معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
🎬


کمی از نیمه شب گذشته بود،
خودم را به خواب زدم،
چشم‌هایم را بستم ..
اما نه خواب به سراغم می‌آمد
نه چشم‌هایم به دنبالش می‌رفت ..
تنها ،
خیال تو بود و
خیال تو بود و
خیال تو ..
که تا صبح
در سیاهیِ پشت پلک‌هایم
مرا تبدیل به دلتنگ‌ترین
آدم امشب می‌کرد ...

#علی_سید_صالحی
🍏🍎🍃
1
شادی زندگی تویی
حمیرا
🎼❤️🎼

🗣#بانو_حمیرا
🎼#شادی_زندگی_تویی
................
از عشق نمی نویسم
فقط از تو می نویسم و

عـــشــق ،
خود از کلامـم زاده می شود…

#نزار_قبانی
🍏🍎🍃
1


گاهی، راحت تر است که با وجودِ اندوهی که در درونت موج می زند، لبخند بزنی تا اینکه بخواهی به همه ی عالم توضیح بدهی که چرا غمگینی...

📕#همه_نام‌ها
✍🏻#ژوزه_ساراماگو
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج میشوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟
صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد. آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد.

📚 بخشی از کتاب
#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
🍏🍎🍃
کنار تو هستم
علیرضا قربانی
🎼❤️🎼

🗣#علیرضا_قربانی


کنار تو... هستم
که یار تو هستم
که بیش از خودت
بی قرار تو هستم...

🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📕

هرجا که رفتم آدم‌هایی را دیدم که در پی تصاحب چیزهای نو هستند...

تصاحب ماشین نو، تصاحب یک ملک جدید، تصاحب اسباب بازی جدید.
بعد هم دوست دارند به همه بگویند می‌دانی به تازگی چی خرید‌م؟
می‌دانی تازگی‌ها چی خریده‌ام؟

می‌دانی تفسیر من از اینها چطور بوده است؟
اینها در اصل تشنه عشق بوده‌اند ولی به جای عشق، اینها را جایگزین کرده‌اند. آنها اشیا بی‌جان را به جان پذیرفته‌اند و انتظار محبت از آنها دارند؛ اما فایده‌ای ندارد.
شما نمی‌توانید مواد بی‌جان را جایگزین عشق کنید، جایگزین عطوفت، لطافت یا حس دوستی کنید!

#میچ_آلبوم
📕سه‌شنبه‌ها_با_موری
🍏🍎🍃
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
return the love
iday
🎼❤️🎼

محبوبم!
این ماه، این یاد شما و نسیم پاییزی و برگ‌های زرد بر شاخه‌ها، دسته‌جمعی اذیتم می‌کنند. به کی شکایت کنم؟
این‌ها نمی‌گذارند زندگی کنم،
حتی پرنده‌های ناشناس.

پاییز که می‌رسد، نمایشگاه بزرگی از خیال شما و خاطرات فصول دیگر و تنهایی من، برگزار می‌شود.

#محمد_صالح_علاء

🍏🍎🍃
1


ناظم‌الاطبا که فرهنگ لغتش از مهم‌ترین منابع لغت‌ نامه‌ دهخداست، وقتی شروع به نوشتن فرهنگش کرد، متوجه شد كه باید انگلیسی هم بداند؛ رفت و آموخت،

آن موقع چندساله بود؟ ۵۵ ساله!

🍏🍎🍃
👍1
45Madame Bovary
📕📕

#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/چهل و پنجم

مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.
🍏🍎🍃
📚
Eshgh
Ahmad Shamlou

بر شانه‌ی ِ من کبوتریست
که از دهان تو آب مي‌خورد
بر شانه‌ی من کبوتریست
که گلوی مرا تازه ميیکند
بر شانه‌ی من کبوتریست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می‌گويد


🎤#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
👍1


قسمتی از داستان
#شلوارهای_وصله_دار
#رسول_پرویزی

آقای معلم گفت: - ابراهیم بیا
انشایت را بخوان! - چشم آقا! و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفتر انشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.

- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان! بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند: پدرم! پدر خشن و تند خویم!

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی... مرا به باغها ببرید تا در کنار جوی‌ها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه اندازم. از درخت بالا روم آب روی همبازی‌هایم بریزم، سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟

او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
و ......
🍏🍎🍃
👍1
●Painting Time
●Artist : #Zayasaikhan_Sambuu
2