This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
وقت بخیر
اسم من "عدالت" است
در روی زمین چشمی از خُدا و
دستی از خُدایم.
از هنگامی کە بە این میهن آمدەام،
کسی مرا نمیشناسد و کس مرا نمیبیند و
آنکە اسم ندارد منم.
اینجا من تنها هستم
هر شب مرا بە تختخواب خود میبندند و
پلاستری هم بر لبهایم میزنند.
این میهن بە حدی از من متنفر است
کە فرصت یابد مرا سر میبُرد.
من بە آسانی دزدیدە نمیشوم
اما اینجا اگر مواظب نباشم
میدزدنم،میرُبایندم و
ماسک مرا بە چهرە میزنند و
ترازویم را برمیدارند و
بیرون می روند و در داخل انبوە مردمان
بیشرم، بیشرم
میگویند ما نە تنها عدالت
بلکە خُدای جدیدِ این کشوریم!
این دست آن دست را حس نکرد،
انگشت دزدیدە شد
این پا به آن پا گُمان نبُرد،
راە را دزدیدند
این چشم بە آن چشم گُمان نبُرد،
نگاە را دزدیدند
این بال بە آن بال گُمان نبُرد،
پریدن را دزدیدند
بیشرم است...بیشرم
این حکایتِ حاکمیتِ سرزمین و
بوی دهن دروغهای این روزگار
👤#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
وقت بخیر
اسم من "عدالت" است
در روی زمین چشمی از خُدا و
دستی از خُدایم.
از هنگامی کە بە این میهن آمدەام،
کسی مرا نمیشناسد و کس مرا نمیبیند و
آنکە اسم ندارد منم.
اینجا من تنها هستم
هر شب مرا بە تختخواب خود میبندند و
پلاستری هم بر لبهایم میزنند.
این میهن بە حدی از من متنفر است
کە فرصت یابد مرا سر میبُرد.
من بە آسانی دزدیدە نمیشوم
اما اینجا اگر مواظب نباشم
میدزدنم،میرُبایندم و
ماسک مرا بە چهرە میزنند و
ترازویم را برمیدارند و
بیرون می روند و در داخل انبوە مردمان
بیشرم، بیشرم
میگویند ما نە تنها عدالت
بلکە خُدای جدیدِ این کشوریم!
این دست آن دست را حس نکرد،
انگشت دزدیدە شد
این پا به آن پا گُمان نبُرد،
راە را دزدیدند
این چشم بە آن چشم گُمان نبُرد،
نگاە را دزدیدند
این بال بە آن بال گُمان نبُرد،
پریدن را دزدیدند
بیشرم است...بیشرم
این حکایتِ حاکمیتِ سرزمین و
بوی دهن دروغهای این روزگار
👤#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
Zani ke Saeghevar
Hossein monzavy
💫❤️💫
کی ام که نسوزم من؟!
تو کیستی که نسوزانی؟...
🎤✍#حسین_منزوی
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد
که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد
کیام ،کیام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد
دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد ...
🍏🍎🍃
کی ام که نسوزم من؟!
تو کیستی که نسوزانی؟...
🎤✍#حسین_منزوی
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد
که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد
کیام ،کیام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد
دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد ...
🍏🍎🍃
❤2
و کلمه بود و جهان... - فرخ نعمتی
الف. سکوت
💫❤️💫
و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن، آن کلمه نخستین بود
و عشق روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ های کواکب تمام پایین بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو حادثه یِ اولی کدامین بود
اگر نبود بجز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود
به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمی بود
داستان حیات چگونه قابل توجیه و شرح وتبیین بود و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود .....
✍#حسین_منزوی
🎤 #فرخ_نعمتی
🍏🍎🍃
و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن، آن کلمه نخستین بود
و عشق روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ های کواکب تمام پایین بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو حادثه یِ اولی کدامین بود
اگر نبود بجز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود
به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمی بود
داستان حیات چگونه قابل توجیه و شرح وتبیین بود و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود .....
✍#حسین_منزوی
🎤 #فرخ_نعمتی
🍏🍎🍃
❤2
○
به این نتیجه رسیدهام که بیشترِ مردم بزرگ نمیشوند.
ما جای پارک خودمان را پیدا میکنیم و به کارتهای اعتباریمان افتخار میکنیم.
ازدواج میکنیم و جرات میکنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن میگوییم.
اما فکر کنم بیشترین کاری که میکنیم پیر شدن است.
ما تراکم سالها را در بدنهایمان و روی صورتهایمان، این طرف و آن طرف میبریم اما معمولا خود حقیقی ما، کودک درونمان، هنوز بیگناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.
ممکن است که پیچیده و پخته رفتار کنیم اما معتقدم که وقتی به درون خود میرویم و خانه را پیدا میکنیم،
جایی که به آن تعلق داریم و شاید تنها مکانی که واقعا به آن متعلقیم بیش از همیشه احساس امنیت میکنیم.
نامهای به دخترم | #مایا_آنجلو
🍏🍎🍃
به این نتیجه رسیدهام که بیشترِ مردم بزرگ نمیشوند.
