معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
۰

هزار سال
پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند،
دلتنگِ تو بودم،
انگار
هزار سال منتظر بودم
بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس
برایم دست تکان بدهی،
تا این شعر را برایت بنویسم


# لیلا کردبچه
🍏🍎🍃
🕊

دل در طلبِ یار
شب و روز
چون پوپکِ تنها
به هوایِ نفسی
در حَرمِ گلشنِ دلدار
از کوچِ غریبانه یِ هر فصل
گذر کرد ...



راضی نشدی دل؟!
خزان آمده برگرد !!!


#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
۰

زیبایی این غروب همراز من است.
شیدایی
این غروب دمساز من است.
سرمست صدای یک پرستو شده ام.
آوازش انگار
که آواز من است.....


#سیمین_ ورنام
🍏🍎🍃


زنان؛
اگر مجبور شوند،
روی دیوارهای زندان آسمان آبی را
نقاشی خواهند کرد.
اگر پارچه های زخم بندی
سوزانده شود،
پارچه های بیشتری خواهند بافت.

اگر خرمن ها نابود شوند،
بذرهای بیشتری خواهند پاشید.

آنجا که دری نیست،
زنان در خواهند ساخت
و آن را باز خواهند کرد
و از آن عبور خواهند کرد
و به راههای جدید
و زندگی های جدید گام خواهند نهاد.


#کلاریسا_پینکولا_استس
#زنانی_که_با_گرگ_ها_می_دوند
🍏🍎🍃
°

چه کـرده ای تـو بـا دلم
که از تو پیش دیگران گلایه هم
که می کنم ...
شعر حساب می شود ...



#کاظم_بهمنی
🍏🍎🍃
Zibaye Khabalood
Sina Sarlak
۰🎶🎵🎶


🍏🍎🍃
۰

ای بوته ی گل در دستم
که سراسر راه به پنجره ها خیره ای
زیباترین خانه اتاقی ست
که پای پنجره اش
تویی....

#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
۰

همچنان
دنبال آن چیزی می‌گردم
که با گم کردنش
گم شدم .....


👤#محمود_درویش
🍏🍎🍃
شب خوش دوستان 🌙


ساقیا !
جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم
که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست
که در گردش پرگار چه کرد ...


# حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

#حضرت_عشق_مولانا

🍏🍎🍃
🗓 امروز پنجشنبه ↯

☀️ ۱۱ آذر ١۴۰۰
🌙 ۲۶ ربیع‌الثانی ١۴۴۳
🎄 دوم دسامبر ٢٠٢۱

روزتان به عشق و شادی
🍏🍎🍃
۰

گو پیک صبح؟
تا گله‌های شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم...


# حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
.
فردی که از قدرت نفوذ کلام آگاه باشد، هنگام بر زبان راندن کلام بسیار دقت می‌کند، از آن‌جا که او به این موضوع معتقد است که بازتاب سخنش به خودش باز می‌گردد، همیشه واکنش کلام خویش را به راحتی می‌بیند.

او با بیان هر کلام، قانونی برای خویش وضع می‌کند، نعل اسب یا مهرهٔ مار هیچ قدرتی ندارد ولی کلام و عقاید انسان در ذهن نیمه هشیار، آرزو و امید می‌آفریند و همان برای او موفقیت و شانس می‌آورد و موقعیت خوب یعنی اقبال را به سوی فرد هدایت می‌کند

.

📒 #چهار_اثر
#فلورانس_اسکاول_شین

🍏🍎🍃

برای جیره ی روزانه ام
به من عشق بده
و قلب غمگینم را سنگین نکن
حتی با ذره ای کوچک
لمسم کن
و گل سرخ را از من دریغ مدار
بر خطاهای من چشم ببند
و رسولانت را بفرست
پیش از آن که پا به جهان من بگذاری

#مرام_المصری

🍏🍎🍃
دو ضربی_کامکارها
@bazmemusighi
«دو ضربی بیات ترک»

ساخته: #ابوالحسن_صبا

نوازندگان:
#اردشیر_کامکار: کمانچه
#پشنگ_کامکار: سنتور
#ارژنگ_کامکار: تنبک
🍏🍎🍃


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی
وقتی نگذاری دیگران به تو كمک كنند

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏‌ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تكراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

 به آرامی آغاز به مردن می‏‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند
دوری كنی...

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یک بار در تمام زندگی‌‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری ...


#پابلو_نرودا
🍏🍎🍃
۰

بیرون از پنجره، بارانی که پاییز برای باریدنش، از صبح تا آن لحظه، این دست آن دست کرده بود، بالاخره بارید
و ملیحه در سه‌شنبه‌ای خیس، زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتا سر لاغریش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت.

باران با صدای پارچه روی چتر می‌بارید. پاییز خودش را به آبی می‌زد.
باد، چادر را از تن ملیحه دور می‌کرد و چتر را از دستش می‌کشید
و او که نمی‌توانست هم چتر
و هم چادر را نگه‌دارد
و نمی‌خواست هیچکس مگر پدربزرگ،
او را در پیرهنی پر از برگ نارنج ببیند، دسته چتر را ول کرد.

همین که پدربزرگ در را وا کرد
ملیحه احساس کرد در تمام دنیا
چیزی بنام لبخند وجود دارد ...

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
| #بیژن_نجدی
🍏🍎🍃