد پشت فرمان و بخواهد برود کاشان تا زیر درخت گیلاس شعر بگوید. حتی اگر کاشان گیلاس نداشته باشد. من هم همانطور بود. مهربان و صبور به همه راه میدادم.
به تکتک درختان به محبت سلام میدادم و بوس برای پرندهها میفرستادم و چند بار خورشید را خطاب کردم که تو همیشه اینقدر میدرخشی یا امروز زیادتر هیزم ریختی پای اجاقت؟ سنجابها را نصیحت میکرم که بیهوا توی خیابان ندوید و دو تا بلوط و گردوی اضافه ارزش زیر ماشین رفتن ندارد و قدر زندگیتان را بدانید.
سه روز روی اجاق بدبینی زندگی کردم. هر کس را میدیدم بغل و بو میکردم. حتی اگر بوی پیاز گندیده میداد. بوی پیاز زندگی بهتر از بوی لاستیک دوچرخهی مرگ است. شده بودم اختاپوسی چسبناک که هر کس سر راهم سبز میشد، با هشت پا بغل میکردم و مکش طور میبوسیدم و میگفتم آه عزیزم.
آن سه روز، طعم شیرین زندگی را حس کردم. به همه کس و همه چیز اشتیاق داشتم. حتی خرمالو و محمود احمدینژاد و پاک کردن میگو. آن سه روز من حس میکردم یک راز بزرگ برایم آشکار شده که دیگران آن را نمیفهمند. رازی که در عین سادگی، توضیح دادنش برای دیگران غیرممکن است. انگار بخواهم برای یک ماهی قزلآلا از فواید کوهنوردی حرف بزنم. آن سه روز عجیبترین روزهای زندگیام بود. ثانیهها مثل پنیر پیتزا کش میآمدند. مثل دانهی برف زیر میکروسکوپ زیباییشان دیده میشد. نظمشان. آمدنشان. رفتنشان. خوبیشان. بدیشان.
سه روز بعدش زنگ زدم به آزمایشگاه و گفتم من همانم که قرار است احتمالا بمیرد. پرستار جواب را برایم خواند و گفت جواب منفی است و نمیمیری. این لحظه هم حس عجیبی داشت. درست انگار عزرائیل دستش را بگذارد روی گلوی آدم، بعد یکهو تلفنش زنگ بزند و کار واجب پیش بیاید و برود. حس کبوتر از دام جسته. حس آهوی از چنگال شیر گریخته. اما قسمت عجیب ماجرا این بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که راز بزرگی که به چشم خودم دیده بودم، کمرنگ و کمرنگتر شد.دو هفته بعد کاملا محو شد و فراموشش کردم. درخشش خورشید به حالت قبل درآمد. رانندگیام رئوفانه نبود. سهراب میکروسکوپش را برداشت و رفت. من ماندم و ماهی قزلآلایی که یادش نبود روزی راز بزرگی را کشف کرده بود.
✍#فهیم_عطار
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
کی رفتهای ز دل
که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته
که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای
که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای
که هویدا کنم تو را
با صد هزار
جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده
تماشا کنم تو را
چشمم به صد
مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده
شیدا کنم تو را
طوبی و سدره
گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای
قامت رعنا کنم تو را
✍#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
کی رفتهای ز دل
که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته
که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای
که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای
که هویدا کنم تو را
با صد هزار
جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده
تماشا کنم تو را
چشمم به صد
مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده
شیدا کنم تو را
طوبی و سدره
گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای
قامت رعنا کنم تو را
✍#فروغی_بسطامی
🍏🍎🍃
👌1
○
ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست؛ تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند؛
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند! مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
✦ کتاب «نان و شراب»
✦ نوسنده: اینیاتسیو سیلونه
✦ مترجم: محمد قاضی
🍏🍎🍃
ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست؛ تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند؛
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند! مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
✦ کتاب «نان و شراب»
✦ نوسنده: اینیاتسیو سیلونه
✦ مترجم: محمد قاضی
🍏🍎🍃
○
می دانم؛
رویاهایِ قشنگ تو؛
روزی ققنوسی خواهد شد
و از خاکسترِ داغِ درون ات
پر خواهد گرفت و تو؛
در قابِ تصویرِ زمان، لبخند
خواهی زد
و به میهمانیِ آب و آیینه و آتش
دعوت خواهی شد.
