This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
صبح است؛
ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیشترکه عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار
کاسهی سر ما پر شراب کن
برخیز و
عزم جزم
به کار صواب کن
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
صبح است؛
ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیشترکه عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار
کاسهی سر ما پر شراب کن
برخیز و
عزم جزم
به کار صواب کن
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
❤1
○
فصل ها؛
در پی هم در گذرند،
لحظه ها را دریاب!
بهار عمر منتظر نمی ماند؛
بنفشه ها؛ در طلوعِ
صبحی بهاری می شکفند و
در رقصِ بیقرارِ باد
در غروبی نیلگون، بی صدا وخاموش، می پژمرند ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
فصل ها؛
در پی هم در گذرند،
لحظه ها را دریاب!
بهار عمر منتظر نمی ماند؛
بنفشه ها؛ در طلوعِ
صبحی بهاری می شکفند و
در رقصِ بیقرارِ باد
در غروبی نیلگون، بی صدا وخاموش، می پژمرند ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍2👏1
○
یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای همراه ما بود. نعره بزد و راه بیابان در پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد بگفتم این چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان از آب، و بهایم از بیشه.اندیشه کردم که مُروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را،مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو رابانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش
✍#استاد_سخن_سعدی
قصیدهی بالای در ورودی آرامگاه
(درونی)
🍏🍎🍃
یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای همراه ما بود. نعره بزد و راه بیابان در پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد بگفتم این چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان از آب، و بهایم از بیشه.اندیشه کردم که مُروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را،مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو رابانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش
✍#استاد_سخن_سعدی
قصیدهی بالای در ورودی آرامگاه
(درونی)
🍏🍎🍃
👍1👏1
Audio
Keepvid.tv
🎼❤️🎼
Ezo و Rafet El Roman
Sana Git Diyemem
(نمیتونم بگم بهت برو)
سانا گیت دیمم ۰۰
..............
بمان.. نرو ...
روحِ عریان ام؛
در ازدحامِ خالیِ
کوچه هایِ تنگِ حضور
بدونِ قدم هایِ
سبز عشق؛ می میرد!
بمان.. نرو ...
بی تو... جهانم ابری ست!
بی تو .. تا همیشه میبارم؛
بی تو.. در غروبی سرد می میرم!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
Ezo و Rafet El Roman
Sana Git Diyemem
(نمیتونم بگم بهت برو)
سانا گیت دیمم ۰۰
..............
بمان.. نرو ...
روحِ عریان ام؛
در ازدحامِ خالیِ
کوچه هایِ تنگِ حضور
بدونِ قدم هایِ
سبز عشق؛ می میرد!
بمان.. نرو ...
بی تو... جهانم ابری ست!
بی تو .. تا همیشه میبارم؛
بی تو.. در غروبی سرد می میرم!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
👤 #پل_هاردینگ
📚 دورهگردها
🍏🍎🍃
درد در سینهات و تلاطم در روحت
نشانهی آن است که هنوز زندهای،
هنوز انسان، و هنوز گشاده
در برابر زیبایی جهان،
حتی اگر به فراخور این حال
عملی انجام نداده باشی...!👤 #پل_هاردینگ
📚 دورهگردها
🍏🍎🍃
❤1
○
👤 #آلبر_کامو
📕 #کالیگولا
🍏🍎🍃
از دست دادن زندگی چیزی نیست
و هر وقت که لازم باشد،
من این شهامت را خواهم داشت
امّا از دست رفتن معنای زندگی
و نابودشدن بهانهی هستی،
این است آنچه تحمّلکردنی نیست...👤 #آلبر_کامو
📕 #کالیگولا
🍏🍎🍃
❤2
❌✅
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی
چه آغوشی، چه امّیدی به این احساس تو خالی
کبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجبار
در این دنیای تودرتو، تو دیگر از چه مینالی؟
یکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟
❌#سیمین_بهبهانی❌❌
✍# محمد لالوی✅✅✅
🍏🍎🍃
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی
چه آغوشی، چه امّیدی به این احساس تو خالی
کبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجبار
در این دنیای تودرتو، تو دیگر از چه مینالی؟
یکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟
❌#سیمین_بهبهانی❌❌
✍# محمد لالوی✅✅✅
🍏🍎🍃
❤3👍1
@sherroghazal
الا یا ایها الساقی_ایرج بسطامی
🎼❤️🎼
الا یا ایها الساقى ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کآخِر صبا ز آن طُره بگشاید
ز تاب جعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان، چه امن عیش؟ چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن، گَرَت پیر مغان گوید.
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها؟
حضوری گر همی خواهی، از او غايب مشو حافظ!
متی ما تلق من تهوى، دع الدنيا وأهمله
✍#حافظ
تنظیم: #حسین_خسروی
خواننده: #ایرج_بسطامی
🍏🍎🍃
الا یا ایها الساقى ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کآخِر صبا ز آن طُره بگشاید
ز تاب جعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان، چه امن عیش؟ چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن، گَرَت پیر مغان گوید.
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها؟
حضوری گر همی خواهی، از او غايب مشو حافظ!
متی ما تلق من تهوى، دع الدنيا وأهمله
✍#حافظ
تنظیم: #حسین_خسروی
خواننده: #ایرج_بسطامی
🍏🍎🍃
👏2
○
سینه از آتش ِ دل در غم ِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتش ِ مِهر ِ رُخِ جانانه بسوخت
سوز ِ دل بین که ز بس آتش ِ اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سَر ِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز ِ من است
چون من از خویش برفتم دلِ بیگانه بسوخت
خرقهی زهد ِ مرا آب ِ خرابات ببُرد
خانهی عقلِ مرا آتش ِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم ِ چشم
خرقه از سَر به درآورد و به شُکرانه بسوخت
تَرک ِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دَمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت!
✍#حضرت_ﺣﺎﻓﻆ
🍏🍎🍃
سینه از آتش ِ دل در غم ِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتش ِ مِهر ِ رُخِ جانانه بسوخت
سوز ِ دل بین که ز بس آتش ِ اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سَر ِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز ِ من است
چون من از خویش برفتم دلِ بیگانه بسوخت
خرقهی زهد ِ مرا آب ِ خرابات ببُرد
خانهی عقلِ مرا آتش ِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم ِ چشم
خرقه از سَر به درآورد و به شُکرانه بسوخت
تَرک ِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دَمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت!
✍#حضرت_ﺣﺎﻓﻆ
🍏🍎🍃
👏3