ما جای پارک خودمان را پیدا میکنیم و به کارتهای اعتباریمان افتخار میکنیم.
ازدواج میکنیم و جرات میکنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن میگوییم.
اما فکر کنم بیشترین کاری که میکنیم پیر شدن است.
ما تراکم سالها را در بدنهایمان و روی صورتهایمان، این طرف و آن طرف میبریم اما معمولا خود حقیقی ما، کودک درونمان، هنوز بیگناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.
ممکن است که پیچیده و پخته رفتار کنیم اما معتقدم که وقتی به درون خود میرویم و خانه را پیدا میکنیم،
جایی که به آن تعلق داریم و شاید تنها مکانی که واقعا به آن متعلقیم بیش از همیشه احساس امنیت میکنیم.
نامهای به دخترم | #مایا_آنجلو
🍏🍎🍃
👏2👍1
من از تو یاد گرفتم
ابی
🎼❤️🎼
🗣#ابی
🎼#من از،تو یاد گرفتم
✍ #شهریار_قنبری
▪️من از تو یاد گرفتم
که رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم
▪️من از تو یاد گرفتم
چه کودکانه یاد گرفتم
▪️. که ساده تر باشم
من از ترانه یاد گرفتم
که خوش نفس باشم
چه شاعرانه یاد گرفتم
که با خبر باشم
من از پرنده یاد گرفتم
که بی قفس باشم
من از تو یاد گرفتم ...
🍏🍎🍃
🗣#ابی
🎼#من از،تو یاد گرفتم
✍ #شهریار_قنبری
▪️من از تو یاد گرفتم
که رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم
▪️من از تو یاد گرفتم
چه کودکانه یاد گرفتم
▪️. که ساده تر باشم
من از ترانه یاد گرفتم
که خوش نفس باشم
چه شاعرانه یاد گرفتم
که با خبر باشم
من از پرنده یاد گرفتم
که بی قفس باشم
من از تو یاد گرفتم ...
🍏🍎🍃
❤1
●
کوچه یِ بن بستِ آرزو
هر شب؛ جایِ پایِ زنی را قدم می زند
که ماه را؛ در آغوش می فشارد
و نگاهِ پنجره؛ از پشتِ هر دیوار
برایش دامن دامن ستاره می چیند
و اشک هایش؛ در چشمِ شب
آه ... می شود!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
کوچه یِ بن بستِ آرزو
هر شب؛ جایِ پایِ زنی را قدم می زند
که ماه را؛ در آغوش می فشارد
و نگاهِ پنجره؛ از پشتِ هر دیوار
برایش دامن دامن ستاره می چیند
و اشک هایش؛ در چشمِ شب
آه ... می شود!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
Emporte moi
Alain Barrière
🎼❤️🎼
#موسیقی_فرانسوی
#زبان_عشاق
Artist:
#Alain_Barrière
Music:
#Emporte_moi
بازوانِ سردِ شب، ماه را؛
بی تابانه در آغوش می فِشُرد
و چشم های مرغِ شب؛
در فراقِ و معصّومیتِ "عشق"
مظلومانه، می گریست ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
#موسیقی_فرانسوی
#زبان_عشاق
Artist:
#Alain_Barrière
Music:
#Emporte_moi
بازوانِ سردِ شب، ماه را؛
بی تابانه در آغوش می فِشُرد
و چشم های مرغِ شب؛
در فراقِ و معصّومیتِ "عشق"
مظلومانه، می گریست ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
○
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب، محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم میریخت
تنها به خواب مرگ، نیازم بود
هرگز ز لابلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم میرفت
چون آتش غروب فرو میمرد
تنها، سرم به زیر پرم میرفت
یک شب که باد، سم به زمین میکوفت
و ز یال او شراره فرو میریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو میریخت
از لابلای توده تاریکی
دستی درون لانه من لغزید
وز لرزهای که در تن من افتاد
بنیاد آشیانه من لرزید
یک دم، فشار گرم سرانگشتش
چون شعله، بالهای مرا سوزاند
تا پنجهاش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمهای دو چشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس، شبان تیره بیمهتاب
منقار غم به خاک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح، ننالیدم
این دست گرم، دست تو بود
" ای عشق"
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشیدت
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب، محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم میریخت
تنها به خواب مرگ، نیازم بود
هرگز ز لابلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم میرفت
چون آتش غروب فرو میمرد
تنها، سرم به زیر پرم میرفت
یک شب که باد، سم به زمین میکوفت
و ز یال او شراره فرو میریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو میریخت
از لابلای توده تاریکی
دستی درون لانه من لغزید
وز لرزهای که در تن من افتاد
بنیاد آشیانه من لرزید
یک دم، فشار گرم سرانگشتش
چون شعله، بالهای مرا سوزاند
تا پنجهاش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمهای دو چشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس، شبان تیره بیمهتاب
منقار غم به خاک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح، ننالیدم
این دست گرم، دست تو بود
" ای عشق"
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشیدت
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
❤1