و من میهمانِ چشم هایِ
قشنگ تو؛ خواهم بود
و بر بالِ پرندِ
خیال ات شعری خواهم سرود
در مدح نگاه غریبی؛
که در چرخش دوّارِ فلک گم شد
و اما؛ تصویرش، در آیینه یِ
هزار تکه زمان؛
جاودانه خواهد ماند!
✍#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
می دانم؛
رویاهایِ قشنگ تو؛
روزی ققنوسی خواهد شد
و از خاکسترِ داغِ درون ات
پر خواهد گرفت و تو؛
در قابِ تصویرِ زمان، لبخند
خواهی زد
و به میهمانیِ آب و آیینه و آتش
دعوت خواهی شد.
و من میهمانِ چشم هایِ
قشنگ تو؛ خواهم بود
و بر بالِ پرندِ
خیال ات شعری خواهم سرود
در مدح نگاه غریبی؛
که در چرخش دوّارِ فلک گم شد
و اما؛ تصویرش، در آیینه یِ
هزار تکه زمان؛
جاودانه خواهد ماند!
✍#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🙏1
○
پرفسور آنه ماری شیمل آلمانی، مولوی شناس معروف میگوید:
"...اگر از من سؤال شود که کدام یک از ابیات مولانا هست که طی پنجاه سال اخیر، در عمیق ترین غم هایی که احساس می کردم، بارها به من تسلّی خاطر داده است،
بیت زیر را می خوانم:
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنماید
که کس آن راه نداند
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
پرفسور آنه ماری شیمل آلمانی، مولوی شناس معروف میگوید:
"...اگر از من سؤال شود که کدام یک از ابیات مولانا هست که طی پنجاه سال اخیر، در عمیق ترین غم هایی که احساس می کردم، بارها به من تسلّی خاطر داده است،
بیت زیر را می خوانم:
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنماید
که کس آن راه نداند
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
🙏1🕊1
Tannaz
Moein
🎼❤️🎼
طناز من ، ای ناز من ، ای ناز •••
---------------------------
بدون عشق، موسیقی وجود ندارد،
بدون موسیقی، رویایی در کار نخواهد بود،
بدون رویا، افسانهای در کار نیست،
بدون افسانهها، از شجاعت خبری نیست،
و بدون شجاعت، هیچکس قادر نیست بار غم را به دوش بکشد...
#فردریک_بکمن
🍏🍎🍃
طناز من ، ای ناز من ، ای ناز •••
---------------------------
بدون عشق، موسیقی وجود ندارد،
بدون موسیقی، رویایی در کار نخواهد بود،
بدون رویا، افسانهای در کار نیست،
بدون افسانهها، از شجاعت خبری نیست،
و بدون شجاعت، هیچکس قادر نیست بار غم را به دوش بکشد...
#فردریک_بکمن
🍏🍎🍃
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
-به کجا چنین شتابان...؟
گَوَن از نسیم پرسید،
دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زِ غبار این بیابان...؟
-همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...
-به کجا چنین شتابان...؟
-به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا، سرایم...
-سفرت به خیر اما،
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت،
به سلامتی گذشتی...
به شکوفهها، به باران
برسان سلامِ ما را...
✍#استاد_شفیعی_کدکنی
🎤#ژاله_آموزگار
🍏🍎🍃
-به کجا چنین شتابان...؟
گَوَن از نسیم پرسید،
دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زِ غبار این بیابان...؟
-همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...
-به کجا چنین شتابان...؟
-به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا، سرایم...
-سفرت به خیر اما،
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت،
به سلامتی گذشتی...
به شکوفهها، به باران
برسان سلامِ ما را...
✍#استاد_شفیعی_کدکنی
🎤#ژاله_آموزگار
🍏🍎🍃
❤🔥1👍1👌1