Eshgh
Ahmad Shamlou
○
بر شانهی ِ من کبوتریست
که از دهان تو آب ميخورد
بر شانهی من کبوتریست
که گلوی مرا تازه ميیکند
بر شانهی من کبوتریست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگويد
✍🎤#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
بر شانهی ِ من کبوتریست
که از دهان تو آب ميخورد
بر شانهی من کبوتریست
که گلوی مرا تازه ميیکند
بر شانهی من کبوتریست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگويد
✍🎤#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
👍1
✍
قسمتی از داستان
#شلوارهای_وصله_دار
#رسول_پرویزی
آقای معلم گفت: - ابراهیم بیا
انشایت را بخوان! - چشم آقا! و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفتر انشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان! بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند: پدرم! پدر خشن و تند خویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی... مرا به باغها ببرید تا در کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه اندازم. از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
و ......
🍏🍎🍃
قسمتی از داستان
#شلوارهای_وصله_دار
#رسول_پرویزی
آقای معلم گفت: - ابراهیم بیا
انشایت را بخوان! - چشم آقا! و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفتر انشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان! بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند: پدرم! پدر خشن و تند خویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی... مرا به باغها ببرید تا در کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه اندازم. از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
و ......
🍏🍎🍃
👍1
What You Love Most (Let It Kill You)
Lara Fabian
🎼❤️🎼
🗣#لارا_فابین
Lara _Fabian
Was in a place where I wished for the love of my life
یه زمانی آرزو میکردم عشق زندگیم رو پیدا کنم
I’ve suffered more in these arms and I thought I would die
اما تو این آغوش درد و رنج کشیدم و فکر میکردم خواهم مرد
And now I tremble on the brink like a shivering child
و حالا مثل یک کودک در این گوشه دارم میلرزم
Praying not to fall, if it hurts it will be worth a flight
دعا کردم که سقوط نکنم، اگرچه دردناکه اما ارزش پرواز کردنو داره...
🍏🍎🍃
🗣#لارا_فابین
Lara _Fabian
Was in a place where I wished for the love of my life
یه زمانی آرزو میکردم عشق زندگیم رو پیدا کنم
I’ve suffered more in these arms and I thought I would die
اما تو این آغوش درد و رنج کشیدم و فکر میکردم خواهم مرد
And now I tremble on the brink like a shivering child
و حالا مثل یک کودک در این گوشه دارم میلرزم
Praying not to fall, if it hurts it will be worth a flight
دعا کردم که سقوط نکنم، اگرچه دردناکه اما ارزش پرواز کردنو داره...
🍏🍎🍃
❤1👍1
●
"اگر باران بند نیاید
مجبورم شب را همین جا بمانم.
می توانم؟"
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📕#سوزنهای_گمشده
✍#بهمن_فرزانه
🍏🍎🍃
"اگر باران بند نیاید
مجبورم شب را همین جا بمانم.
می توانم؟"
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📕#سوزنهای_گمشده
✍#بهمن_فرزانه
🍏🍎🍃
❤1👍1