معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 441
ز پرده کاش برون آمدی چو قطرهٔ اشک
که بر دو دیدهٔ ما حکم او روان بودی
اگر نه دایرهٔ عشق راه بربستی
چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی
#حافظ
که بر دو دیدهٔ ما حکم او روان بودی
اگر نه دایرهٔ عشق راه بربستی
چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی
#حافظ
❤1
○
خانوادهها فقط با خون به هم وصل نمیشوند؛
با تکرار اشتباهها، با سکوتهای موروثی، با عشقهایی که دیر گفته شدند و اندوههایی که هر نسل نام تازهای رویشان گذاشت.
بعضی سرنوشتها از همان اول نفرین نشدهاند؛ فقط آنقدر تکرار شدهاند که شبیه تقدیر به نظر میرسند.
زمان در بعضی خانهها جلو نمیرود؛ دور خودش میچرخد.
آدمها پیر میشوند، اما دردها با همان سنِ قدیمی برمیگردند...
📕 #صد_سال_تنهایی
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
خانوادهها فقط با خون به هم وصل نمیشوند؛
با تکرار اشتباهها، با سکوتهای موروثی، با عشقهایی که دیر گفته شدند و اندوههایی که هر نسل نام تازهای رویشان گذاشت.
بعضی سرنوشتها از همان اول نفرین نشدهاند؛ فقط آنقدر تکرار شدهاند که شبیه تقدیر به نظر میرسند.
زمان در بعضی خانهها جلو نمیرود؛ دور خودش میچرخد.
آدمها پیر میشوند، اما دردها با همان سنِ قدیمی برمیگردند...
📕 #صد_سال_تنهایی
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
👌1
○
دریافتم که دنیا واقعی است و نه شبح ، و روح انسان در حجاب تن است و نه _ آنگونه که بودا میگفت_ در باد.
اما در آن حال که می کوشیدم تصمیم خود را بگیرم، ذهنم مقاومت شدیدی میکرد. هنوز خود را در جامه زرد بودا پیچیده بود. دمبهدم به قلبم می گفت: قصد انجام دادن آنچه داری ، بیهوده است. دنیا چنان که تو میخواهی _ جایی که هیچکس از گرسنگی، سرما، بیداد، رنج نبرد_ وجود ندارد و نخواهد داشت.
ولی شنیدم که قلبم از اعماق وجودم پاسخ می داد:
هرچند که چنین دنیایی وجود ندارد ، چون من می خواهم ، به وجود خواهد آمد. آن را میخواهم ، در هر تپش آن را آرزو میکنم. دنیایی را باور دارم که وجود ندارد. اما با باور داشتنِ آن ، خواهمش آفرید.
هر چه را با قدرت کافی آرزو نکرده باشیم، " عدم " مینامیم.
پاسخ قلبم مرا به تب و تاب انداخت.اگر گفته آنان راست بود، انسان چه مسئولیت هراسناکی برای تمام بیداد و ننگ جهان بر دوش دارد!
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
دریافتم که دنیا واقعی است و نه شبح ، و روح انسان در حجاب تن است و نه _ آنگونه که بودا میگفت_ در باد.
اما در آن حال که می کوشیدم تصمیم خود را بگیرم، ذهنم مقاومت شدیدی میکرد. هنوز خود را در جامه زرد بودا پیچیده بود. دمبهدم به قلبم می گفت: قصد انجام دادن آنچه داری ، بیهوده است. دنیا چنان که تو میخواهی _ جایی که هیچکس از گرسنگی، سرما، بیداد، رنج نبرد_ وجود ندارد و نخواهد داشت.
ولی شنیدم که قلبم از اعماق وجودم پاسخ می داد:
هرچند که چنین دنیایی وجود ندارد ، چون من می خواهم ، به وجود خواهد آمد. آن را میخواهم ، در هر تپش آن را آرزو میکنم. دنیایی را باور دارم که وجود ندارد. اما با باور داشتنِ آن ، خواهمش آفرید.
