🔆
هزار سال پیش
شبی که ابر اختران دوردست
میگذشت از فراز بام من
صدام کرد
چه آشناست این صدا
همان که از زمان گاهواره میشنیدمش
همان که از درون من صدام میکند
هزار سال میان جنگل ستارهها
پی تو گشتهام
ستارهای نگفت کزین سرای بیکسی، کسی صدات میکند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشستهای؟
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
هزار سال پیش
شبی که ابر اختران دوردست
میگذشت از فراز بام من
صدام کرد
چه آشناست این صدا
همان که از زمان گاهواره میشنیدمش
همان که از درون من صدام میکند
هزار سال میان جنگل ستارهها
پی تو گشتهام
ستارهای نگفت کزین سرای بیکسی، کسی صدات میکند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشستهای؟
✍#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
👏1
Deltange Toam
Hojat Ashrafzadeh
🎼❤️🎼
🗣#حجت_اشرف_زاده
🎼#دلتنگ_توام
ای در این حادثه ها نام تو آرامش من
ای حواست به منو حال دل سرکش من
ای خیال خوش لبخند تو امنیت من
ای تو همسایه و هم گریه و هم صحبت من ...
🍏🍎🍃
🗣#حجت_اشرف_زاده
🎼#دلتنگ_توام
ای در این حادثه ها نام تو آرامش من
ای حواست به منو حال دل سرکش من
ای خیال خوش لبخند تو امنیت من
ای تو همسایه و هم گریه و هم صحبت من ...
🍏🍎🍃
⬛️
دوباره شب؛
دوباره؛ بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره؛ انتظار وانتظار و بی قراری
دوباره دست هایِ خالیِ من
دوباره پنجره؛ دیوار
دوباره؛ چشم هایِ
خسته یِ بیدار
دوباره، یاد تو در کوچه هایِ
خالی یِ تب دار!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق۳
🍏🍎🍃
دوباره شب؛
دوباره؛ بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره؛ انتظار وانتظار و بی قراری
دوباره دست هایِ خالیِ من
دوباره پنجره؛ دیوار
دوباره؛ چشم هایِ
خسته یِ بیدار
دوباره، یاد تو در کوچه هایِ
خالی یِ تب دار!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق۳
🍏🍎🍃
❤1
🔆
من روز خویش را،
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده است، آغاز میکنم...
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال،
که دستم به دست توست..
من جای راه رفتن، پرواز میکنم …!
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
من روز خویش را،
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده است، آغاز میکنم...
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال،
که دستم به دست توست..
من جای راه رفتن، پرواز میکنم …!
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
📗
و هر کسی طاعونی در درون خودش دارد، چون هیچکس، هیچکس در این دنیا نیست که از طاعون در امان مانده باشد. و هر کسی باید دائماً خودش را بپاید که مبادا در یک لحظه غفلت نَفَسش به صورت کسی دیگر ندمد و به طاعون آلودهاش نکند.
آنچه طبیعی است میکروب است. باقی -سلامتی، صداقت و خلوص(اگر بخواهیم این را هم اضافه کنیم)- حاصل اراده است آن هم ارادهای که متزلزل نباشد. انسان ستودنی، که هیچکس را آلوده نمیکند، انسانی که هر چه کمتر غفلت میکند.
✍#آلبر_کامو
📗 یادداشتها
🍏🍎🍃
و هر کسی طاعونی در درون خودش دارد، چون هیچکس، هیچکس در این دنیا نیست که از طاعون در امان مانده باشد. و هر کسی باید دائماً خودش را بپاید که مبادا در یک لحظه غفلت نَفَسش به صورت کسی دیگر ندمد و به طاعون آلودهاش نکند.
آنچه طبیعی است میکروب است. باقی -سلامتی، صداقت و خلوص(اگر بخواهیم این را هم اضافه کنیم)- حاصل اراده است آن هم ارادهای که متزلزل نباشد. انسان ستودنی، که هیچکس را آلوده نمیکند، انسانی که هر چه کمتر غفلت میکند.
✍#آلبر_کامو
📗 یادداشتها
🍏🍎🍃
📕
#داستانک
رقص بر روی یک سوزن
هرگز صحبتی از مذهب با هم نداشتیم ولی اغلب در مورد ازدواج حرف میزدیم. او یک شاهزاده خانم اصیل پایبند به رسوم قدیمی بود که اجدادش در مرکز پاریس با گیوتین اعدام شده بودند. من یک طراح لباس نوگرا بودم که پدرانم در حومههای شهر کراکوف به رگبار گلوله بسته شده بودند. چه اهمیتی داشت؟ عاشق هم بودیم. مستی شراب داشت کم کم از سرمان بیرون میرفت که ناگهان ناقوسهای کلیسای نوتردام به صدا در آمدند؛ و او انگار که بخواهد پاسخی به آن آوا داده باشد گفت: "قدرت بیانتهای ایمان !" من با معصومیتی ناشی از تجددگرایی خویش گفتم: "دین و مذهب یک انسان ممکن است در نظر شخص دیگری، پوچ و بیمعنی باشد."
