☀️
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
✨
«تام و جری» برنده 7 بار جایزه اسکار، برگرفته از اثر فاخر و شاهکار عبید زاکانی «موش و گربه» میباشد!
«"موش و گربه» عبید زاکانی"
سیاسی ترین منظومه تاریخى ایران است كه قالب طنز دارد. در این منظومه، گربه های کرمان پس از بستن عهد با موشها، عهد خود را میشکنند و جنگ بین موشها و گربهها در بیابانهای فارس درمیگیرد. ابتدا لشکر موشها پیروز شده و شاه گربهها را گرفتار میکنند در ادامه گربه ریسمان را با دندان پاره کرده و به موشها حملهور میشود و آنها را شکست میدهد.
🍏🍎🍃
«تام و جری» برنده 7 بار جایزه اسکار، برگرفته از اثر فاخر و شاهکار عبید زاکانی «موش و گربه» میباشد!
«"موش و گربه» عبید زاکانی"
سیاسی ترین منظومه تاریخى ایران است كه قالب طنز دارد. در این منظومه، گربه های کرمان پس از بستن عهد با موشها، عهد خود را میشکنند و جنگ بین موشها و گربهها در بیابانهای فارس درمیگیرد. ابتدا لشکر موشها پیروز شده و شاه گربهها را گرفتار میکنند در ادامه گربه ریسمان را با دندان پاره کرده و به موشها حملهور میشود و آنها را شکست میدهد.
🍏🍎🍃
☀️
تو مرا پیدا کردی
تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزهای که آن را در ساحل جمع کنند
همانند چیزی غریب و گمشده که کس کاربرد آن را نداند
همانند خزهای نشسته بر قطبنمایی که جزر و مد دریا به ساحل فکنده است
مانند مهی در کنار پنجرهای که جز اندیشهی ورود به درون ندارد
مانند اتاقی به هم ریخته و نامرتب در مهمانخانهای
مانند فردای چهارراهی پوشیده در کاغذهای چرب شادمانی ها
مانند مسافری بدون بلیط نشسته بر رکاب قطاری
مانند نهری روان در دشتی بر گردانده شده به دست مردمانی زشت کردار
همانند جانوری جنگلی حیران مانده زیر نور چراغهای خودروها
همانند شبگردی که در سحرگاهی رنگباخته باز آید
همانند رویایی بد پراکنده در سایه سیاه زندانها
همانند سراسیمگی پرندهای راه گم کرده در اندرون خانهای
همانند انگشت دلدار ناکام ماندهای با نقش سرخ رنگ حلقهای
مانند خودرویی واگذاشته درمیانهی زمینی پهناور
همانند نامهی پاره و پراکنده شده به دست باد کوچهها
همانند نگاه گم گشتهی کسی که دور شدن یاری را بنگرد
مانند چمدانهای بلاتکلیف ماندهای در ایستگاهی
همانند دری در جایی یا شاید کرکرهی پنجرهای که پایین میآید
همانند شیاری در دلِ درختی که آذرخش بر زمینش افکنده است
همانند سنگی در کنارهی راهی به یادبود چیزی
همانند بیماری که پایان نمیگیرد به رغم رنگِ خونمردگیهایش
همانند سوت بیهودهی زورقی در دوردست دریا
همانند خاطرهی چاقویی در گوشت پس از گذر سالیان
همانند اسب گریختهای که از آب آلودهی برکهای بنوشد
همانند بالش به هم ریختهای در یک شب سپری شده با کابوسها
همانند ناسزایی به خورشید با پر کاهی در دیده
همانند خشمی از دیدن آنکه چیزی در آسمانها دگرگون نشده است
تو مرا پیدا کردی در شبی همانند گفتاری باز نیامدنی
همانند ولگردی که برای خوابیدن فقط گوشههای اصطبلی را در اختیار دارد
همانند سگی که قلادهای به گردن دارد منقوش با حرف نخست نام دیگر کسان
تو مرا پیدا کردی، مرا، مردِ روزان گذشته، سرشار از خشم و از صدا را...
