بانگ نی-هوشنگ ابتهاج
@haft_eghlims
🎼💚🎼
#چکامه
#دکلمه #مثنوی
▪︎عنوان: #بانگ_نی
▪︎سراینده: #هوشنگ_ابتهاج
▪︎اجرا: #بهمن_شریف
▪︎موسیقی: #حسین_علیزاده
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم
باختم، اما همین بُرد من است....
-------------------
عاشقان؛چون زندگی زاينده اند؛ عاشقان در عاشقان پاینده اند؛ عشق از جانی به جانی می رود.....
🍏🍎🍃
#چکامه
#دکلمه #مثنوی
▪︎عنوان: #بانگ_نی
▪︎سراینده: #هوشنگ_ابتهاج
▪︎اجرا: #بهمن_شریف
▪︎موسیقی: #حسین_علیزاده
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم
باختم، اما همین بُرد من است....
-------------------
عاشقان؛چون زندگی زاينده اند؛ عاشقان در عاشقان پاینده اند؛ عشق از جانی به جانی می رود.....
🍏🍎🍃
○
ای مهربانتر از برگ
در بوسههای باران
بیداری ستاره،
در چشم جویباران
آیینهٔ نگاهت
پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاهگاهت؛
صبح ستاره باران
#دکتر_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
ای مهربانتر از برگ
در بوسههای باران
بیداری ستاره،
در چشم جویباران
آیینهٔ نگاهت
پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاهگاهت؛
صبح ستاره باران
#دکتر_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
❤1
محبوبم
Taghikhani
محبوبم!
محبوب من! شما را دوست می دارم
زندگی بی شما کوتاه است
محبوب من؛
من از دوست داشتن شما خسته نمی شوم
این شب ها؛
سحر آرام سر بر دامن صحرا می گذارم و مهتاب
همه جایی پراکنده است
و عاشقان بیدارند ....
محبوب من!
در این ماه؛ تا سحر با شما سخن می گویم
با شما پچ پچ دارم ....
نگاه عاشق قصه ها دارد
قرار من و تو پشت ربناا
می دانم که می آیی......
محبوب من!
زندگی همین انتظار شماست ...
من می دانم میایی
نوک پایی هم که شده می آیی .....
محبوبم!
مرا ببخشید؛ که این همه شما را دوست می دارم.....
🎤🗣#محمد_صالح_علاء
🍏🍎🍃
محبوب من! شما را دوست می دارم
زندگی بی شما کوتاه است
محبوب من؛
من از دوست داشتن شما خسته نمی شوم
این شب ها؛
سحر آرام سر بر دامن صحرا می گذارم و مهتاب
همه جایی پراکنده است
و عاشقان بیدارند ....
محبوب من!
در این ماه؛ تا سحر با شما سخن می گویم
با شما پچ پچ دارم ....
نگاه عاشق قصه ها دارد
قرار من و تو پشت ربناا
می دانم که می آیی......
محبوب من!
زندگی همین انتظار شماست ...
من می دانم میایی
نوک پایی هم که شده می آیی .....
محبوبم!
مرا ببخشید؛ که این همه شما را دوست می دارم.....
🎤🗣#محمد_صالح_علاء
🍏🍎🍃
👍1🥰1
○
دست
در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
آن چه سعی است،
من اندر طلبت بنمایم
این قَدَر هست
که تغییرِ قضا نتوان کرد
دامنِ دوست
به صد خونِ دل افتاد به دست
به فُسوسی که کُنَد خصم،
رها نتوان کرد
عارضش را
به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت
نسبتِ دوست
به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالایِ من
آنگه که درآید به سَماع
چه محل جامهٔ جان را؟
که قبا نتوان کرد
نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن
که در آیینه
نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکلِ عشق
نه در حوصلهٔ دانشِ ماست
حلِّ این نکته
بدین فکرِ خطا نتوان کرد
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
دست
در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
آن چه سعی است،
من اندر طلبت بنمایم
این قَدَر هست
که تغییرِ قضا نتوان کرد
دامنِ دوست
به صد خونِ دل افتاد به دست
به فُسوسی که کُنَد خصم،
رها نتوان کرد
عارضش را
به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت
نسبتِ دوست
به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالایِ من
آنگه که درآید به سَماع
چه محل جامهٔ جان را؟
که قبا نتوان کرد
نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن
که در آیینه
نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکلِ عشق
نه در حوصلهٔ دانشِ ماست
حلِّ این نکته
بدین فکرِ خطا نتوان کرد
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
○
