☀️
و او گفت :
هيچ کس نميتواند چيزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نيمخفته بوده باشد .
آموزگاری که در سايه معبد در ميان شاگردانش راه مي رود ، از دانش خود چيزی به آنها نميدهد ؛ از ايمان خود و از مهر خود ميدهد .
اگر به راستي دانا باشد ، از شما نميخواهد که به خانه دانش او درآييد ؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری ميکند .
✍#جبران_خليل_جبران
🍏🍎🍃
و او گفت :
هيچ کس نميتواند چيزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نيمخفته بوده باشد .
آموزگاری که در سايه معبد در ميان شاگردانش راه مي رود ، از دانش خود چيزی به آنها نميدهد ؛ از ايمان خود و از مهر خود ميدهد .
اگر به راستي دانا باشد ، از شما نميخواهد که به خانه دانش او درآييد ؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری ميکند .
✍#جبران_خليل_جبران
🍏🍎🍃
گل ارکیده-ایلیا-منفرد
@injaZanVojuddarad
" گل ارکیده "
🎤 #ایلیا_منفرد_زاده
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظهها
و عالیترین زمانها
میدانیم که هست بیشتر از همیشه
جایی میان قلب ،
که هرگز پر نمیشود
و ما...
در همان فضا انتظار میکشیم
و انتظار میکشیم.
✍#چارلز_بوکوفسکی
🍏🍎🍃
🎤 #ایلیا_منفرد_زاده
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظهها
و عالیترین زمانها
میدانیم که هست بیشتر از همیشه
جایی میان قلب ،
که هرگز پر نمیشود
و ما...
در همان فضا انتظار میکشیم
و انتظار میکشیم.
✍#چارلز_بوکوفسکی
🍏🍎🍃
♡❤️♡
آدم از برکت عشق خوب میشود،
از وحشت روحش نجات پیدا میکند و انسان میشود. من شبی هستم که او ستارههای من است. بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم. نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام.
"شاهرخ_مسکوب"
📗در حال و هوای جوانی
🍏🍎🍃
آدم از برکت عشق خوب میشود،
از وحشت روحش نجات پیدا میکند و انسان میشود. من شبی هستم که او ستارههای من است. بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم. نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام.
"شاهرخ_مسکوب"
📗در حال و هوای جوانی
🍏🍎🍃
☀️
کسی ﺑﺎﻭﺭ نمیﻛﻨﺪ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ میﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ...
✍#احمد_رضا_احمدی
🍏🍎🍃
کسی ﺑﺎﻭﺭ نمیﻛﻨﺪ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ میﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ...
✍#احمد_رضا_احمدی
🍏🍎🍃
🎻🎻🎻
از زنده یاد استاد اسدالله ملک و قطعهی گریهی لیلی حکایت عاشقانهای باقیست :
او هر روز، دراتاقش (درمحلهی دروازه دولت تهران) درعالم تنهائی ساعتها به نوازندگی میپرداخت
در اتاق همسایه روبرویی، دختری زندگی میکرد که به محض اینکه ملک، ویلون را بدست میگرفت و شروع به نواختن میکرد دختر همسایه پنجرهی اتاقش را میگشود و گوش به موسیقی میسپرد.
دختر، به هنگام گوش دادن به موسیقی ملک، معمولا گریه میکرد و با اشاره پیامهای عاشقانه برایش میفرستاد.
اسدالله نیز دلباختی دختر همسایه شده بود
مدتها بدین منوال گذشت.
تا روزی دیگر با برخواستن صدای ویلون پنجرهی همسایه باز نمیشد و چهرهی زیبای دختر در قاب پنجره نمایان نمیگشت
نوازندهی عاشق دلتنگ معشوق بود
یک روز ناگهان متوجه سر و صدای فراوان و رفت وآمد جماعتی به خانهی روبرو شد
علت را جویا شد گفتند :
دختر همسایه که نامش لیلی بود پس از تحمل درد ورنج فراوان از دنیا رفته است.
