دکلمه نصرالله مدقالچی - نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز
♡❤️♡
🎤#نصرالله_مدقالچی
فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته ی آنها بازدشتند.
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه هایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
🎤#نصرالله_مدقالچی
فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته ی آنها بازدشتند.
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه هایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
👍1
◻️
موری پرسید: «میتوانم بیشترین و بهترین چیزی را که از این بیماری میآموزم به تو بگویم؟»
گفتم: «چه چیزی؟»
موری گفت: «مهمترین چیز در زندگی این است که یادبگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند.»
صدای او به نجوا تبدیل شده و ادامه داد: «ما فکر میکنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر میکنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان دادهایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که: «عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»
او با احتیاط جمله را تکرار کرد و برای اینکه بر تأثیر آن بیفزاید، مکثی کرد و گفت:
«عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»
#میچ_آلبوم
مترجم: ماندانا قهرمانلو
🍏🍎🍃
موری پرسید: «میتوانم بیشترین و بهترین چیزی را که از این بیماری میآموزم به تو بگویم؟»
گفتم: «چه چیزی؟»
موری گفت: «مهمترین چیز در زندگی این است که یادبگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند.»
صدای او به نجوا تبدیل شده و ادامه داد: «ما فکر میکنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر میکنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان دادهایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که: «عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»
او با احتیاط جمله را تکرار کرد و برای اینکه بر تأثیر آن بیفزاید، مکثی کرد و گفت:
«عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»
#میچ_آلبوم
مترجم: ماندانا قهرمانلو
🍏🍎🍃
👏1
Derakhte Tar
Salar Aghili - Tak3da.com
🎼❤️🎼
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
چرا به باغ شاخه ای گلی بسر نمیزند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمیزند
اگر شکست نوگلی چه بی وفاست بلبلی
که غافلان بر گل شکسته سر نمیزند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمیرود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمیزند به رهگذر نمیزند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون بغیر غم کسی دگر به در نمیزند ...
✍#هوشنگ_ابتهاج
🗣#سالار_عقیلی
🍏🍎🍃
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
چرا به باغ شاخه ای گلی بسر نمیزند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمیزند
اگر شکست نوگلی چه بی وفاست بلبلی
که غافلان بر گل شکسته سر نمیزند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمیرود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمیزند به رهگذر نمیزند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون بغیر غم کسی دگر به در نمیزند ...
✍#هوشنگ_ابتهاج
🗣#سالار_عقیلی
🍏🍎🍃
❤1👍1
🤞🤞🤞
🎤#فرح_فریماااا
هشت سالم بود... تابستان آن سال همه ی رویایم شده بود داشتن یک جوجه رنگی... اطرافیانم مدام می گفتند به دردت نمی خورد ...نمی توانی نگهش داری...اما من گوشم بدهکار این حرف ها نبود...آنقدر برای داشتنش پا فشاری کردم تا به دستش آوردم...
در یک جعبه ی کوچک بود... برایش آب و دانه می گذاشتم... فکر می کردم او هم مثل من خوشحال است... همه چیز عالی بود تا اینکه کم کم ماجرا عوض شد... مدام خودش را به جعبه می زد و تلاش می کرد بیرون بیاید... وقتی می خواستم با او بازی کنم فرار می کرد... می گفتم یعنی من را دوست ندارد که فرار می کند؟! روز به روز اوضاع بدتر شد... حالا دیگر من هم از داشتنش لذت نمی بردم چون با چیزی که در ذهنم تصور می کردم فرق داشت ... یک روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگر صدای جیک جیکش نمی آید!
من ماندم و یک بغض... بغضی که می گفت چرا هیچوقت از خودم نپرسیدم او هم می خواهد برای من باشد؟ می خواهد بماند؟
حالا پس از سال ها جواب سوالم را از زندگی گرفته ام... حالا می دانم به زور خواستن پشیمانی می آورد ، می دانم دوست داشتن یک طرفه جواب نمی دهد حتی اگر همه چیز را برایش فراهم کنی ، چون هر کسی برای خودش دنیایی دارد...
دوست داشتن ما نباید باعث شود کسی را به اجبار از دنیایش دور کنیم... کسی که از دنیایش دور می شود دیگر زنده نمی ماند...
