⬜️
دوشم جنون دوباره به تن تازیانه زد
باز این درخت ریشه دواند و جوانه زد
دیدم درون آینه شوریدهمنظری
باز از درونم آتش حسرت زبانه زد
نازم به چشم یار که تیرِ نگاه را
بیجا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد
جز در هوای عشق، دگر پر نمیزنم
هرچند عشقم اینهمه آتش به لانه زد
باد این درخت گو نتکاند، که مرغِ دل
آنجا به آرزوی گلی آشیانه کرد
ای مَه! مباش بیخبر از کَیدِ مشتری
ارزان خرد متاع، حریفی که چانه زد
دوش، انعکاس نالهی «امّید» از این غزل
آتش به چنگِ زهرهی شیرینترانه زد...
✍#مهدی_اخوان_ثالث
🍏🍎🍃
دوشم جنون دوباره به تن تازیانه زد
باز این درخت ریشه دواند و جوانه زد
دیدم درون آینه شوریدهمنظری
باز از درونم آتش حسرت زبانه زد
نازم به چشم یار که تیرِ نگاه را
بیجا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد
جز در هوای عشق، دگر پر نمیزنم
هرچند عشقم اینهمه آتش به لانه زد
باد این درخت گو نتکاند، که مرغِ دل
آنجا به آرزوی گلی آشیانه کرد
ای مَه! مباش بیخبر از کَیدِ مشتری
ارزان خرد متاع، حریفی که چانه زد
دوش، انعکاس نالهی «امّید» از این غزل
آتش به چنگِ زهرهی شیرینترانه زد...
✍#مهدی_اخوان_ثالث
🍏🍎🍃
👍1
○
دل پرده پرده خون است ،
از پرده داری ما
یک دسته منفعت جو ،
با مشتی اهرمن خو
با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نيست
روی زمین و گر نه
تا آسمان رسیده است ،
گلبانگ زاری ما
✍#فرخی_یزدی
🍏🍎🍃
دل پرده پرده خون است ،
از پرده داری ما
یک دسته منفعت جو ،
با مشتی اهرمن خو
با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نيست
روی زمین و گر نه
تا آسمان رسیده است ،
گلبانگ زاری ما
✍#فرخی_یزدی
🍏🍎🍃
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم ☀️ روزتان به شوق و شور زندگی، به امید آسمانی صاف و آفتابی ❤️💚
28دشمنان,نویسنده آنتوان چخوف, مترجم سیمین دانشور,گوینده مهبد قناعت…
@behtarinhayesoti
📕✨📕
#دشمنان
قسمت بیست و هشتم
گوینده: مهبد قناعت پیشه
نویسنده: #آنتوان_چخوف
مترجم: سیمین دانشور
تهیه کننده: دامون آذری
ناشر صوتی: آوانامه
ناشر متنی: نگاه
🍏🍎🍃
#دشمنان
قسمت بیست و هشتم
گوینده: مهبد قناعت پیشه
نویسنده: #آنتوان_چخوف
مترجم: سیمین دانشور
تهیه کننده: دامون آذری
ناشر صوتی: آوانامه
ناشر متنی: نگاه
🍏🍎🍃
○
زمانی حرف بزن ،
که ارزش حرفت ،
بیشتر از سکوتت باشد...
و زمانی دوست انتخاب کن ،
که ارزش دوستت بیش از تنهایی
ات باشد...!
👤#فرانسیسکو_کولوآنه
🍏🍎🍃
زمانی حرف بزن ،
که ارزش حرفت ،
بیشتر از سکوتت باشد...
و زمانی دوست انتخاب کن ،
که ارزش دوستت بیش از تنهایی
ات باشد...!
👤#فرانسیسکو_کولوآنه
🍏🍎🍃
❤2
○
چشمانِ خیسِ پنجره؛
در قابِ بیقرارِ خاطره ها؛
چه بیقرار می بارد
آسمان ابری و مه آلود است
آسمانِ دلِ من هم؛
آخرین برگِ درختِ توتِ حیاط
هم زیر پاهای پنجره افتاد
و بیادم آورد ؛
فصل هایِ خسته رفته را
که بهاران اش؛ چه خوش شکفت
تابستان اش ...
غرقِ در وسوسه ء چیدن؛
و پاییزانی در اندوه ...
که چه بسیار برگ ها؛
در اسارتِ توهم
و بغضِ گنه آلوده یِ
طوفان گم شدند ...
و زمستان هایی که دستانِ سرد و
یخ زده اش؛ بهارانِی دگر را
انتظار کشید ...
و جمعه ها اما؛
همچنان ابری و
مه آلوده و زخمی ست ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
چشمانِ خیسِ پنجره؛
در قابِ بیقرارِ خاطره ها؛
چه بیقرار می بارد
آسمان ابری و مه آلود است
آسمانِ دلِ من هم؛
آخرین برگِ درختِ توتِ حیاط
هم زیر پاهای پنجره افتاد
و بیادم آورد ؛
فصل هایِ خسته رفته را
که بهاران اش؛ چه خوش شکفت
تابستان اش ...
غرقِ در وسوسه ء چیدن؛
و پاییزانی در اندوه ...
که چه بسیار برگ ها؛
در اسارتِ توهم
و بغضِ گنه آلوده یِ
طوفان گم شدند ...
و زمستان هایی که دستانِ سرد و
یخ زده اش؛ بهارانِی دگر را
انتظار کشید ...