معشوق وی از هر دو پا فلج بود و یک عمر روی تخت زندگی میکرده است
آنجا بود که اسدالله ملک، ویلون را برداشت و با قلبی شکسته، شروع به نواختن در آواز دشتی نمود و «گریهی لیلی » خلق شد.
🍏🍎🍃
از زنده یاد استاد اسدالله ملک و قطعهی گریهی لیلی حکایت عاشقانهای باقیست :
او هر روز، دراتاقش (درمحلهی دروازه دولت تهران) درعالم تنهائی ساعتها به نوازندگی میپرداخت
در اتاق همسایه روبرویی، دختری زندگی میکرد که به محض اینکه ملک، ویلون را بدست میگرفت و شروع به نواختن میکرد دختر همسایه پنجرهی اتاقش را میگشود و گوش به موسیقی میسپرد.
دختر، به هنگام گوش دادن به موسیقی ملک، معمولا گریه میکرد و با اشاره پیامهای عاشقانه برایش میفرستاد.
اسدالله نیز دلباختی دختر همسایه شده بود
مدتها بدین منوال گذشت.
تا روزی دیگر با برخواستن صدای ویلون پنجرهی همسایه باز نمیشد و چهرهی زیبای دختر در قاب پنجره نمایان نمیگشت
نوازندهی عاشق دلتنگ معشوق بود
یک روز ناگهان متوجه سر و صدای فراوان و رفت وآمد جماعتی به خانهی روبرو شد
علت را جویا شد گفتند :
دختر همسایه که نامش لیلی بود پس از تحمل درد ورنج فراوان از دنیا رفته است.
معشوق وی از هر دو پا فلج بود و یک عمر روی تخت زندگی میکرده است
آنجا بود که اسدالله ملک، ویلون را برداشت و با قلبی شکسته، شروع به نواختن در آواز دشتی نمود و «گریهی لیلی » خلق شد.
🍏🍎🍃
604965952
<unknown>
🎼❤️🎼
🤞🤞🤞
"گریهی لیلی"
اثری عاشقانه از: اسدالله ملک
دستگاه: دشتی
🍏🍎🍃
🤞🤞🤞
"گریهی لیلی"
اثری عاشقانه از: اسدالله ملک
دستگاه: دشتی
🍏🍎🍃
☀️
مردم میگویند
كه درد كشیدن آدم را؛ شریف و
پاک می کند؛
این یک دروغ است،
درد فقط آدمی را بی رحم
میکند.
✍#سامرست_موام
🍏🍎🍃
مردم میگویند
كه درد كشیدن آدم را؛ شریف و
پاک می کند؛
این یک دروغ است،
درد فقط آدمی را بی رحم
میکند.
✍#سامرست_موام
🍏🍎🍃
☀️
مرد کتابدار
این یک واقعیت است که وقتی یک مرد کتابی را با خودش حمل میکند، این مساله آثار مثبت بسیاری برای او به همراه میآورد، و مورد احترام دیگران واقع میشود. اگر اغراق نباشد، در هر جامعهای با هر سطحی، چه جوامع پیشرفته چه ابتدایی، این مساله صدق میکند، برای شناحت این حقیقت:
"پییر بویی" یک تعمیرکار دوچرخه بیسواد، اهل روستای "فات دیت" واقع در عمق دلتای "میکونگ"، همواره و در همه جا کتابی را با خود حمل میکرد. جادوی حمل کتاب بلافاصله آشکار میگشت، گداها و زنان خیابانی میل زیادی به تلکه کردن او نشان نمیدادند، دروغگوها جرات نمیکردند به او دروغ بگویند، و بچهها همیشه جایی که او حضور داشت سکوت را رعایت میکردند... "پییر بویی" اوایل فقط یک کتاب حمل میکرد، اما بعدها به این نتیجه رسید که اگر تعداد کتابهای بیشتری را حمل کند احساس بهتری خواهد داشت. به این ترتیب او شروع به پیاده روی با حداقل سه کتاب در یک زمان کرد. در روزهای جشن که ازدحام جمعیت در خیابان زیاد بود،"پییر بویی" دوست داشت که با ده دوازده کتاب در خیابان قدم بزند.