✍#حسین_حائریان
🍏🍎🍃
🎤#فرح_فریماااا
هشت سالم بود... تابستان آن سال همه ی رویایم شده بود داشتن یک جوجه رنگی... اطرافیانم مدام می گفتند به دردت نمی خورد ...نمی توانی نگهش داری...اما من گوشم بدهکار این حرف ها نبود...آنقدر برای داشتنش پا فشاری کردم تا به دستش آوردم...
در یک جعبه ی کوچک بود... برایش آب و دانه می گذاشتم... فکر می کردم او هم مثل من خوشحال است... همه چیز عالی بود تا اینکه کم کم ماجرا عوض شد... مدام خودش را به جعبه می زد و تلاش می کرد بیرون بیاید... وقتی می خواستم با او بازی کنم فرار می کرد... می گفتم یعنی من را دوست ندارد که فرار می کند؟! روز به روز اوضاع بدتر شد... حالا دیگر من هم از داشتنش لذت نمی بردم چون با چیزی که در ذهنم تصور می کردم فرق داشت ... یک روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگر صدای جیک جیکش نمی آید!
من ماندم و یک بغض... بغضی که می گفت چرا هیچوقت از خودم نپرسیدم او هم می خواهد برای من باشد؟ می خواهد بماند؟
حالا پس از سال ها جواب سوالم را از زندگی گرفته ام... حالا می دانم به زور خواستن پشیمانی می آورد ، می دانم دوست داشتن یک طرفه جواب نمی دهد حتی اگر همه چیز را برایش فراهم کنی ، چون هر کسی برای خودش دنیایی دارد...
دوست داشتن ما نباید باعث شود کسی را به اجبار از دنیایش دور کنیم... کسی که از دنیایش دور می شود دیگر زنده نمی ماند...
✍#حسین_حائریان
🍏🍎🍃
❤1
✨
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کس باید گفت...
با تو انسانم و خوشبخت ترین...
✍#مهدی_اخوان_ثالث
🍏🍎🍃
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کس باید گفت...
با تو انسانم و خوشبخت ترین...
✍#مهدی_اخوان_ثالث
🍏🍎🍃
👍1
◽️
سیذارتا به مرد گیل کش گفت: «رودخانه زیبایی است.» گیل کش گفت: «آری رودخانه بسیار زیبایی است. از همه چیز بیشتر دوستش دارم. چه بسیار به آن گوش داده ام، به آن خیره شده ام و همواره چیزی از آن آموخته ام. از رودخانه بسیار چیزها می توان آموخت.» سیذارتا گفت: «ای نیکمرد، ترا سپاس می گزارم» و بر کناره دیگر فرود آمد و گفت: «بدبختانه نه چیزی با خود دارم که به تو بدهم نه مزدی. من بی خانمانم، پسر برهمنم، شمنم.» گیل کش گفت: «این پیدا بود، و من از تو چیزی یا مزدی چشم نداشتم. بار دیگر آن را به من خواهی داد.» سیذارتا به خوشدلی پرسید: «چنین گمان داری؟» گیل کش گفت: «بی گمان. این را نیز از رودخانه آموخته ام. همه چیز باز می گردد. تو ای شمن باز خواهی آمد. اکنون بدرود! همان دوستی تو نزد من باشد! کاش هنگام قربانی دادن به خدایان یاد من باشی!»
می توان به گدایی مهر رفت، می توان مهر را خرید یا پیشکش گرفت یا در کوچه یافت اما مهر را هرگز نمی توان از کسی دزدید.
✍ #هرمان_هسه
📕 #سیذارتا
🍏🍎🍃
سیذارتا به مرد گیل کش گفت: «رودخانه زیبایی است.» گیل کش گفت: «آری رودخانه بسیار زیبایی است. از همه چیز بیشتر دوستش دارم. چه بسیار به آن گوش داده ام، به آن خیره شده ام و همواره چیزی از آن آموخته ام. از رودخانه بسیار چیزها می توان آموخت.» سیذارتا گفت: «ای نیکمرد، ترا سپاس می گزارم» و بر کناره دیگر فرود آمد و گفت: «بدبختانه نه چیزی با خود دارم که به تو بدهم نه مزدی. من بی خانمانم، پسر برهمنم، شمنم.» گیل کش گفت: «این پیدا بود، و من از تو چیزی یا مزدی چشم نداشتم. بار دیگر آن را به من خواهی داد.» سیذارتا به خوشدلی پرسید: «چنین گمان داری؟» گیل کش گفت: «بی گمان. این را نیز از رودخانه آموخته ام. همه چیز باز می گردد. تو ای شمن باز خواهی آمد. اکنون بدرود! همان دوستی تو نزد من باشد! کاش هنگام قربانی دادن به خدایان یاد من باشی!»