✍#لویی_آراگون
مترجم: جواد فرید
🍏🍎🍃
تو مرا پیدا کردی
تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزهای که آن را در ساحل جمع کنند
همانند چیزی غریب و گمشده که کس کاربرد آن را نداند
همانند خزهای نشسته بر قطبنمایی که جزر و مد دریا به ساحل فکنده است
مانند مهی در کنار پنجرهای که جز اندیشهی ورود به درون ندارد
مانند اتاقی به هم ریخته و نامرتب در مهمانخانهای
مانند فردای چهارراهی پوشیده در کاغذهای چرب شادمانی ها
مانند مسافری بدون بلیط نشسته بر رکاب قطاری
مانند نهری روان در دشتی بر گردانده شده به دست مردمانی زشت کردار
همانند جانوری جنگلی حیران مانده زیر نور چراغهای خودروها
همانند شبگردی که در سحرگاهی رنگباخته باز آید
همانند رویایی بد پراکنده در سایه سیاه زندانها
همانند سراسیمگی پرندهای راه گم کرده در اندرون خانهای
همانند انگشت دلدار ناکام ماندهای با نقش سرخ رنگ حلقهای
مانند خودرویی واگذاشته درمیانهی زمینی پهناور
همانند نامهی پاره و پراکنده شده به دست باد کوچهها
همانند نگاه گم گشتهی کسی که دور شدن یاری را بنگرد
مانند چمدانهای بلاتکلیف ماندهای در ایستگاهی
همانند دری در جایی یا شاید کرکرهی پنجرهای که پایین میآید
همانند شیاری در دلِ درختی که آذرخش بر زمینش افکنده است
همانند سنگی در کنارهی راهی به یادبود چیزی
همانند بیماری که پایان نمیگیرد به رغم رنگِ خونمردگیهایش
همانند سوت بیهودهی زورقی در دوردست دریا
همانند خاطرهی چاقویی در گوشت پس از گذر سالیان
همانند اسب گریختهای که از آب آلودهی برکهای بنوشد
همانند بالش به هم ریختهای در یک شب سپری شده با کابوسها
همانند ناسزایی به خورشید با پر کاهی در دیده
همانند خشمی از دیدن آنکه چیزی در آسمانها دگرگون نشده است
تو مرا پیدا کردی در شبی همانند گفتاری باز نیامدنی
همانند ولگردی که برای خوابیدن فقط گوشههای اصطبلی را در اختیار دارد
همانند سگی که قلادهای به گردن دارد منقوش با حرف نخست نام دیگر کسان
تو مرا پیدا کردی، مرا، مردِ روزان گذشته، سرشار از خشم و از صدا را...
✍#لویی_آراگون
مترجم: جواد فرید
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یاد روز هایِ باورِ خوش
🍏🍎🍃
🍏🍎🍃
✨
جهانِ عاشقی زیباست،
آن قدر زیباست
که آواره شدنش هم زیباست
مردن در عاشقی هم زیباست ...
✍#محمود_درویش
🍏🍎🍃
جهانِ عاشقی زیباست،
آن قدر زیباست
که آواره شدنش هم زیباست
مردن در عاشقی هم زیباست ...
✍#محمود_درویش
🍏🍎🍃
☀️
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ،
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ،
ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ میکند ﮐﻪ
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ و
ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ؛
«بیشعوﺭﯼ» ﻫﻢ دقیقا؛
مثل ﻫﻤﯿﻦ است،
خیلیها؛
نمیفهمند ﮐﻪ
ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...!
✍#خاویر_کرمنت
🍏🍎🍃
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ،
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ،
ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ میکند ﮐﻪ
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ و
ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ؛
«بیشعوﺭﯼ» ﻫﻢ دقیقا؛
مثل ﻫﻤﯿﻦ است،
خیلیها؛
نمیفهمند ﮐﻪ
ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...!
✍#خاویر_کرمنت
🍏🍎🍃
☀️
خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن
رهین لطف کمند توام ، رهام مکن
تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
.
خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن
رهین لطف کمند توام ، رهام مکن
تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
.
♡
خیابان عوض شده بود، نوازندهی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئونها در ویترین مغازهها دیگر کسالت بار نبودند.
مرد فکر کرد راه خانهاش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت.... دنیا و این همه زیبایی! باورش نمیشد.
مرد عاشق شده بود و نمیدانست!
✍#رسول_یونان
🍏🍎🍃
خیابان عوض شده بود، نوازندهی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئونها در ویترین مغازهها دیگر کسالت بار نبودند.