اینکه عنوان و موضوع کتابها چیست، مهم نبود: "چگونه دوست پیدا کنیم" "مردم نفوذی""بدنهای ما""خورشید تاسکان" و غیره..." پییر بویی" همیشه فقط قیمت کتابهای قطور با چاپ ریز را نگاه میکرد، شاید چون فکر میکرد که این نوع کتابها باید بار علمی بیشتری داشته باشد. در کتابخانهی به سرعت ساخته شده و درحال گسترش او میشد مطالب زیادی را درمورد حسابداری و صفحات سفیدی از همه بهترین شهرهای دنیا پیدا کرد. هزینه دستیابی به آن همه کتاب برای یک تعمیرکار دوچرخه "پییر بویی" کم نبود، او میبایست از خوردن خوراکیهای گران قیمت پرهیز میکرد. روزهای زیادی بود که او چیزی غیر از نان و شکر نمیخورد، با وجود این پییر بویی هیچوقت ارزشهای گرانبهایش را نفروخت، توجه و احترام اهالی روستا او را دراین کار تشویق میکرد، حتی بیشتر از جبران این واقعیت، که معدهاش، در حال بزرگ شدن بود.
از "پییر بویی" به خاطر ایمان مطلقش به کتاب در سال 1972 تقدیر شد، همزمان با دورهای که سالهای درگیریهای شدید در جنگ بود، تمامی خانههای روستا به جز کلبهی چمنی در مجاورت او سوخته بود، جایی که "پییر بویی" نشسته بود و میلرزید، اما درست تشخیص داده نمیشد، چون حداقل تعداد ده هزار کتاب اطرافش را احاطه کرده بود.
نویسنده: لین دین
مترجم: مریم نوریزاده
🍏🍎🍃
مرد کتابدار
این یک واقعیت است که وقتی یک مرد کتابی را با خودش حمل میکند، این مساله آثار مثبت بسیاری برای او به همراه میآورد، و مورد احترام دیگران واقع میشود. اگر اغراق نباشد، در هر جامعهای با هر سطحی، چه جوامع پیشرفته چه ابتدایی، این مساله صدق میکند، برای شناحت این حقیقت:
"پییر بویی" یک تعمیرکار دوچرخه بیسواد، اهل روستای "فات دیت" واقع در عمق دلتای "میکونگ"، همواره و در همه جا کتابی را با خود حمل میکرد. جادوی حمل کتاب بلافاصله آشکار میگشت، گداها و زنان خیابانی میل زیادی به تلکه کردن او نشان نمیدادند، دروغگوها جرات نمیکردند به او دروغ بگویند، و بچهها همیشه جایی که او حضور داشت سکوت را رعایت میکردند... "پییر بویی" اوایل فقط یک کتاب حمل میکرد، اما بعدها به این نتیجه رسید که اگر تعداد کتابهای بیشتری را حمل کند احساس بهتری خواهد داشت. به این ترتیب او شروع به پیاده روی با حداقل سه کتاب در یک زمان کرد. در روزهای جشن که ازدحام جمعیت در خیابان زیاد بود،"پییر بویی" دوست داشت که با ده دوازده کتاب در خیابان قدم بزند.
اینکه عنوان و موضوع کتابها چیست، مهم نبود: "چگونه دوست پیدا کنیم" "مردم نفوذی""بدنهای ما""خورشید تاسکان" و غیره..." پییر بویی" همیشه فقط قیمت کتابهای قطور با چاپ ریز را نگاه میکرد، شاید چون فکر میکرد که این نوع کتابها باید بار علمی بیشتری داشته باشد. در کتابخانهی به سرعت ساخته شده و درحال گسترش او میشد مطالب زیادی را درمورد حسابداری و صفحات سفیدی از همه بهترین شهرهای دنیا پیدا کرد. هزینه دستیابی به آن همه کتاب برای یک تعمیرکار دوچرخه "پییر بویی" کم نبود، او میبایست از خوردن خوراکیهای گران قیمت پرهیز میکرد. روزهای زیادی بود که او چیزی غیر از نان و شکر نمیخورد، با وجود این پییر بویی هیچوقت ارزشهای گرانبهایش را نفروخت، توجه و احترام اهالی روستا او را دراین کار تشویق میکرد، حتی بیشتر از جبران این واقعیت، که معدهاش، در حال بزرگ شدن بود.
