Az To Khoondan
Soroush
🎼❤️🎼
در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
"دورها آوایی است که مرا میخواند"
#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
"دورها آوایی است که مرا میخواند"
#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
❤1👍1
○
وقتی جهنم یخ می زند
من در غار تنهایی ِ خویش به
کوچِ بی برگشت چکاوک ها؛
می اندیشم...
و به بال شکسته یِ چلچله ها؛
در کوچه های خالی ِ بن بست...
وقتی جهنم یخ می زند
بال پرواز عشق... می شکند
و عطر رازقی های پرپر شده
تن پوشِ سرخِ
خیابان های عاشق مست؛
وقتی جهنم یخ می زند
آسمان باران را... صدا می زند
تا در ازدحام غربتِ درد
بذرها... بارور شوند
قاصدک ها... از وحشت و یورش
وحشیانه ی باد... بر خود نلرزند
و بال سرخ شاپرک ها؛
فصل های سبز را... از یاد نبرند
وقتی جهنم یخ می زند؛
من به تو می اندیشم...
و به آفتاب... که
در چشم های تو طلوع می کند!
✍#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
وقتی جهنم یخ می زند
من در غار تنهایی ِ خویش به
کوچِ بی برگشت چکاوک ها؛
می اندیشم...
و به بال شکسته یِ چلچله ها؛
در کوچه های خالی ِ بن بست...
وقتی جهنم یخ می زند
بال پرواز عشق... می شکند
و عطر رازقی های پرپر شده
تن پوشِ سرخِ
خیابان های عاشق مست؛
وقتی جهنم یخ می زند
آسمان باران را... صدا می زند
تا در ازدحام غربتِ درد
بذرها... بارور شوند
قاصدک ها... از وحشت و یورش
وحشیانه ی باد... بر خود نلرزند
و بال سرخ شاپرک ها؛
فصل های سبز را... از یاد نبرند
وقتی جهنم یخ می زند؛
من به تو می اندیشم...
و به آفتاب... که
در چشم های تو طلوع می کند!
✍#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
غزلیات حافظ 451
@audiobo0ok
هر روزیک غزل با حافظ
-----------------------
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
🍏🍎🍃
-----------------------
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
🍏🍎🍃
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
#حافظ
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
#حافظ
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
#حافظ
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
#حافظ
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
حافظ
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
حافظ
استاد جلالالدّین همائی بن میرزا ابوالقاسم محمّدنصیر طرب بن رضا قلی (محمّدرضا) همای شیرازی، متخلص به «سنا» از دانشمندان عالیقدر معاصر. شاعر، خوشنویس، مورّخ، ادیب و دانشمند جامع، در ۱۳ دیماه ۱۲۷۸ ش، اوّل رمضان ۱۳۱۷ق در خانوادهای اهل هنر و ادب در محلّه پاقلعه اصفهان متولّد شد.آمد. او فرزند میرزا ابوالقاسم متخلص به طرب، نواده همای شیرازی شاعر قرن سیزدهم است.👇
🍏🍎🍃
🍏🍎🍃
○
پدرم در حوالی سنۀ ۱۳۲۸ که به نوشتن کتابههای مسجد ملاحسین کرمانی اشتغال داشت، از ملّاعبدالكريم صحّاف مرّکب میخرید. روزی به این قصد به بازار میرود. صحّاف را به نماز رفته و پارچۀ علامت را انداخته میبیند. تکیه به عصا داده در انتظار میایستد. در این حال میبیند زنی با چادر سیاه و روبند به رسم قدیم زنان اصفهان نزدیک دکّان پابهپا میکند، پیداست که او هم منتظر صحّاف است. از زن میپرسد: با صحّاف چه کار داری؟
ــ مقداری کاغذ و کتاب کهنه دارم بهتدریج میآورم به او میفروشم. او بهقول خودش با این کاغذها جلد کتاب و مقوا میسازد و خردهخرده به من پول میدهد.
ــ اکنون با خود از آن کاغذها آوردهای؟
ــ آری.
زن دستمالی را جلو چشم مرد باز میکند، دو سه کتاب و چند قطعه خط در آن بوده است. یکی از کتابها را بر میدارد چون آن را میگشاید چندان مستغرق میشود که گفتی از هوش رفته است!
ــ این کتاب را به چند از تو میخرید؟
ــ به یکی دو سه قِران که تدریجاً وجهِ آن را میداد و میگفت این کاغذکهنهها به درد مقوا هم نمیخورَد!
یکی از قطعات را میبیند بهترین خط «درویش» است.
ــ این قطعهها را به چند میفروختی؟
ــ آقا اینها قیمتی ندارد. بقچهبقچه باید فروخت.
ــ دیگر ازین جنس کتاب و قطعه داری؟
ــ آری
ــ برو برویم. من بیشتر از صحّاف به تو پول میدهم.