مرد فکر کرد راه خانهاش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت.... دنیا و این همه زیبایی! باورش نمیشد.
مرد عاشق شده بود و نمیدانست!
✍#رسول_یونان
🍏🍎🍃
🔥1
🟢
حقیقت این است
که بیسوادی از میان نرفته،
فقط اینروزها،
بیسوادها خواندن
و نوشتن فرا گرفتهاند...!
✍#آلبرتو_موراویا
🍏🍎🍃
حقیقت این است
که بیسوادی از میان نرفته،
فقط اینروزها،
بیسوادها خواندن
و نوشتن فرا گرفتهاند...!
✍#آلبرتو_موراویا
🍏🍎🍃
La Alegria
Yasmin Levi
🎼❤️🎼
🗣#Yasmin_Levi
🎼Le Alegria
من از آن میترسم
که این ساعت
تو از وخامتِ فراق غافلی...
✍شمس_تبریزی
🍏🍎🍃
🗣#Yasmin_Levi
🎼Le Alegria
من از آن میترسم
که این ساعت
تو از وخامتِ فراق غافلی...
✍شمس_تبریزی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم عصر همگی به خیر
⬛️
من برگشتم و دیدم همه قبرها باز شده، همه مردهها بیرون آمدهاند، همگى نوشتههاى روى سنگ قبرشان را پاک کردهاند و به جایش حقیقت را نوشتهاند. و دیدم همه آنان بدخواه، متقلب، دغل، دورو، دروغگو و رذل بوده اند؛ دیدم همه آنها دزدى کردهاند، فریب دادهاند، همسایگانشان را آزردهاند، هر کار ننگین و نفرت انگیزى را مرتکب شدهاند؛ همان پدران خوب، همان زنان وفادار، همان فرزندان دلسوز، همان دختران پاکدامن، همان تاجران صادق. همه آنها در آستانه منزلگاه ابدىشان، همزمان با هم، داشتند حقیقت را مىنوشتند، حقیقت خوفناک و مقدسى را که مردم از آن بىخبر بودند یا در زمان حیات آنان، خود را به بىخبرى مىزدند.
با خود گفتم شاید او هم چیزى بر سنگ قبرش نوشته باشد، و این بار، بىهیچ ترسى، به سویش دویدم. حتم داشتم او را بىمعطلى پیدا مىکنم. بىاینکه صورت او را ببینم، شناختمش، و بر صلیب مرمرینى که مدت کوتاهى قبل خوانده بودم:
او دوست داشت، دوست داشته شد، و درگذشت.
خواندم:
او در روزى بارانى به قصد خیانت به دلدارش
از خانه بیرون رفت، زکام گرفت و مرد.
صبح که شد، مردم مرا در کنار قبر او یافتند؛ بیهوش افتاده بودم.
نویسنده: گى.دو موپاسان
مترجم: امیرمهدى حقیقت
🍏🍎🍃
من برگشتم و دیدم همه قبرها باز شده، همه مردهها بیرون آمدهاند، همگى نوشتههاى روى سنگ قبرشان را پاک کردهاند و به جایش حقیقت را نوشتهاند. و دیدم همه آنان بدخواه، متقلب، دغل، دورو، دروغگو و رذل بوده اند؛ دیدم همه آنها دزدى کردهاند، فریب دادهاند، همسایگانشان را آزردهاند، هر کار ننگین و نفرت انگیزى را مرتکب شدهاند؛ همان پدران خوب، همان زنان وفادار، همان فرزندان دلسوز، همان دختران پاکدامن، همان تاجران صادق. همه آنها در آستانه منزلگاه ابدىشان، همزمان با هم، داشتند حقیقت را مىنوشتند، حقیقت خوفناک و مقدسى را که مردم از آن بىخبر بودند یا در زمان حیات آنان، خود را به بىخبرى مىزدند.
با خود گفتم شاید او هم چیزى بر سنگ قبرش نوشته باشد، و این بار، بىهیچ ترسى، به سویش دویدم. حتم داشتم او را بىمعطلى پیدا مىکنم. بىاینکه صورت او را ببینم، شناختمش، و بر صلیب مرمرینى که مدت کوتاهى قبل خوانده بودم:
او دوست داشت، دوست داشته شد، و درگذشت.