از "پییر بویی" به خاطر ایمان مطلقش به کتاب در سال 1972 تقدیر شد، همزمان با دورهای که سالهای درگیریهای شدید در جنگ بود، تمامی خانههای روستا به جز کلبهی چمنی در مجاورت او سوخته بود، جایی که "پییر بویی" نشسته بود و میلرزید، اما درست تشخیص داده نمیشد، چون حداقل تعداد ده هزار کتاب اطرافش را احاطه کرده بود.
نویسنده: لین دین
مترجم: مریم نوریزاده
🍏🍎🍃
Soghati
Hayede
🎼❤️🎼
🗣#بانو_هایده
🎼#سوغاتی
وقتی میای صدای پات
از همه جادهها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد .....
🍏🍎🍃
🗣#بانو_هایده
🎼#سوغاتی
وقتی میای صدای پات
از همه جادهها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد .....
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود دوستانم عصر آدینه دلپذیر ❤️
°
در غمش هر شب
به گردون پیڪ آهم میرسد
صبر ڪن، ای دل...!
شبی آخر به ما هم میرسد!!!
✍#ملک_الشعرای_بهار
🍏🍎🍃
در غمش هر شب
به گردون پیڪ آهم میرسد
صبر ڪن، ای دل...!
شبی آخر به ما هم میرسد!!!
✍#ملک_الشعرای_بهار
🍏🍎🍃
مختاباد زمزمه Mokhtabad - Zemzemeh
🎶❤️🎶
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼#زمزمه
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی چاره ساز منی
قسم به نگاهت به چهره ماهت
بر آن صف مژگان به چشم سیاهت
که تیر بلا را نشانه منم
قسم به بلایی که از تو کشیدم
به عهد و وفایی که از تو ندیدم
بر آتش عشقت زبانه منم
نیامد ز سوی تو ام؛
خبری
نداری تو بر حال من
نظری ...
🍏🍎🍃
🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼#زمزمه
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی چاره ساز منی
قسم به نگاهت به چهره ماهت
بر آن صف مژگان به چشم سیاهت
که تیر بلا را نشانه منم
قسم به بلایی که از تو کشیدم
به عهد و وفایی که از تو ندیدم
بر آتش عشقت زبانه منم
نیامد ز سوی تو ام؛
خبری
نداری تو بر حال من
نظری ...
🍏🍎🍃
👏1
☀️ با نام و یاد حضرت دوست☀️
..🗓 امروز شنبه ↯
☀️ چهارم تیرماه ۱۴۰۱
🌙 ۲۵ ذی القعده ١۴۴۳
🎄 ۲۵ ژوئن ۲۰۲۲
☀️تیک تاک نبض زمان به عشق☀️
هفته ای سرشار از لحظات ناب و
خوش برایتان آرزو دارم ☀️✨☀️
🍏🍎🍃
..🗓 امروز شنبه ↯
☀️ چهارم تیرماه ۱۴۰۱
🌙 ۲۵ ذی القعده ١۴۴۳
🎄 ۲۵ ژوئن ۲۰۲۲
☀️تیک تاک نبض زمان به عشق☀️
هفته ای سرشار از لحظات ناب و
خوش برایتان آرزو دارم ☀️✨☀️
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با یاد و نام پروردگار هستی بخش✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
✨
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت
صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این
وهم آنی
به که گویم که دل ازآتش هجر
تو بسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی
که ندانی
"همه شب سجده برآرم که بیایی
تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی
و بمانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش
و برو
که اگر هم تو بمانی؛
غم ما را؛ نتوانی .....
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
@AF14202https
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت
صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این
وهم آنی
به که گویم که دل ازآتش هجر
تو بسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی
که ندانی
"همه شب سجده برآرم که بیایی
تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی
و بمانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش
و برو
که اگر هم تو بمانی؛
غم ما را؛ نتوانی .....
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
@AF14202https
👍1