زن دعا میکند و همراه پدرم به راه میافتد. اما کتاب، خمسۀ نظامیِ مذهّب و منقّش بوده است، از بهترین آثار عهد تیموری با جلدِ سوختِ زرافشان که بهقول صحّاف "اسقاط شده است"!
در بین راه حوائج زن را از نان و گوشت و زغال و قند و چای میخرد و با خود میبرد. بعد از طی مسافتی بعید به خانهٔ زن میرسد، خانهای ویرانه، سقفها در هم شکسته و در و دیوارش سر به هم نهاده. چند طفل یتیم پسر و دختر روی پلاسی مندرس نشسته، چشمبهراه مادرند. به محض اینکه مادرشان وارد منزل شد مانند جوجههای مرغ زیر بال مادر دویدند و به دیدن نان شادی کردند. حکایت را خلاصه میکنم که:
ز دست اشک حکایت نمیتوانم کرد
که مینویسم و برفور میشود مغسول
پدرم ایشان را نوازش میکند و صندوق کتاب و قطعه را یکجا به دوتومان خریده، نقد میپردازد و در صندوق را قفل میکند که از آنِ من است، روز دیگر حمّال میآورم و آن را میبرم. محض نمونه دو سه کتاب و چند قطعه با خود برداشته، از خانه بیرون میآید. دعا و ثنای زن و فرزندانش تا در منزل بدرقه اوست که ما را از گرسنگی و صدبار رفتوآمد نزد صحاف و تحویل گرفتن ترشرویی و تلخگوشتیهای او نجات دادی.
پدرم از آنجا یکسر به خانهٔ رکنالملک میشتابد که: ها رنجوریِ من از حد گذشته و پایان حیاتم نزدیک است. فرزندان من بالغ و رشید نیستند، قدروقیمت کتابخانهٔ مرا نمیشناسند، میخواهم همه را یکجا به تو بفروشم و برای آنها ضیاع و عقاری بگذارم که سرمایۀ معیشت ایشان باشد.
رکنالملک هرگز به خاطرش خطور نمیکرد که میرزای طرب و فروختن کتاب خطی و قطعات خطوط اساتید؟! کسی که شیرازهٔ حیاتش به شیرازهٔ کتاب بسته و رگ جانش به عروق تشعیر و تحریر پیوسته تا بالمرّه از جان و جهان چشم نپوشیده و کارد به استخوانش نرسیده باشد به فروش کتاب و قطعه و مرقّع تن در نمیدهد. رکنالملک پیشنهاد را با کمال شوق میپذیرد و پدرم صندوق کتاب و قطعه را با نمونهها که اولبار تسلیم کرده بود یکجا به مبلغ دوازده هزار و پانصد تومان به رکنالملک میفروشد و تمام این مبلغ را به همان زن و بچهها بر میگرداند. به این طریق که برای ایشان خانه و دکان و حمام و ملک و اثاثالبیت میخرد، به طوری که مرفه و آبادان زندگانی میکنند و بالجمله ایشان را از حضیض مذلّت به اوج عزّت میرساند.
پدرم از آن همه کتاب و قطعه و مرقع یک ورق و از آن مبلغ یک دینار تصرف نکرد و در این معامله چندان بزرگواری و جوانمردی به خرج داد که عقل ابناء دنیا از آن قاصر است. اطفال يتيم را به مدرسه فرستاد و تا زنده بود در حق آنها پدری کرد. حتی از درس و مشق ایشان شخصاً مواظبت میفرمود. آن اطفال اکنون همه برومند و صاحب مال و جاه و اعتبار و عزّت شدهاند.
"جلالالدین همایی"، تاریخ اصفهان: مجلّد جغرافیای اصفهان، پژوهشگاه علوم انسانی، ۱۳۹۸: ۲۸۱
🍏🍎🍃
پدرم در حوالی سنۀ ۱۳۲۸ که به نوشتن کتابههای مسجد ملاحسین کرمانی اشتغال داشت، از ملّاعبدالكريم صحّاف مرّکب میخرید. روزی به این قصد به بازار میرود. صحّاف را به نماز رفته و پارچۀ علامت را انداخته میبیند. تکیه به عصا داده در انتظار میایستد. در این حال میبیند زنی با چادر سیاه و روبند به رسم قدیم زنان اصفهان نزدیک دکّان پابهپا میکند، پیداست که او هم منتظر صحّاف است. از زن میپرسد: با صحّاف چه کار داری؟
ــ مقداری کاغذ و کتاب کهنه دارم بهتدریج میآورم به او میفروشم. او بهقول خودش با این کاغذها جلد کتاب و مقوا میسازد و خردهخرده به من پول میدهد.
ــ اکنون با خود از آن کاغذها آوردهای؟
ــ آری.
زن دستمالی را جلو چشم مرد باز میکند، دو سه کتاب و چند قطعه خط در آن بوده است. یکی از کتابها را بر میدارد چون آن را میگشاید چندان مستغرق میشود که گفتی از هوش رفته است!
