○
زندگی؛
عمر کردن نیست،
بلکه رشدکردن است.
عمر کردن کاری است
که از همهی حیوانات برمیآید.
اما رشد کردن؛
هدف والای انسان است
که عدهی معدودی میتوانند
ادعایش را داشته باشند...
✍#جورجبرنارد_شاو
🍏🍎🍃
زندگی؛
عمر کردن نیست،
بلکه رشدکردن است.
عمر کردن کاری است
که از همهی حیوانات برمیآید.
اما رشد کردن؛
هدف والای انسان است
که عدهی معدودی میتوانند
ادعایش را داشته باشند...
✍#جورجبرنارد_شاو
🍏🍎🍃
Tabe Divanegi
Salar Aghili
○
تو .. همانقدر هستی؛
که خدا ... که هوا؛ که نور؛
که بال پروازِ پرنده؛
که صلابتِ و شکوهِ باورِ عشق؛
که قامتِ رسایِ سروها؛
که عطرِ خوشِ یاسمن ها؛
تو اینجایی. تو با مایی ... تو در یادی .. نه در خاکی ...🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
تو .. همانقدر هستی؛
که خدا ... که هوا؛ که نور؛
که بال پروازِ پرنده؛
که صلابتِ و شکوهِ باورِ عشق؛
که قامتِ رسایِ سروها؛
که عطرِ خوشِ یاسمن ها؛
تو اینجایی. تو با مایی ... تو در یادی .. نه در خاکی ...🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
آهنگ کرمانجی زیبای گروه لبینا به نام شوان
@mousighi_bartar
🎼❤️🎼
آهنگ کرمانجی زیبا
گروه لبینا به نام شوان...
..............................
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
🍏🍎🍃
آهنگ کرمانجی زیبا
گروه لبینا به نام شوان...
..............................
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
🍏🍎🍃
○
ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست؛ تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند؛
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند! مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
✦ کتاب «نان و شراب»
✦ نوسنده: اینیاتسیو سیلونه
✦ مترجم: محمد قاضی
🍏🍎🍃
ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست؛ تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند؛
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند! مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
✦ کتاب «نان و شراب»
✦ نوسنده: اینیاتسیو سیلونه
✦ مترجم: محمد قاضی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
حرف هایی که،
نمی توان گفت را، باید نوشت.
حرف هایی که،
نمی توان نوشت را، باید سرود
حرف هایی که،
نمی توان سرود را، باید نواخت
حرف هایی که،
نمی توان نواخت را، باید گریست.
✍#محسن_حسینی_طاها
🍏🍎🍃
حرف هایی که،
نمی توان گفت را، باید نوشت.
حرف هایی که،
نمی توان نوشت را، باید سرود
حرف هایی که،
نمی توان سرود را، باید نواخت
حرف هایی که،
نمی توان نواخت را، باید گریست.
✍#محسن_حسینی_طاها
🍏🍎🍃
✍
گیج و گنگ و حیران...
در آشفته بازار دنیایی که هیچ کالا و متاعی؛ جز در ترازویِ فریب و ریا و مصلحتی دروغین، وزن نمی شود
دنیایِ آدمک هایی کوکی ؛ در فصل فصلی جدا مانده ؛ پنهان پشتِ آیینه یِ هزار تکّه یِ سالوسیان؛
که از آستینِ مکاره یِ این روزگارِ
غریب؛ بیرون مانده است!
طلوعِ خورشید،
آفتابِ بیرنگی که هر روز بر چشم
هایِ خیسِ وطن می تابد؛
غروبِ غرور، غروبِ آزادی، غروبِ آزادگی؛
چشم های ات را بروی آفتاب می بندند
و تو مجبور می شوی از شیارِ
لایه لایه هایِ یک شب تاریک بدنبالِ نوری بشتابی؛
که گمان داری،
چراغِ راهت می شود
و دریغ و درد که در چاهِ ویلِ
هزاران کفتارِ بی سیرتِ بی صورت؛
تکه تکه می شوی؛
قلب ات را می شکنند؛
قلم ات را هم؛
واژه ها را؛ باید
پشتِ حصاری از لعابِ مصلحت ها و
واج هایِ آشفته یِ باید و نباید ها
در لفافه ای دروغین پنهان کرد!
عشق را نباید بوسید، گل ها را
نباید بویید
آزادی را نباید عریان کرد!