می توان به گدایی مهر رفت، می توان مهر را خرید یا پیشکش گرفت یا در کوچه یافت اما مهر را هرگز نمی توان از کسی دزدید.
✍ #هرمان_هسه
📕 #سیذارتا
🍏🍎🍃
👍1
Ascent
Alireza Ghorbani & Le Trio Joubran
🎼❤️🎼
🎼#عروج
🗣#علیرضا قربانی و
____گروه عودنوازی سه نفره
__فلسطینی جبران
Le Trio Joubran
آهنگساز ومدیر هنری: حسام ناصری
شعر: ابوسعید ابوالخیر
🍏🍎🍃
🎼#عروج
🗣#علیرضا قربانی و
____گروه عودنوازی سه نفره
__فلسطینی جبران
Le Trio Joubran
آهنگساز ومدیر هنری: حسام ناصری
شعر: ابوسعید ابوالخیر
🍏🍎🍃
✨
عاشقان يکدل
در تاريکي شب نيز راه کوي يار را
گم نمي کنند
کاش ليلي و مجنون زنده مي شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم....
✍#يوهان_ولفگانگ_فُن_گوته
🍏🍎🍃
عاشقان يکدل
در تاريکي شب نيز راه کوي يار را
گم نمي کنند
کاش ليلي و مجنون زنده مي شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم....
✍#يوهان_ولفگانگ_فُن_گوته
🍏🍎🍃
☀️
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و همراهم میشوی.
✍#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
✨
«تام و جری» برنده 7 بار جایزه اسکار، برگرفته از اثر فاخر و شاهکار عبید زاکانی «موش و گربه» میباشد!
«"موش و گربه» عبید زاکانی"
سیاسی ترین منظومه تاریخى ایران است كه قالب طنز دارد. در این منظومه، گربه های کرمان پس از بستن عهد با موشها، عهد خود را میشکنند و جنگ بین موشها و گربهها در بیابانهای فارس درمیگیرد. ابتدا لشکر موشها پیروز شده و شاه گربهها را گرفتار میکنند در ادامه گربه ریسمان را با دندان پاره کرده و به موشها حملهور میشود و آنها را شکست میدهد.
🍏🍎🍃
«تام و جری» برنده 7 بار جایزه اسکار، برگرفته از اثر فاخر و شاهکار عبید زاکانی «موش و گربه» میباشد!
«"موش و گربه» عبید زاکانی"
سیاسی ترین منظومه تاریخى ایران است كه قالب طنز دارد. در این منظومه، گربه های کرمان پس از بستن عهد با موشها، عهد خود را میشکنند و جنگ بین موشها و گربهها در بیابانهای فارس درمیگیرد. ابتدا لشکر موشها پیروز شده و شاه گربهها را گرفتار میکنند در ادامه گربه ریسمان را با دندان پاره کرده و به موشها حملهور میشود و آنها را شکست میدهد.
