❌✅
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچکس باور نداشت!
خوب میدانم که "تنهایی" مرا دق میدهد
عشق هم در چنتهاش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر میترسم از بیرحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانهام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچکس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
❌از #قیصر_امین_پور❌❌
✅#مریم آرام ✅✅
🍏🍎🍃
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچکس باور نداشت!
خوب میدانم که "تنهایی" مرا دق میدهد
عشق هم در چنتهاش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر میترسم از بیرحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانهام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچکس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
❌از #قیصر_امین_پور❌❌
✅#مریم آرام ✅✅
🍏🍎🍃
Yakamoz
Ahmet Kaya
🎼❤️🎼
تابستان سال ۲۰۰۷ مسابقهای با عنوان "زیباترین کلمه در جهان" توسط انستیتوی روابط خارجی آلمان در اشتوتگارت برگزارشد . هیئت داوران از بین حدود ۲۵۰۰ کلمه ارسال شده ، کلمه ترکی "یاکاموز" (Yakamoz) ، به معنای "انعکاس نور ماه در آب" را انتخاب کرد . در این مسابقه نزدیک به ۶۰ کشور شرکت داشتند .
🍏🍎🍃
تابستان سال ۲۰۰۷ مسابقهای با عنوان "زیباترین کلمه در جهان" توسط انستیتوی روابط خارجی آلمان در اشتوتگارت برگزارشد . هیئت داوران از بین حدود ۲۵۰۰ کلمه ارسال شده ، کلمه ترکی "یاکاموز" (Yakamoz) ، به معنای "انعکاس نور ماه در آب" را انتخاب کرد . در این مسابقه نزدیک به ۶۰ کشور شرکت داشتند .
🍏🍎🍃
○
«در سال ۱۸۵۵ رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان دوامیش تقاضای فروش سرزمینشان را ارسال داشت. برای آنها درک این تقاضا آسان نبود، زیرا انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و یا درخشندگی آبهای زلال نمیدانستند. سیاتل رئیس قبیله دوامیش جواب نامه رئیسجمهوری آمریکا را با قطعهای ادبی داد. قطعهای پر از امید و حقایق. حقایقی که امروز بعد از ۱۶۰ سال کم کم آشکار میشوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آنها گوش فرا دهیم، شاید!»
در بخشی از کتاب رئیس قبلیهٔ سرخپوستها خطاب به رئیس جمهور امریکا میگوید:«نظر به شهرهای شما در چشم مرد سرخ دردی است.» و بلافاصله تأکید میکند:«هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد.»
این تعبیر حقیقتا آدم را به فکر میبرد. شهرهای لبریز از هیاهوی، ما حرمت سکوت و سکون را شکسته است. ما در محاصرهٔ بوق خودروها و قیل و قالها، صدای گنجشکها را نمیشنویم و این برای مرد سرخ که گنجشکها را مانند برادر و خواهر خود دوست دارد، دشوارست:
«چه چیز دیگر در زندگی است اگر انسان فریاد تنهایی گنجشک یا مناقشهٔ غوکان برکه را در شب نشنود؟ من یک سرخپوستم و این را نمیفهمم. یک سرخپوست صدای لطیف باد که سطح برکه را نوازش میدهد دوست دارد.»
از این سخنان بوی حرمت نهادن بر زمین میوزد و مشام خوانندهٔ گرفتار در شهرهای پردود و صنعتزدهٔ امروز را خوش میکند. ما چنان زمین و هوا را آلودهایم که در بسیاری از روزهای سال آسمان را جز از پشت فوجی غبار و دود نمیتوانیم دید. ما کشتارگاهانی به پا کردهایم و حیوانات خدا را با وضعی مصیبتبار، میپرورانیم و گردن میزنیم و عین حال مدعی رعایت حقوق حیواناتیم و گذشتگان را برای رفتارشان با حیوانات ملامت میکنیم؛ اما بنگرید به این سخنان ساده و صریح مرد سرخپوست، مرد طبیعت:
«پیشنهاد فروش زمینمان را اندیشه خواهیم کرد. و اگر تصمیم گیریم آن را به شما واگذاریم، تنها به یک شرط: مرد سپید باید با حیوانات درست مثل برادرانش رفتار کند. من یک وحشی هستم و این را نمیفهمم که هزار بوفالوی خونآلود را دیدهام از مردان سپید برجای گذاشته و سلاخی شده از کاروانی گذرا.»