شیرهایِ بیشه هایِ سوخته؛
در قفس؛ زندانی اند
گرگان و روبهان؛ حکم می رانند
ورق هایِ بازی را؛
زیر و رو می کنند و بر تخته نردی
نابرابر تاس می اندازند!
"خسته ام؛
خسته از این همه کّفه یِ نابرابر"
دوست دارم، از عشق بگویم
از بوسه هایِ شبنم و
گلبرگ هایِ تردِ نمدار
از دست هایِ باران خورده یِ بی چتر
از چشمه هایِ جاریِ مهر
از سبزی و طراوتِ خاک به یغما نرفته؛
از زلالیِ اشک هایِ از سرِ شوق؛
از لطافتِ رقصِ باد و پروانه؛
از آلاله هایِ شکفته؛ از لاله هایِ خفته!
دوست دارم؛
از اشکِ سردِ قلم بگویم بر گونه هایِ خیسِ
باوری خوش برتنِ عریانِ کاغذ
از آزادی از رهایی؛ بگویم
از تنِ تنگِ قفس نه!!
از فریاد هایِ در گلو مرده بس است دیگر...
دوست دارم؛
از لبخندِ پوپکانِ شادِ وطن؛
شعر و ترانه بسراییم
از دست ها و سفره هایِ خالیِ اندوه نه؛
از اشک نه؛
از خنده هایِ از سرِ شوق؛
از روزهایی سبز
از آسمانی رنگی و رنگین کمانی؛
روزهایی روشنِ روشن به رنگِ نور
بگذار!
شکوفه هایِ ترسان و لرزان، خسته
از طوفانِ سالیانی دراز بشکفند
در لبخندِ نسیمِ سحرگاهی؛
در زلالِ نور؛ زیرِ سایبانی از
عشق و رویش و پویش؛
بگذار!
بهاری شود؛ با هزار هزار
شکوفه یِ رنگین؛
واژه ها بشکفند
قلم ها؛ سبز شوند در نیزارِ
بدونِ ترس از نمرود
بدون آتشی بی دود
قمریان، در گوشّ هم نغمه هایِ
عاشقانه سر دهند
چکاوک ها؛ بی هراسِ از طوفان به آشیانه باز گردند
و شاپرک ها؛ از پیله یِ تنگِ رخوت
برهند... به شوقِ پریدن و پرواز
بگذار ببارد باران؛ خاک زلیخا شود
رودها؛ عاشقانه تن بسایند
بر خاک! و دستانِ
مهربانِ شهر و دیارم بشوق؛
لاله بکارد، اندوه بمیرد ...
و بر لب هایِ بیقرارِ سرزمینم؛
گلبوته هایِ بوسه بروید!!.....
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه کتاب/ معمای_عشق
🍏🍎🍃
گیج و گنگ و حیران...
در آشفته بازار دنیایی که هیچ کالا و متاعی؛ جز در ترازویِ فریب و ریا و مصلحتی دروغین، وزن نمی شود
دنیایِ آدمک هایی کوکی ؛ در فصل فصلی جدا مانده ؛ پنهان پشتِ آیینه یِ هزار تکّه یِ سالوسیان؛
که از آستینِ مکاره یِ این روزگارِ
غریب؛ بیرون مانده است!
طلوعِ خورشید،
آفتابِ بیرنگی که هر روز بر چشم
هایِ خیسِ وطن می تابد؛
غروبِ غرور، غروبِ آزادی، غروبِ آزادگی؛
چشم های ات را بروی آفتاب می بندند
و تو مجبور می شوی از شیارِ
لایه لایه هایِ یک شب تاریک بدنبالِ نوری بشتابی؛
که گمان داری،
چراغِ راهت می شود
و دریغ و درد که در چاهِ ویلِ
هزاران کفتارِ بی سیرتِ بی صورت؛
تکه تکه می شوی؛
قلب ات را می شکنند؛
قلم ات را هم؛
واژه ها را؛ باید
پشتِ حصاری از لعابِ مصلحت ها و
واج هایِ آشفته یِ باید و نباید ها
در لفافه ای دروغین پنهان کرد!
عشق را نباید بوسید، گل ها را
نباید بویید
آزادی را نباید عریان کرد!
شیرهایِ بیشه هایِ سوخته؛
در قفس؛ زندانی اند
گرگان و روبهان؛ حکم می رانند
ورق هایِ بازی را؛
زیر و رو می کنند و بر تخته نردی
نابرابر تاس می اندازند!