خواندم:
او در روزى بارانى به قصد خیانت به دلدارش
از خانه بیرون رفت، زکام گرفت و مرد.
صبح که شد، مردم مرا در کنار قبر او یافتند؛ بیهوش افتاده بودم.
نویسنده: گى.دو موپاسان
مترجم: امیرمهدى حقیقت
🍏🍎🍃
Inspiration
Gipsy Kings
. 🎼❤️🎼
Gipsy Kings
. No7
_Genres: Catalan, rumba
Traditional flamenco
pop, rock
🍏🍎🍃
Gipsy Kings
. No7
_Genres: Catalan, rumba
Traditional flamenco
pop, rock
🍏🍎🍃
✨📕✨
(سیذارتا در زبان سانسکریت یعنی کسی که به هدفش رسیده است.)
اثر هرمان هسه، رمانی کلاسیک دربارهی خودشناسی است که منبع الهام بسیاری از مخاطبان خود در سرتاسر دنیا شده است. سیذارتا به تحول معنوی یک مرد هندی برهمن میپردازد و ماجرا مربوط به دوران هند باستان و همزمان با بودا (سده ۶) است.
کتاب سیذارتا (Siddhartha) با نثری فلسفی و سرشار از آموزههای انسانی، حدود ۹۱ سال پیش توسط هرمان هسه، تحت تاثیر مذاهب شرقی و آیینهای مذهبی نوشته شد. مفاهیمی که همیشه نو و تازه است و رنگ کهنگی بخود نمیگیرد. او در این اثر شعر و نویسندگی را با هم درآمیخته و طرحی نو برانگیخته است. هرمان هسه (Herman Hesse)، در خانوادهای مذهبی پرورش یافت و تاثیر عرفان و اندیشه در آثارش کاملا مشهود است.
سیذارتا داستان برهمنزاده جوانى است که به اتفاق دوست برهمنش براى جستجوى «حقیقت» و دانستن «وظیفه انسان در زمین» خانه و پدر و مادر را ترک گفت و به مرتاضان جنگل پیوست. در جنگل به فن ریاضت و تفکّر به شیوه مرتاضان پرداخت و سخت کوشید تا نفس یا مانع راه نیل «به حقیقت» را از بین ببرد. ولى هرچه بیشتر در این مرحله پیش رفت و هرچه بیشتر نفس را تحت انقیاد درآورد، دید که به همان اندازه اول از «حقیقت» به دور است و ریاضت راه وصول به مطلوب نیست.
✍ #هرمان_هسه
🍏🍎🍃
(سیذارتا در زبان سانسکریت یعنی کسی که به هدفش رسیده است.)
اثر هرمان هسه، رمانی کلاسیک دربارهی خودشناسی است که منبع الهام بسیاری از مخاطبان خود در سرتاسر دنیا شده است. سیذارتا به تحول معنوی یک مرد هندی برهمن میپردازد و ماجرا مربوط به دوران هند باستان و همزمان با بودا (سده ۶) است.
کتاب سیذارتا (Siddhartha) با نثری فلسفی و سرشار از آموزههای انسانی، حدود ۹۱ سال پیش توسط هرمان هسه، تحت تاثیر مذاهب شرقی و آیینهای مذهبی نوشته شد. مفاهیمی که همیشه نو و تازه است و رنگ کهنگی بخود نمیگیرد. او در این اثر شعر و نویسندگی را با هم درآمیخته و طرحی نو برانگیخته است. هرمان هسه (Herman Hesse)، در خانوادهای مذهبی پرورش یافت و تاثیر عرفان و اندیشه در آثارش کاملا مشهود است.
سیذارتا داستان برهمنزاده جوانى است که به اتفاق دوست برهمنش براى جستجوى «حقیقت» و دانستن «وظیفه انسان در زمین» خانه و پدر و مادر را ترک گفت و به مرتاضان جنگل پیوست. در جنگل به فن ریاضت و تفکّر به شیوه مرتاضان پرداخت و سخت کوشید تا نفس یا مانع راه نیل «به حقیقت» را از بین ببرد. ولى هرچه بیشتر در این مرحله پیش رفت و هرچه بیشتر نفس را تحت انقیاد درآورد، دید که به همان اندازه اول از «حقیقت» به دور است و ریاضت راه وصول به مطلوب نیست.
✍ #هرمان_هسه
🍏🍎🍃