گویی بیژن جلالی راست میگفت:«در شهر نمیتوان زیست». بقول محمدعلی موحد فقید:
«انسان امروزی وقتی این شهرهای درندشت بیدر و پیکر و پرازدحام و پرغوغا و پرتنش و پرگند و دود و آلودگیها و بیماریها را میبیند بیاختیار میخواهد چون مولانا فریاد برآورد که:
اندرین شهر قحط خورشید است
سایهی شهریار بایستی
شهر، سرگینپرست، پرگشتهست
مشک نافهی تتار بایستی
وقتی گروهها گروه آدمیان را میبیند که در چرخهٔ پرتب و تاب شتابان و بیامان زندگی در کمین یکدیگر ایستادهاند و روز و شب برای همدیگر پاپوش میدوزند، پوستین هم میبرند و پوست هم میدرند، دلش میگیرد و فغان میکند:
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست»
من هم در این روزهای مصیبتبار، هزار بار دریغ خوردم که کاش آدمی بودم شاید در عصر غارنشینان، روزگارانی که آدمی به اندازهٔ نیاز خود شکار میکرد، نه بیشتر. به اندازهٔ نیاز خود میکاشت، نه بیشتر و به اندازه، درست به اندازه زندگی میکرد.
سهراب عزیز چه نیکو گفت:
روزی كه
دانش لب آب زندگی میکرد،
انسان
در تنبلی لطيف يک مرتع
با فلسفههای لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فكر میكرد.
با نبض درخت، نبض او میزد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت...
🍏🍎🍃
«در سال ۱۸۵۵ رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان دوامیش تقاضای فروش سرزمینشان را ارسال داشت. برای آنها درک این تقاضا آسان نبود، زیرا انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و یا درخشندگی آبهای زلال نمیدانستند. سیاتل رئیس قبیله دوامیش جواب نامه رئیسجمهوری آمریکا را با قطعهای ادبی داد. قطعهای پر از امید و حقایق. حقایقی که امروز بعد از ۱۶۰ سال کم کم آشکار میشوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آنها گوش فرا دهیم، شاید!»
در بخشی از کتاب رئیس قبلیهٔ سرخپوستها خطاب به رئیس جمهور امریکا میگوید:«نظر به شهرهای شما در چشم مرد سرخ دردی است.» و بلافاصله تأکید میکند:«هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد.»
این تعبیر حقیقتا آدم را به فکر میبرد. شهرهای لبریز از هیاهوی، ما حرمت سکوت و سکون را شکسته است. ما در محاصرهٔ بوق خودروها و قیل و قالها، صدای گنجشکها را نمیشنویم و این برای مرد سرخ که گنجشکها را مانند برادر و خواهر خود دوست دارد، دشوارست:
«چه چیز دیگر در زندگی است اگر انسان فریاد تنهایی گنجشک یا مناقشهٔ غوکان برکه را در شب نشنود؟ من یک سرخپوستم و این را نمیفهمم. یک سرخپوست صدای لطیف باد که سطح برکه را نوازش میدهد دوست دارد.»