"خسته ام؛
خسته از این همه کّفه یِ نابرابر"
دوست دارم، از عشق بگویم
از بوسه هایِ شبنم و
گلبرگ هایِ تردِ نمدار
از دست هایِ باران خورده یِ بی چتر
از چشمه هایِ جاریِ مهر
از سبزی و طراوتِ خاک به یغما نرفته؛
از زلالیِ اشک هایِ از سرِ شوق؛
از لطافتِ رقصِ باد و پروانه؛
از آلاله هایِ شکفته؛ از لاله هایِ خفته!
دوست دارم؛
از اشکِ سردِ قلم بگویم بر گونه هایِ خیسِ
باوری خوش برتنِ عریانِ کاغذ
از آزادی از رهایی؛ بگویم
از تنِ تنگِ قفس نه!!
از فریاد هایِ در گلو مرده بس است دیگر...
دوست دارم؛
از لبخندِ پوپکانِ شادِ وطن؛
شعر و ترانه بسراییم
از دست ها و سفره هایِ خالیِ اندوه نه؛
از اشک نه؛
از خنده هایِ از سرِ شوق؛
از روزهایی سبز
از آسمانی رنگی و رنگین کمانی؛
روزهایی روشنِ روشن به رنگِ نور
بگذار!
شکوفه هایِ ترسان و لرزان، خسته
از طوفانِ سالیانی دراز بشکفند
در لبخندِ نسیمِ سحرگاهی؛
در زلالِ نور؛ زیرِ سایبانی از
عشق و رویش و پویش؛
بگذار!
بهاری شود؛ با هزار هزار
شکوفه یِ رنگین؛
واژه ها بشکفند
قلم ها؛ سبز شوند در نیزارِ
بدونِ ترس از نمرود
بدون آتشی بی دود
قمریان، در گوشّ هم نغمه هایِ
عاشقانه سر دهند
چکاوک ها؛ بی هراسِ از طوفان به آشیانه باز گردند
و شاپرک ها؛ از پیله یِ تنگِ رخوت
برهند... به شوقِ پریدن و پرواز
بگذار ببارد باران؛ خاک زلیخا شود
رودها؛ عاشقانه تن بسایند
بر خاک! و دستانِ
مهربانِ شهر و دیارم بشوق؛
لاله بکارد، اندوه بمیرد ...
و بر لب هایِ بیقرارِ سرزمینم؛
گلبوته هایِ بوسه بروید!!.....
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه کتاب/ معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌1
Armik - Cartas De Amor
(Romantic Spanish Guitar, Nouveau Flamenco)
🎼❤️🎼
گاه زیرِ باران عشق و امید
خیس می شوی؛
گاه روح ات مخدوشِ
چنگ هایِ بی رحم زندگی
زخمی و مجروح می شود
گاه خنده های ات؛
شُکوهِ یک باورِ زیباست؛
گاه اشک های ات؛
مهره هایِ گم شده یِ
تسبیحِ حضور ...
زندگی اما؛
فصل فصل اش زیباست!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
گاه زیرِ باران عشق و امید
خیس می شوی؛
گاه روح ات مخدوشِ
چنگ هایِ بی رحم زندگی
زخمی و مجروح می شود
گاه خنده های ات؛
شُکوهِ یک باورِ زیباست؛
گاه اشک های ات؛
مهره هایِ گم شده یِ
تسبیحِ حضور ...
زندگی اما؛
فصل فصل اش زیباست!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
تو را کدامین، خدای سروده
که آیاتِ عشق؛
این چنین، در قلب ام
تو را، پرستش می کنند
و در آتشِ گداخته یِ
این انتظار
ققنوسِ آزادی و حریَتِ عشق
از خاکسترِ داغِ تمامیِ
هیزمِ تن و جانم...
زاده می شود؛ اوج می گیرد
و پرِ پروازم را، شوق می دهد
تا بیکرانگیِ این حسِ غریب؛
تا تو.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
تو را کدامین، خدای سروده
که آیاتِ عشق؛
این چنین، در قلب ام
تو را، پرستش می کنند
و در آتشِ گداخته یِ
این انتظار
ققنوسِ آزادی و حریَتِ عشق
از خاکسترِ داغِ تمامیِ
هیزمِ تن و جانم...
زاده می شود؛ اوج می گیرد
و پرِ پروازم را، شوق می دهد
تا بیکرانگیِ این حسِ غریب؛
تا تو.....
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