و جمعه ها اما؛
همچنان ابری و
مه آلوده و زخمی ست ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1
پروانگی
نیما مسیحا
🎼❤️🎼
🗣#نیما_مسیحا
🎼#پروانگی
موسیقی فیلم دستهای آلوده
آهنگ و تنظیم بابک بیات
شعر پیام پارسا
اجرا: ۱۳۷۸
🍏🍎🍃
🗣#نیما_مسیحا
🎼#پروانگی
موسیقی فیلم دستهای آلوده
آهنگ و تنظیم بابک بیات
شعر پیام پارسا
اجرا: ۱۳۷۸
🍏🍎🍃
❤1
○
خیانت،
مثلِ سوختگیِ پشتِ دست است؛ خوب میشود، پوستِ تازه در میآید، رنگ و شمایلش امّا هیچوقت مثلِ قبل نمیشود، همیشه هم جلوی چشم است، هر وقت نگاهت بهش بیفتد، آرام دست را پشتورو میکنی یا میبری زیرِ میز. اگر هم ازت بپرسند، مجبوری لبخند بزنی و بگویی چسبیده به لبهی داغِ فِر یا آبجوش روی آن ریخته.
📕 آداب دنیا
✍🏽 #یعقوب_یادعلی
🍏🍎🍃
خیانت،
مثلِ سوختگیِ پشتِ دست است؛ خوب میشود، پوستِ تازه در میآید، رنگ و شمایلش امّا هیچوقت مثلِ قبل نمیشود، همیشه هم جلوی چشم است، هر وقت نگاهت بهش بیفتد، آرام دست را پشتورو میکنی یا میبری زیرِ میز. اگر هم ازت بپرسند، مجبوری لبخند بزنی و بگویی چسبیده به لبهی داغِ فِر یا آبجوش روی آن ریخته.
📕 آداب دنیا
✍🏽 #یعقوب_یادعلی
🍏🍎🍃
❤1
○
الهی!
در سرزمینی که بالِ کبوتران اش
زخمی ست ...
در سرزمینی که؛
آهوان و غزالان اش؛ سر در
گریبان و خسته اند
در سرزمینی که یاس ها و
یاسمن هایش؛ تشنه ی یک قطره
باراناند؛
در سرزمینی که؛
در آخرین ایستگاهِ
قطار بر رویِ هیج نیمکتی؛
هیچ چشمی؛ منتظرِ
آخرین مسافر نیست؛
......
گفتی بخوانید مرا؛
تا اجابت کنم شما را ...
تو را نه یکبار که سالیانی
ابریِ بی باران؛
با امیدِ طلوع صبحی روشن
و در بارشِ گلگونِ شفق
در هر غروب؛ فریاد کرده ایم!
پس اجابت کن ما را؛
که سخت خسته ایم ...
#فرح_فریماااا_معمایِ عشق
🍏🍎🍃
الهی!
در سرزمینی که بالِ کبوتران اش
زخمی ست ...
در سرزمینی که؛
آهوان و غزالان اش؛ سر در
گریبان و خسته اند
در سرزمینی که یاس ها و
یاسمن هایش؛ تشنه ی یک قطره
باراناند؛
در سرزمینی که؛
در آخرین ایستگاهِ
قطار بر رویِ هیج نیمکتی؛
هیچ چشمی؛ منتظرِ
آخرین مسافر نیست؛
......
گفتی بخوانید مرا؛
تا اجابت کنم شما را ...
تو را نه یکبار که سالیانی
ابریِ بی باران؛
با امیدِ طلوع صبحی روشن
و در بارشِ گلگونِ شفق
در هر غروب؛ فریاد کرده ایم!
پس اجابت کن ما را؛
که سخت خسته ایم ...
#فرح_فریماااا_معمایِ عشق
🍏🍎🍃
❤3
○
تنها در صورتی در لحظه مرگ افسوس خواهم خورد که مرگم به خاطر عشق نباشد.
ِ 📕 عشق سالهای وبا
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
تنها در صورتی در لحظه مرگ افسوس خواهم خورد که مرگم به خاطر عشق نباشد.
ِ 📕 عشق سالهای وبا
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
❤1
شب های رفتن تو
معین
🎼❤️🎼
🗣#معین
🎼#شب های رفتن تو
شبای رفتن تو شبای بی ستاره ست ...
ببین که خاطراتت بی تو؛
چه پاره پاره س ...
🍏🍎🍃
🗣#معین
🎼#شب های رفتن تو
شبای رفتن تو شبای بی ستاره ست ...
ببین که خاطراتت بی تو؛
چه پاره پاره س ...
🍏🍎🍃
❤1
○
زنی چراغ به دست از سپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی ِسرخ شامگاهان داشت،
بر آستانه نشست:
ز پشت مردمکش آفتاب را دیدم
که از درخت فراتر رفت
به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید،
نگاه روشن زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
زمان، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا، اشاره کنان، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی صبحگاهان داشت
زنی که آینه ای در نگاه، پنهان داشت
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
زنی چراغ به دست از سپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی ِسرخ شامگاهان داشت،
بر آستانه نشست:
ز پشت مردمکش آفتاب را دیدم
که از درخت فراتر رفت
به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید،
نگاه روشن زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
زمان، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا، اشاره کنان، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی صبحگاهان داشت
زنی که آینه ای در نگاه، پنهان داشت
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
❤1
○
آنکه مست آمدو دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در ِ این خانهی تنها زد و رفت...
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
آنکه مست آمدو دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در ِ این خانهی تنها زد و رفت...
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
❤1
○
گمان میکند اگر بگریزد
نجات یافته است،
دریغا که اندوهِ انسان بودن
سنجاق است بر سینهی آدمی...
#سیدمحمد_مرکبیان
🍏🍎🍃
گمان میکند اگر بگریزد
نجات یافته است،
دریغا که اندوهِ انسان بودن
سنجاق است بر سینهی آدمی...
#سیدمحمد_مرکبیان
🍏🍎🍃
👏1