از این سخنان بوی حرمت نهادن بر زمین میوزد و مشام خوانندهٔ گرفتار در شهرهای پردود و صنعتزدهٔ امروز را خوش میکند. ما چنان زمین و هوا را آلودهایم که در بسیاری از روزهای سال آسمان را جز از پشت فوجی غبار و دود نمیتوانیم دید. ما کشتارگاهانی به پا کردهایم و حیوانات خدا را با وضعی مصیبتبار، میپرورانیم و گردن میزنیم و عین حال مدعی رعایت حقوق حیواناتیم و گذشتگان را برای رفتارشان با حیوانات ملامت میکنیم؛ اما بنگرید به این سخنان ساده و صریح مرد سرخپوست، مرد طبیعت:
«پیشنهاد فروش زمینمان را اندیشه خواهیم کرد. و اگر تصمیم گیریم آن را به شما واگذاریم، تنها به یک شرط: مرد سپید باید با حیوانات درست مثل برادرانش رفتار کند. من یک وحشی هستم و این را نمیفهمم که هزار بوفالوی خونآلود را دیدهام از مردان سپید برجای گذاشته و سلاخی شده از کاروانی گذرا.»
گویی بیژن جلالی راست میگفت:«در شهر نمیتوان زیست». بقول محمدعلی موحد فقید:
«انسان امروزی وقتی این شهرهای درندشت بیدر و پیکر و پرازدحام و پرغوغا و پرتنش و پرگند و دود و آلودگیها و بیماریها را میبیند بیاختیار میخواهد چون مولانا فریاد برآورد که:
اندرین شهر قحط خورشید است
سایهی شهریار بایستی
شهر، سرگینپرست، پرگشتهست
مشک نافهی تتار بایستی
وقتی گروهها گروه آدمیان را میبیند که در چرخهٔ پرتب و تاب شتابان و بیامان زندگی در کمین یکدیگر ایستادهاند و روز و شب برای همدیگر پاپوش میدوزند، پوستین هم میبرند و پوست هم میدرند، دلش میگیرد و فغان میکند:
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست»
من هم در این روزهای مصیبتبار، هزار بار دریغ خوردم که کاش آدمی بودم شاید در عصر غارنشینان، روزگارانی که آدمی به اندازهٔ نیاز خود شکار میکرد، نه بیشتر. به اندازهٔ نیاز خود میکاشت، نه بیشتر و به اندازه، درست به اندازه زندگی میکرد.
سهراب عزیز چه نیکو گفت:
روزی كه
دانش لب آب زندگی میکرد،
انسان
در تنبلی لطيف يک مرتع
با فلسفههای لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فكر میكرد.
با نبض درخت، نبض او میزد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت...
🍏🍎🍃
❤1
علی زند وکیلی
جاده شب
🎼❤️🎼
🗣#علی_زند_وکیلی
🎼#جاده_شب
رفتی از دنیای خاموشم صدایت را گرفتم
غصه های کهنه برگشتن و جایت را گرفتند
در کجای جاده شب راه تو از من جدا شد
در کجای قصه از من دست هایت را گرفتند
گر چه شاید روز دیدار تو در تقویم من نیست
با نگاهت تا شب جان دادنم همراه من باش
من که برگی در شب پایان پاییزم غریبم
لااقل تا لحظه افتادنم همراه من باش ...
🍏🍎🍃
🗣#علی_زند_وکیلی
🎼#جاده_شب
رفتی از دنیای خاموشم صدایت را گرفتم
غصه های کهنه برگشتن و جایت را گرفتند
در کجای جاده شب راه تو از من جدا شد
در کجای قصه از من دست هایت را گرفتند
گر چه شاید روز دیدار تو در تقویم من نیست
با نگاهت تا شب جان دادنم همراه من باش
من که برگی در شب پایان پاییزم غریبم
لااقل تا لحظه افتادنم همراه من باش ...
🍏🍎🍃
○
شب بغضِ کال اش را
قورت می دهد
شفیره یِ تردِ خیال
بال بال می زند، غریبانه
تنِ سردِ شمع
می سوزد بی تاب
فرو می افتد
می میرد بی عشق؛
و نگاهِ سردِ پنجره؛
خیس انتظار
تا کوچِ نابهنگامِ عشق...