من تو را دوست ندارم؛
بلکه من عاشق تو هستم
من از قلبم میخواهم
که تو را دوست ندارد
انتظار برای تو، انتظار نیست
قلب من با عشق تو
از سرما به آتش میرود
من فقط عاشق تو هستم
عشق من برای تو
بیش از اندازه است
من تو را نمیبینم و تو را
کورکورانه دوست دارم
شاید نور ماه
ژانویه تمام شود
قلب من با آن
بی رحمانه مقابله خواهد کرد
و دوباره مرا
به آرامش واقعی خواهد رساند
من آن کسی هستم که میمیرم
من از عشق میمیرم
چون تو را دوست دارم
از آنجا که
من تو را دوست دارم،
در آتش و خون میمیرم
✍#شکسپیر
🍏🍎🍃
من تو را دوست ندارم؛
بلکه من عاشق تو هستم
من از قلبم میخواهم
که تو را دوست ندارد
انتظار برای تو، انتظار نیست
قلب من با عشق تو
از سرما به آتش میرود
من فقط عاشق تو هستم
عشق من برای تو
بیش از اندازه است
من تو را نمیبینم و تو را
کورکورانه دوست دارم
شاید نور ماه
ژانویه تمام شود
قلب من با آن
بی رحمانه مقابله خواهد کرد
و دوباره مرا
به آرامش واقعی خواهد رساند
من آن کسی هستم که میمیرم
من از عشق میمیرم
چون تو را دوست دارم
از آنجا که
من تو را دوست دارم،
در آتش و خون میمیرم
✍#شکسپیر
🍏🍎🍃
❤1
○
خداوندا: آدم چگونه می تواند در بهشت سعادتمند باشد حال آنکه می داند یک نفر در دوزخ هست که تا ابدالاباد می سوزد؟
خدایا ، او را شاداب کن تا من هم شاداب گردم. از عذابش برهان، تا من هم از عذاب برهم ، و الا من هم شعله های آتش را احساس خواهم کرد. خداوند فکر او را شنید و شادمان شد. فرمود: ایلعازر محبوب ، پایین برو ، دست تشنه کام را در دست بگیر. چشمه های من خشک ناشدنی هستند. او را به اینجا بیاور تا خود را شاداب سازد و توهم خود را با او شاداب نمایی ...
#نیکوس_کازانتزاکیس
کتاب: آخرین وسوسهٔ
🍏🍎🍃
خداوندا: آدم چگونه می تواند در بهشت سعادتمند باشد حال آنکه می داند یک نفر در دوزخ هست که تا ابدالاباد می سوزد؟
خدایا ، او را شاداب کن تا من هم شاداب گردم. از عذابش برهان، تا من هم از عذاب برهم ، و الا من هم شعله های آتش را احساس خواهم کرد. خداوند فکر او را شنید و شادمان شد. فرمود: ایلعازر محبوب ، پایین برو ، دست تشنه کام را در دست بگیر. چشمه های من خشک ناشدنی هستند. او را به اینجا بیاور تا خود را شاداب سازد و توهم خود را با او شاداب نمایی ...
#نیکوس_کازانتزاکیس
کتاب: آخرین وسوسهٔ
🍏🍎🍃
○
دوست داشتن را
من از تیک تاکِ بیقرارِ
ثانیه ها؛ آموختم
از قابِ خیسِ پنجره؛
و از قدم هایِ خسته و
مضطربِ کوچه؛
دوست داشتن را
من از مردمکِ
چشمانِ سبزِ آفتاب؛ آموختم
و از روزنه یِ تنگِ دیوار
که عاشقانه بر آینه یِ
هزارتکه یِ روح ام می تابید
دوست داشتن را
من از ابر آموختم؛ از باران
و از بذرهایِ نهفته در دلِ خاک؛
دوست داشتن را
من از فصلِ زرد آموختم و
از کلاغی که؛ بر شاخسارِ
درختی پیر؛ لانه داشت!
دوست داشتن را
من از لوله یِ خالیِ تفنگی
آموختم؛ که گلوله هایش را
با دستانِ سبزِ عشق؛
بر فرازِ کهن سرزمینی سبز؛
پایِ درختِ سیب می کاشت!
تا آدم و حوایِ
دیگری بزاید خاک؛
دوست داشتن را؛
من از نجابتِ چشمانِ ابریِ تو
و از نگاهِ تبدارِ
بارانی ات؛ آموختم
و از دستان سبزی؛
که ریشه هایِ حضورم را
تا ابدیتِ عشق آبیاری کرد!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دوست داشتن را
من از تیک تاکِ بیقرارِ
ثانیه ها؛ آموختم
از قابِ خیسِ پنجره؛
و از قدم هایِ خسته و
مضطربِ کوچه؛
دوست داشتن را
من از مردمکِ
چشمانِ سبزِ آفتاب؛ آموختم
و از روزنه یِ تنگِ دیوار
که عاشقانه بر آینه یِ
هزارتکه یِ روح ام می تابید
دوست داشتن را
من از ابر آموختم؛ از باران
و از بذرهایِ نهفته در دلِ خاک؛
دوست داشتن را
من از فصلِ زرد آموختم و
از کلاغی که؛ بر شاخسارِ
درختی پیر؛ لانه داشت!
دوست داشتن را
من از لوله یِ خالیِ تفنگی
آموختم؛ که گلوله هایش را
با دستانِ سبزِ عشق؛
بر فرازِ کهن سرزمینی سبز؛
پایِ درختِ سیب می کاشت!
تا آدم و حوایِ
دیگری بزاید خاک؛
دوست داشتن را؛
من از نجابتِ چشمانِ ابریِ تو
و از نگاهِ تبدارِ
بارانی ات؛ آموختم
و از دستان سبزی؛
که ریشه هایِ حضورم را
تا ابدیتِ عشق آبیاری کرد!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