✨
نقل است که مردی در صحبت ابراهیم بود،
چون میرفت گفت:
«ای خواجه! عِیبی اَگر دَر مَن دیدهای بِگو و مَرا در آن تَنبیه کُن.»
ابراهیم گفت:
«در تو هیچ عِیبی نَدیدهام زیرا که در تو به چشمِ دوستی نِگَریستهام، لاجَرَم هر چه از تو دیدهام مَرا خوش آمَده است.»
#تذکرة_الاولیا
#ذکر_ابراهیم_ادهم
🍏🍎🍃
نقل است که مردی در صحبت ابراهیم بود،
چون میرفت گفت:
«ای خواجه! عِیبی اَگر دَر مَن دیدهای بِگو و مَرا در آن تَنبیه کُن.»
ابراهیم گفت:
«در تو هیچ عِیبی نَدیدهام زیرا که در تو به چشمِ دوستی نِگَریستهام، لاجَرَم هر چه از تو دیدهام مَرا خوش آمَده است.»
#تذکرة_الاولیا
#ذکر_ابراهیم_ادهم
🍏🍎🍃
🟥
از حکیمی پرسیدند:
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
با خنده جواب داد:
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است .
پرواز که کنی،
آنجا میرسی که خودت می خواهی .
پرتابت که کنند ،
آنجا می روی که آنان می خواهند .
پس پرواز را بیاموز...!!!
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به "قفس" میگوید....
"تقدیر"
🍏🍎🍃
از حکیمی پرسیدند:
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
با خنده جواب داد:
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است .
پرواز که کنی،
آنجا میرسی که خودت می خواهی .
پرتابت که کنند ،
آنجا می روی که آنان می خواهند .
پس پرواز را بیاموز...!!!
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به "قفس" میگوید....
"تقدیر"
🍏🍎🍃
👍1
⚘
شب پُر،،، از پَرِ
قاصدک هایی است...
تا... پیغامِ صبح را... برسانند
به نسیم ،،،
و شبنمِ پلک های ات
ترانه شود... در باد
تا خورشیدِ نگاه ات بیدار شود
و ناقوسِ هستی بنوازد
ضرباهنگِ خوشِ عشق را ...
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
شب پُر،،، از پَرِ
قاصدک هایی است...
تا... پیغامِ صبح را... برسانند
به نسیم ،،،
و شبنمِ پلک های ات
ترانه شود... در باد
تا خورشیدِ نگاه ات بیدار شود
و ناقوسِ هستی بنوازد
ضرباهنگِ خوشِ عشق را ...
#فرح_فریماااا
🍏🍎🍃
📕
در رمان "بار هستی" اثر "میلان کوندرا"
شخصیتی وجود دارد به نام "توما"، که نمیخواهد هیچ رابطه عاشقانهی عمیقی را تجربه کند؛ او نمیخواهد شبها در کنار کسی بخوابد و هر صبح صدای مسواک زدنش را بشنود، صبحانهی دو نفره نیز برای او هیچ جذابیتی ندارد؛ اما اوضاع آنطور که میخواهد پیش نمیرود، با دیدن "ترزا" عطر خوشبختیِ ناشناختهای را تجربه میکند، از خواب مشترک لذت میبرد و یک روز صبح متوجه میگردد که تمام شب دست در دست وی داشته است. کار به جایی میرسد که بدون او چشم بر هم نمیگذارد و کنارش حتی در نهایت اضطراب، به خواب میرود.
مسئله و راهحل مشخص است، انسان وقتی کنار فردِ درستی قرار بگیرد، احساس سبکی خواهد کرد؛ یک آرامش ممتد که تجربه کردنش از هر چیزی واجبتر است، حتی اگر این تجربه کوتاه باشد...
متن: مهدی رشیدی
🍏🍎🍃
در رمان "بار هستی" اثر "میلان کوندرا"
شخصیتی وجود دارد به نام "توما"، که نمیخواهد هیچ رابطه عاشقانهی عمیقی را تجربه کند؛ او نمیخواهد شبها در کنار کسی بخوابد و هر صبح صدای مسواک زدنش را بشنود، صبحانهی دو نفره نیز برای او هیچ جذابیتی ندارد؛ اما اوضاع آنطور که میخواهد پیش نمیرود، با دیدن "ترزا" عطر خوشبختیِ ناشناختهای را تجربه میکند، از خواب مشترک لذت میبرد و یک روز صبح متوجه میگردد که تمام شب دست در دست وی داشته است. کار به جایی میرسد که بدون او چشم بر هم نمیگذارد و کنارش حتی در نهایت اضطراب، به خواب میرود.
مسئله و راهحل مشخص است، انسان وقتی کنار فردِ درستی قرار بگیرد، احساس سبکی خواهد کرد؛ یک آرامش ممتد که تجربه کردنش از هر چیزی واجبتر است، حتی اگر این تجربه کوتاه باشد...
متن: مهدی رشیدی
🍏🍎🍃
🍏
چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی
#شهریار
🍏🍎🍃
چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی
#شهریار
🍏🍎🍃