در چشمانِ بیقرارِ ماه؛
معصومانه، می گرید
و در انتهایِ
کوچه یِ بن بست
جایِ پایِ عابرانِ
خسته ای را .. درو می کند
که قرن هاست؛
در کشتزارانِ خشکیده یِ
باور .. ره توشه، می جویند...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
شب بغضِ کال اش را
قورت می دهد
شفیره یِ تردِ خیال
بال بال می زند، غریبانه
تنِ سردِ شمع
می سوزد بی تاب
فرو می افتد
می میرد بی عشق؛
و نگاهِ سردِ پنجره؛
خیس انتظار
تا کوچِ نابهنگامِ عشق...
در چشمانِ بیقرارِ ماه؛
معصومانه، می گرید
و در انتهایِ
کوچه یِ بن بست
جایِ پایِ عابرانِ
خسته ای را .. درو می کند
که قرن هاست؛
در کشتزارانِ خشکیده یِ
باور .. ره توشه، می جویند...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ❤️ آدینه تان سرشار از لحظات شاد و آرام🍏🍎
❤1
Charkho Falak
Salar Aghili
🎼❤️🎼
🎧#چرخ و فلک
🗣#سالار_عقیلی
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله باری از نور از شب گذر کن ...
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو ...
🍏🍎🍃
🎧#چرخ و فلک
🗣#سالار_عقیلی
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله باری از نور از شب گذر کن ...
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو ...
🍏🍎🍃
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. 🐇🦩
☀️ ۱۲ آبان ۱۴۰۲
🌙 ۱۷ ربیع الثانی ۱۴۴۵
🌲 ۳ نوامبر ۲۰۲۳
⌛️فصل ها در پی هم می گذرند
لحظه ها را دریاب .....
آدینه تان به عشق و شادی 🍂
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. 🐇🦩
☀️ ۱۲ آبان ۱۴۰۲
🌙 ۱۷ ربیع الثانی ۱۴۴۵
🌲 ۳ نوامبر ۲۰۲۳
⌛️فصل ها در پی هم می گذرند
لحظه ها را دریاب .....
آدینه تان به عشق و شادی 🍂
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
●
چه سخت است؛
صحبت کردن از ماه
و دیوانه نشدن
#ساموئل_بکت
...............
پاییز؛ در قلبِ من
یادِ قشنگی ست
که تمامیّتِ فصول را
در چشمانِ ماهِ تو
شعر می کند!!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
چه سخت است؛
صحبت کردن از ماه
و دیوانه نشدن
#ساموئل_بکت
...............
پاییز؛ در قلبِ من
یادِ قشنگی ست
که تمامیّتِ فصول را
در چشمانِ ماهِ تو
شعر می کند!!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1
○
باز روزی نو در راه است
و تو بايد كه مسلح باشی
با عشق، انديشه، ايمان، شادی
چارهیی نيست عزيز من!
سهم ما از ميلياردها سال حيات و حركت، ذرهٔ بسيار ناچيزیست؛ اين سهم را چه كسی به تو حق داد كه با خستگی و پيری روح با بلاتكليفی، با كسالت، دودلی به تباهی بكشی؟
باور كن! ... زندگی را پر بايد كرد.
✍#نادر_ابراهیمی
📚 یک عاشقانهٓ آرام
🍏🍎🍃
باز روزی نو در راه است
و تو بايد كه مسلح باشی
با عشق، انديشه، ايمان، شادی
چارهیی نيست عزيز من!
سهم ما از ميلياردها سال حيات و حركت، ذرهٔ بسيار ناچيزیست؛ اين سهم را چه كسی به تو حق داد كه با خستگی و پيری روح با بلاتكليفی، با كسالت، دودلی به تباهی بكشی؟
باور كن! ... زندگی را پر بايد كرد.
✍#نادر_ابراهیمی
📚 یک عاشقانهٓ آرام
🍏🍎🍃
❤1👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
به قدرت ماورالطبیعی خداوند
در زندگی خود پی می برید
اگر او را باور کنید....
✍#جول_اوستین
"هدفهایت را بنویس"
🍏🍎🍃
به قدرت ماورالطبیعی خداوند
در زندگی خود پی می برید
اگر او را باور کنید....
✍#جول_اوستین
"هدفهایت را بنویس"
🍏🍎🍃
👍2