🍏🍎🍃
☀️
تو مرا پیدا کردی
تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزهای که آن را در ساحل جمع کنند
همانند چیزی غریب و گمشده که کس کاربرد آن را نداند
همانند خزهای نشسته بر قطبنمایی که جزر و مد دریا به ساحل فکنده است
مانند مهی در کنار پنجرهای که جز اندیشهی ورود به درون ندارد
مانند اتاقی به هم ریخته و نامرتب در مهمانخانهای
مانند فردای چهارراهی پوشیده در کاغذهای چرب شادمانی ها
مانند مسافری بدون بلیط نشسته بر رکاب قطاری
مانند نهری روان در دشتی بر گردانده شده به دست مردمانی زشت کردار
همانند جانوری جنگلی حیران مانده زیر نور چراغهای خودروها
همانند شبگردی که در سحرگاهی رنگباخته باز آید
همانند رویایی بد پراکنده در سایه سیاه زندانها
همانند سراسیمگی پرندهای راه گم کرده در اندرون خانهای
همانند انگشت دلدار ناکام ماندهای با نقش سرخ رنگ حلقهای
مانند خودرویی واگذاشته درمیانهی زمینی پهناور
همانند نامهی پاره و پراکنده شده به دست باد کوچهها
همانند نگاه گم گشتهی کسی که دور شدن یاری را بنگرد
مانند چمدانهای بلاتکلیف ماندهای در ایستگاهی
همانند دری در جایی یا شاید کرکرهی پنجرهای که پایین میآید
همانند شیاری در دلِ درختی که آذرخش بر زمینش افکنده است
همانند سنگی در کنارهی راهی به یادبود چیزی
همانند بیماری که پایان نمیگیرد به رغم رنگِ خونمردگیهایش
همانند سوت بیهودهی زورقی در دوردست دریا
همانند خاطرهی چاقویی در گوشت پس از گذر سالیان
همانند اسب گریختهای که از آب آلودهی برکهای بنوشد
همانند بالش به هم ریختهای در یک شب سپری شده با کابوسها
همانند ناسزایی به خورشید با پر کاهی در دیده
همانند خشمی از دیدن آنکه چیزی در آسمانها دگرگون نشده است
تو مرا پیدا کردی در شبی همانند گفتاری باز نیامدنی
همانند ولگردی که برای خوابیدن فقط گوشههای اصطبلی را در اختیار دارد
همانند سگی که قلادهای به گردن دارد منقوش با حرف نخست نام دیگر کسان
تو مرا پیدا کردی، مرا، مردِ روزان گذشته، سرشار از خشم و از صدا را...
✍#لویی_آراگون
مترجم: جواد فرید
🍏🍎🍃
تو مرا پیدا کردی
تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزهای که آن را در ساحل جمع کنند
همانند چیزی غریب و گمشده که کس کاربرد آن را نداند
همانند خزهای نشسته بر قطبنمایی که جزر و مد دریا به ساحل فکنده است
مانند مهی در کنار پنجرهای که جز اندیشهی ورود به درون ندارد
مانند اتاقی به هم ریخته و نامرتب در مهمانخانهای
مانند فردای چهارراهی پوشیده در کاغذهای چرب شادمانی ها
مانند مسافری بدون بلیط نشسته بر رکاب قطاری
مانند نهری روان در دشتی بر گردانده شده به دست مردمانی زشت کردار
همانند جانوری جنگلی حیران مانده زیر نور چراغهای خودروها
همانند شبگردی که در سحرگاهی رنگباخته باز آید
همانند رویایی بد پراکنده در سایه سیاه زندانها
همانند سراسیمگی پرندهای راه گم کرده در اندرون خانهای
همانند انگشت دلدار ناکام ماندهای با نقش سرخ رنگ حلقهای
مانند خودرویی واگذاشته درمیانهی زمینی پهناور
همانند نامهی پاره و پراکنده شده به دست باد کوچهها
همانند نگاه گم گشتهی کسی که دور شدن یاری را بنگرد
مانند چمدانهای بلاتکلیف ماندهای در ایستگاهی
همانند دری در جایی یا شاید کرکرهی پنجرهای که پایین میآید
همانند شیاری در دلِ درختی که آذرخش بر زمینش افکنده است
همانند سنگی در کنارهی راهی به یادبود چیزی
همانند بیماری که پایان نمیگیرد به رغم رنگِ خونمردگیهایش
همانند سوت بیهودهی زورقی در دوردست دریا
همانند خاطرهی چاقویی در گوشت پس از گذر سالیان
همانند اسب گریختهای که از آب آلودهی برکهای بنوشد
همانند بالش به هم ریختهای در یک شب سپری شده با کابوسها
همانند ناسزایی به خورشید با پر کاهی در دیده
همانند خشمی از دیدن آنکه چیزی در آسمانها دگرگون نشده است
تو مرا پیدا کردی در شبی همانند گفتاری باز نیامدنی
همانند ولگردی که برای خوابیدن فقط گوشههای اصطبلی را در اختیار دارد
همانند سگی که قلادهای به گردن دارد منقوش با حرف نخست نام دیگر کسان
تو مرا پیدا کردی، مرا، مردِ روزان گذشته، سرشار از خشم و از صدا را...
✍#لویی_آراگون
مترجم: جواد فرید
🍏🍎🍃