ــ این کتاب را به چند از تو میخرید؟
ــ به یکی دو سه قِران که تدریجاً وجهِ آن را میداد و میگفت این کاغذکهنهها به درد مقوا هم نمیخورَد!
یکی از قطعات را میبیند بهترین خط «درویش» است.
ــ این قطعهها را به چند میفروختی؟
ــ آقا اینها قیمتی ندارد. بقچهبقچه باید فروخت.
ــ دیگر ازین جنس کتاب و قطعه داری؟
ــ آری
ــ برو برویم. من بیشتر از صحّاف به تو پول میدهم.
زن دعا میکند و همراه پدرم به راه میافتد. اما کتاب، خمسۀ نظامیِ مذهّب و منقّش بوده است، از بهترین آثار عهد تیموری با جلدِ سوختِ زرافشان که بهقول صحّاف "اسقاط شده است"!
در بین راه حوائج زن را از نان و گوشت و زغال و قند و چای میخرد و با خود میبرد. بعد از طی مسافتی بعید به خانهٔ زن میرسد، خانهای ویرانه، سقفها در هم شکسته و در و دیوارش سر به هم نهاده. چند طفل یتیم پسر و دختر روی پلاسی مندرس نشسته، چشمبهراه مادرند. به محض اینکه مادرشان وارد منزل شد مانند جوجههای مرغ زیر بال مادر دویدند و به دیدن نان شادی کردند. حکایت را خلاصه میکنم که:
ز دست اشک حکایت نمیتوانم کرد
که مینویسم و برفور میشود مغسول
پدرم ایشان را نوازش میکند و صندوق کتاب و قطعه را یکجا به دوتومان خریده، نقد میپردازد و در صندوق را قفل میکند که از آنِ من است، روز دیگر حمّال میآورم و آن را میبرم. محض نمونه دو سه کتاب و چند قطعه با خود برداشته، از خانه بیرون میآید. دعا و ثنای زن و فرزندانش تا در منزل بدرقه اوست که ما را از گرسنگی و صدبار رفتوآمد نزد صحاف و تحویل گرفتن ترشرویی و تلخگوشتیهای او نجات دادی.
پدرم از آنجا یکسر به خانهٔ رکنالملک میشتابد که: ها رنجوریِ من از حد گذشته و پایان حیاتم نزدیک است. فرزندان من بالغ و رشید نیستند، قدروقیمت کتابخانهٔ مرا نمیشناسند، میخواهم همه را یکجا به تو بفروشم و برای آنها ضیاع و عقاری بگذارم که سرمایۀ معیشت ایشان باشد.
رکنالملک هرگز به خاطرش خطور نمیکرد که میرزای طرب و فروختن کتاب خطی و قطعات خطوط اساتید؟! کسی که شیرازهٔ حیاتش به شیرازهٔ کتاب بسته و رگ جانش به عروق تشعیر و تحریر پیوسته تا بالمرّه از جان و جهان چشم نپوشیده و کارد به استخوانش نرسیده باشد به فروش کتاب و قطعه و مرقّع تن در نمیدهد. رکنالملک پیشنهاد را با کمال شوق میپذیرد و پدرم صندوق کتاب و قطعه را با نمونهها که اولبار تسلیم کرده بود یکجا به مبلغ دوازده هزار و پانصد تومان به رکنالملک میفروشد و تمام این مبلغ را به همان زن و بچهها بر میگرداند. به این طریق که برای ایشان خانه و دکان و حمام و ملک و اثاثالبیت میخرد، به طوری که مرفه و آبادان زندگانی میکنند و بالجمله ایشان را از حضیض مذلّت به اوج عزّت میرساند.
پدرم از آن همه کتاب و قطعه و مرقع یک ورق و از آن مبلغ یک دینار تصرف نکرد و در این معامله چندان بزرگواری و جوانمردی به خرج داد که عقل ابناء دنیا از آن قاصر است. اطفال يتيم را به مدرسه فرستاد و تا زنده بود در حق آنها پدری کرد. حتی از درس و مشق ایشان شخصاً مواظبت میفرمود. آن اطفال اکنون همه برومند و صاحب مال و جاه و اعتبار و عزّت شدهاند.
"جلالالدین همایی"، تاریخ اصفهان: مجلّد جغرافیای اصفهان، پژوهشگاه علوم انسانی، ۱۳۹۸: ۲۸۱
🍏🍎🍃
Minaye del (feat. Homa Mirafshar)
Hayedeh
🎼❤️🎼
اشک هایم را
در باد می خندم؛
عشق؛ دو بالِ
کبوترِ سبزی ست!
که مرا ...
تا عرشِ یقین
کوچ می دهد؛
تو را
در قلبِ خدا
می بوسم و خدا را
در چشم هایِ ماهِ تو ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
اشک هایم را
در باد می خندم؛
عشق؛ دو بالِ
کبوترِ سبزی ست!
که مرا ...
تا عرشِ یقین
کوچ می دهد؛
تو را
در قلبِ خدا
می بوسم و خدا را
در چشم هایِ ماهِ تو ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1