This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
کمی تفکر ..
اندیشه و اندکی تأمل..
راستی ما آدم ها چرا؟....
🍏🍎🍃
کمی تفکر ..
اندیشه و اندکی تأمل..
راستی ما آدم ها چرا؟....
🍏🍎🍃
❤1
Didem
Gunel
🎼❤️🎼
ما جامہ نمازے بہ سر خم ڪردیم
وز خاڪ خرابات تیمم ڪردیم
شاید ڪہ درین میڪدہ ها دریابیم
آن عمر ڪہ در مدرسہ ها
گم ڪردیم
✍امام_محمد_غزالے
🍏🍎🍃
ما جامہ نمازے بہ سر خم ڪردیم
وز خاڪ خرابات تیمم ڪردیم
شاید ڪہ درین میڪدہ ها دریابیم
آن عمر ڪہ در مدرسہ ها
گم ڪردیم
✍امام_محمد_غزالے
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
ببار ای برف؛ ببار
بر شرارِ شعله هایِ سرکشِ
نمرودِ یک عصیان؛
و بر عریانیِ نبضِ گلویِ
زخمیِ دوران؛
ببار ای برف؛ ببار
بر سوزِ ناکوکِ دلِ پروانه یِ گریان
ببار؛ بر اشک شمع، بر ساحلِ
تفتیده یِ سوزان؛
ببار ای برف؛ ببار
بر لاله هایِ خفته در عطرِ
گلِ ریحان؛
ببارِ؛
بر دست هایِ خالیِ من،
به رویِ شانه هایِ خسته ء باران؛
ببار بر چشم هایِ منتظر،
بر کفر ؛ بر ایمان!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
ببار ای برف؛ ببار
بر شرارِ شعله هایِ سرکشِ
نمرودِ یک عصیان؛
و بر عریانیِ نبضِ گلویِ
زخمیِ دوران؛
ببار ای برف؛ ببار
بر سوزِ ناکوکِ دلِ پروانه یِ گریان
ببار؛ بر اشک شمع، بر ساحلِ
تفتیده یِ سوزان؛
ببار ای برف؛ ببار
بر لاله هایِ خفته در عطرِ
گلِ ریحان؛
ببارِ؛
بر دست هایِ خالیِ من،
به رویِ شانه هایِ خسته ء باران؛
ببار بر چشم هایِ منتظر،
بر کفر ؛ بر ایمان!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1
○
در ایل ما
گوسفندان را داغی روی
صورت یا گوش شان می گذاشتند
تا اگر گم شدند یا دزدیده شدند؛
بتوان ردی از آنها گرفت "نشانی از
آهن داغ که پشم و پوست
و گوشت را می سوزاند"
و ضجه گوسفند بیچاره را
به فلک می رساند ..
و آن نشان تا همیشه خدا پیدا بود
" کاش همین داغ را روی دزدها
می گذاشتند تا میان آدم ها،
گم نمی شدند؛
و گرنه گوسفند بیچاره هیچ
گناهی نداشت؛
"ما از ترس آدم ها"
گوسفند را داغ می کردیم ...
#محمد_بهمن_ بیگی
زاد روزش گرامی 🎂🌷
🍏🍎🍃
در ایل ما
گوسفندان را داغی روی
صورت یا گوش شان می گذاشتند
تا اگر گم شدند یا دزدیده شدند؛
بتوان ردی از آنها گرفت "نشانی از
آهن داغ که پشم و پوست
و گوشت را می سوزاند"
و ضجه گوسفند بیچاره را
به فلک می رساند ..
و آن نشان تا همیشه خدا پیدا بود
" کاش همین داغ را روی دزدها
می گذاشتند تا میان آدم ها،
گم نمی شدند؛
و گرنه گوسفند بیچاره هیچ
گناهی نداشت؛
"ما از ترس آدم ها"
گوسفند را داغ می کردیم ...
#محمد_بهمن_ بیگی
زاد روزش گرامی 🎂🌷
🍏🍎🍃
❤1
○
معرفی کتاب چهار میثاق
کتاب چهار میثاق اثری برجسته و ماندگار از دون میگوئل روئیز از نوادگان تولتِکهاست. او در این کتاب سعى داشته تا والاترین مفاهیم و مصادیق انسانى را از نسلهاى گذشته به نسل حال و آینده منتقل کند و جهانی بیآلایش و روشنتری را با ودیعه گذاشتنِ باورهاى بنیادین ایجاد کند و رویای مشترک دنیا و انسانها را تغییر دهد.
این کتاب با عنوان فرعی خرد سرخپوستان تولتِک، خردنامهی سرخ پوستان است!
🍏🍎🍃
معرفی کتاب چهار میثاق
کتاب چهار میثاق اثری برجسته و ماندگار از دون میگوئل روئیز از نوادگان تولتِکهاست. او در این کتاب سعى داشته تا والاترین مفاهیم و مصادیق انسانى را از نسلهاى گذشته به نسل حال و آینده منتقل کند و جهانی بیآلایش و روشنتری را با ودیعه گذاشتنِ باورهاى بنیادین ایجاد کند و رویای مشترک دنیا و انسانها را تغییر دهد.
این کتاب با عنوان فرعی خرد سرخپوستان تولتِک، خردنامهی سرخ پوستان است!
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
بررسی زندگی
محمد بهمن بیگی پایه گذار
مدارس عشایری ...
زاد روزش گرامی 🎂🌷
🍏🍎🍃
بررسی زندگی
محمد بهمن بیگی پایه گذار
مدارس عشایری ...
زاد روزش گرامی 🎂🌷
🍏🍎🍃
○
مادر از نگاه استاد محمد بهمن بیگی:
به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس …
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر…
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد…
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار…
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود…
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود…
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم.
به یاد مادرانی که بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند… به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند… به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و چادر می زدند…
به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است…! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت…! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند…
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما…
به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند…! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
✍#محمد_بهمن_بیگی
📕 بخارای من_ایل من
🍏🍎🍃
مادر از نگاه استاد محمد بهمن بیگی:
به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس …
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر…
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد…
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار…
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود…
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود…
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم.
به یاد مادرانی که بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند… به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند… به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و چادر می زدند…
به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است…! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت…! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند…
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما…
به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند…! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
✍#محمد_بهمن_بیگی
📕 بخارای من_ایل من
🍏🍎🍃
❤2👍1👏1
کدخدای ده ما
@homay_mastann
🎼❤️🎼
#پرواز_همای
#کدخدای_ده_ما
--------------------------
کــدخـدا نـیست..!
خدا نـیست..!
بلاے ده ماست!
🍏🍎🍃
#پرواز_همای
#کدخدای_ده_ما
--------------------------
کــدخـدا نـیست..!
خدا نـیست..!
بلاے ده ماست!
🍏🍎🍃
👍1
○
تو از انسانِ در اسارت می نویسی
من از اسارتِ در انسان
سیم های خاردار تو
در بیرون اند
و مرا سیم های خاردار از دورن می خلند
خیال می کنی تفاوتی است....؟
👤#ریشارد_کاپوشینسکی
🍏🍎🍃
تو از انسانِ در اسارت می نویسی
من از اسارتِ در انسان
سیم های خاردار تو
در بیرون اند
و مرا سیم های خاردار از دورن می خلند
خیال می کنی تفاوتی است....؟
👤#ریشارد_کاپوشینسکی
🍏🍎🍃
👍1