اتفاق به قدری سریع بود که متوجه چگونگی رویدادنش نشدم چیزی با شدت به بازویم کوبیده شد سپس پیش از برخورد با درهای بالکن، روی زمین پخش شد. انجیل خانوادگی او روی زمین افتاده بود و صفحات بخشهایی مابین عهد عتیق و عهد جدید، گشوده شده بودند. ورق های نازک کتاب با نسیم ملایم تابستانی که از رود سن میوزید، بیهدف تکان میخوردند، در حالی که او مرا با لغات فرانسوی دشنام میداد. کلماتی که هنوز آنها رو به درستی یاد نگرفته بودم. به یاد دارم آن شب به تنهایی، با دستانی لرزان روی کاناپه دراز کشیدم و سعی میکردم به خواب روم؛ در همان حال به نیروی حیرت آوری که در ورای آن صفحات نازک انباشته شده بود میاندیشیدم، که سرشار از آن همه پاسخهای با ارزشی بود که میلیونها انسان برای آنها تا پای جان جنگیده بودند. اینکه، آیا خدا یکی است یا بیشتر و یا هیچ؟ و اگر هست، کجاست؟ اینجا، آنجا و یا هیچ جا؟ پرهیزگاران کیستند؟ دوزخیان کدامند؟ و به راستی چند فرشته میتواند روی نوک یک سوزن برقصد ؟! ...
صبح روز بعد ما دیگر نه صحبتی از مذهب با یکدیگر کردیم و نه از ازدواج.
نویسنده: گری ای هولاند
مترجم: هل خردیار
🍏🍎🍃
#داستانک
رقص بر روی یک سوزن
هرگز صحبتی از مذهب با هم نداشتیم ولی اغلب در مورد ازدواج حرف میزدیم. او یک شاهزاده خانم اصیل پایبند به رسوم قدیمی بود که اجدادش در مرکز پاریس با گیوتین اعدام شده بودند. من یک طراح لباس نوگرا بودم که پدرانم در حومههای شهر کراکوف به رگبار گلوله بسته شده بودند. چه اهمیتی داشت؟ عاشق هم بودیم. مستی شراب داشت کم کم از سرمان بیرون میرفت که ناگهان ناقوسهای کلیسای نوتردام به صدا در آمدند؛ و او انگار که بخواهد پاسخی به آن آوا داده باشد گفت: "قدرت بیانتهای ایمان !" من با معصومیتی ناشی از تجددگرایی خویش گفتم: "دین و مذهب یک انسان ممکن است در نظر شخص دیگری، پوچ و بیمعنی باشد."
اتفاق به قدری سریع بود که متوجه چگونگی رویدادنش نشدم چیزی با شدت به بازویم کوبیده شد سپس پیش از برخورد با درهای بالکن، روی زمین پخش شد. انجیل خانوادگی او روی زمین افتاده بود و صفحات بخشهایی مابین عهد عتیق و عهد جدید، گشوده شده بودند. ورق های نازک کتاب با نسیم ملایم تابستانی که از رود سن میوزید، بیهدف تکان میخوردند، در حالی که او مرا با لغات فرانسوی دشنام میداد. کلماتی که هنوز آنها رو به درستی یاد نگرفته بودم. به یاد دارم آن شب به تنهایی، با دستانی لرزان روی کاناپه دراز کشیدم و سعی میکردم به خواب روم؛ در همان حال به نیروی حیرت آوری که در ورای آن صفحات نازک انباشته شده بود میاندیشیدم، که سرشار از آن همه پاسخهای با ارزشی بود که میلیونها انسان برای آنها تا پای جان جنگیده بودند. اینکه، آیا خدا یکی است یا بیشتر و یا هیچ؟ و اگر هست، کجاست؟ اینجا، آنجا و یا هیچ جا؟ پرهیزگاران کیستند؟ دوزخیان کدامند؟ و به راستی چند فرشته میتواند روی نوک یک سوزن برقصد ؟! ...
صبح روز بعد ما دیگر نه صحبتی از مذهب با یکدیگر کردیم و نه از ازدواج.
نویسنده: گری ای هولاند
مترجم: هل خردیار
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم ☀️ صبح تان به خیر و شادی پایان هفته تان به لحظه هایی خوش☀️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔆
شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کنم با تو که باران، با چمن،
من غمِ تو میخورم تو غم مَخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر،
✍مولانای_جان
🍏🍎🍃
شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کنم با تو که باران، با چمن،
من غمِ تو میخورم تو غم مَخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر،
✍مولانای_جان
🍏🍎🍃
⬛️
ترس؛
سرچشمه اصلی خرافات
و یکی از منابع اصلی
بی رحمی است ...
فائق آمدن بر ترس آغاز
دانایی است ...
✍#براتراند_راسل
🍏🍎🍃
ترس؛
سرچشمه اصلی خرافات
و یکی از منابع اصلی
بی رحمی است ...
فائق آمدن بر ترس آغاز
دانایی است ...
✍#براتراند_راسل
🍏🍎🍃
○
مارلون براندو: به من نگو اونا
پشت سر من چى گفتن !
به من بگو چرا اينقدر پيش تو
راحت بودن كه درباره من حرف بزنن !؟
#فرانسیس_فورد_کوپولا
🎞#پدرخوانده
🍏🍎🍃
مارلون براندو: به من نگو اونا
پشت سر من چى گفتن !
به من بگو چرا اينقدر پيش تو
راحت بودن كه درباره من حرف بزنن !؟
#فرانسیس_فورد_کوپولا
🎞#پدرخوانده
🍏🍎🍃