معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 449
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنهٔ بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
#حافظ
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنهٔ بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
#حافظ
❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 449
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
#حافظ
به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
#حافظ
❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 449
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری؟
#حافظ
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری؟
#حافظ
❤1
○
«یک نفر آمد کتابهای مرا بُرد.
روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید.
عصر مرا با دریچههای مکرّر، وسیع کرد.
میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
بعد، نشستیم.
حرف زدیم از دقیقههای مُشَجّر،
از کلماتی که زندگانیشان، در وسط آب میگذشت.
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت.»
✍#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
«یک نفر آمد کتابهای مرا بُرد.
روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید.
عصر مرا با دریچههای مکرّر، وسیع کرد.
میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
بعد، نشستیم.
حرف زدیم از دقیقههای مُشَجّر،
از کلماتی که زندگانیشان، در وسط آب میگذشت.
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت.»
✍#سهراب_سپهری
🍏🍎🍃
❤1
اشک حسرت
شیدا و مسعود جاهد
🎼❤️🎼
جایى که خاطره هست، خلأ معنى ندارد. وقتى که من بمیرم، کسى مرا به یاد خواهد آورد و مرا باز خواهد گرداند.
#نینا_سنکویچ
تولستوی و مبل بنفش
🍏🍎🍃
جایى که خاطره هست، خلأ معنى ندارد. وقتى که من بمیرم، کسى مرا به یاد خواهد آورد و مرا باز خواهد گرداند.
#نینا_سنکویچ
تولستوی و مبل بنفش
🍏🍎🍃
❤1
○
انتظارت را، گم کرده ام
از بیقراری ِ اسفند
تا... تاکستان های
مست شهریور... دویده ام
جامی از شرابِ
خوشه چینِ چشمان ات
برایم بیاور ؛
پاییز نزدیک است!
پرنده های مهاجر
بی قرار کوچ و پروازند؛
و پرنده یِ
آغوش من
بی قرار شمیم
یاس نگاهت؛
با بال های افق
پرپر می زند
در غروب کویر دلتنگی...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
انتظارت را، گم کرده ام
از بیقراری ِ اسفند
تا... تاکستان های
مست شهریور... دویده ام
جامی از شرابِ
خوشه چینِ چشمان ات
برایم بیاور ؛
پاییز نزدیک است!
پرنده های مهاجر
بی قرار کوچ و پروازند؛
و پرنده یِ
آغوش من
بی قرار شمیم
یاس نگاهت؛
با بال های افق
پرپر می زند
در غروب کویر دلتنگی...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
شدم در آسمان محوِ فروغِ ماه و اخترها
نگاهم خیره بر آفاق و بر اعجازِ منظرها
برون از خود شدم
از کالبد گویی سفر کردم
دگر روحی
در این وادی ، نمی گنجد به پیکر ها
از آغاز این دل ای ساقی!
همه محتاج درمان بود
دمی درمان نشد دردِ دلم ،
از نوشِ ساغرها
دلِ در زیر پا
غلتیدهای دارم به خاک و خون،
تنِ غرقابه در خون
از غمی ، پشتی به خنجرها
چه رازی هست ای عشق!
اینچنین از خویشتن دوریم
به زنگار آمدست اینجا,
دل آیینهباورها
به آرامی بتابان
جرعه نوری بر دل و جانها
بپوشان بر تَن آتشها
بزن بر سینه آذرها
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃
شدم در آسمان محوِ فروغِ ماه و اخترها
نگاهم خیره بر آفاق و بر اعجازِ منظرها
برون از خود شدم
از کالبد گویی سفر کردم
دگر روحی
در این وادی ، نمی گنجد به پیکر ها
از آغاز این دل ای ساقی!
همه محتاج درمان بود
دمی درمان نشد دردِ دلم ،
از نوشِ ساغرها
دلِ در زیر پا
غلتیدهای دارم به خاک و خون،
تنِ غرقابه در خون
از غمی ، پشتی به خنجرها
چه رازی هست ای عشق!
اینچنین از خویشتن دوریم
به زنگار آمدست اینجا,
دل آیینهباورها
به آرامی بتابان
جرعه نوری بر دل و جانها
بپوشان بر تَن آتشها
بزن بر سینه آذرها
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