هر چه را با قدرت کافی آرزو نکرده باشیم، " عدم " مینامیم.
پاسخ قلبم مرا به تب و تاب انداخت.اگر گفته آنان راست بود، انسان چه مسئولیت هراسناکی برای تمام بیداد و ننگ جهان بر دوش دارد!
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
👌1
Yaade Man Kon
Delkash
🎼❤️🎼
یک نفس بیادم باش؛
بگذار
شب بوها؛ گل بدهند در باغ
یک نفس تنگ؛ در آغوش ام بگیر
بگذار؛ محبوبه هایِ شب
ترانه شوند، در دستان بیقرارِ باد
یک نفس؛ ببوس مرا... تا ماه
بگذار؛ ابرها از شوق ببارند
و کویر خسته ی انتظار سبز شود
در بسترِ خیسِ باران
یک نفس با من در رویا بمان؛
بگذار تمامِ تو را... نفس بکشم
بگذار در آغوشِ خیالِ تو تمام شوم...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
یک نفس بیادم باش؛
بگذار
شب بوها؛ گل بدهند در باغ
یک نفس تنگ؛ در آغوش ام بگیر
بگذار؛ محبوبه هایِ شب
ترانه شوند، در دستان بیقرارِ باد
یک نفس؛ ببوس مرا... تا ماه
بگذار؛ ابرها از شوق ببارند
و کویر خسته ی انتظار سبز شود
در بسترِ خیسِ باران
یک نفس با من در رویا بمان؛
بگذار تمامِ تو را... نفس بکشم
بگذار در آغوشِ خیالِ تو تمام شوم...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👏1
❌✅
❗️جعلیات
ساکنم بر در میخانه
که میخانه از اوست
میخورم باده که این باده و
پیمانه از اوست
گَر به مسجد کشدم زاهد و در دَیر کشیش
چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست
خویش و بیگانه اگر زحمت و رحمت دهدم
رحمت خویش از او ، زحمت بیگانه از اوست
روزگاریاست که در گوشۀ ویرانۀ دل
کردهام جای که این گوشۀ ویرانه از اوست
گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی چه عجب
شمع از او ، محفل از او ، هستی پروانه از اوست
نیَم آدم گر از آن دانۀ گندم نخورم
من از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست
سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانۀ ما
سنگ از او، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست
گر چه جانانه در این شهر بسی هست ولی
اوست جانانۀ من، کین همه جانانه از اوست
کشتن نفس نه از همّت مردانۀ توست
بس کن عقل که این همّت مردانه از اوست
گر چه دانم همه افسانه بود قصّۀ عشق
شرح افسانه کنم کاین همه افسانه از اوست
کی شود ذات عدم
لایق گفتار «فؤاد»
ما از اوییم و خود این
دفترِ فرزانه ز اوست.
❌❌ مولانا❌❌❌
✍#فؤاد کرمانی✅✅
🍏🍎🍃
❗️جعلیات
ساکنم بر در میخانه
که میخانه از اوست
میخورم باده که این باده و
پیمانه از اوست
گَر به مسجد کشدم زاهد و در دَیر کشیش
چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست
خویش و بیگانه اگر زحمت و رحمت دهدم
رحمت خویش از او ، زحمت بیگانه از اوست
روزگاریاست که در گوشۀ ویرانۀ دل
کردهام جای که این گوشۀ ویرانه از اوست
گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی چه عجب
شمع از او ، محفل از او ، هستی پروانه از اوست
نیَم آدم گر از آن دانۀ گندم نخورم
من از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست
سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانۀ ما
سنگ از او، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست
گر چه جانانه در این شهر بسی هست ولی
اوست جانانۀ من، کین همه جانانه از اوست
کشتن نفس نه از همّت مردانۀ توست
بس کن عقل که این همّت مردانه از اوست
گر چه دانم همه افسانه بود قصّۀ عشق
شرح افسانه کنم کاین همه افسانه از اوست
کی شود ذات عدم
لایق گفتار «فؤاد»
ما از اوییم و خود این
دفترِ فرزانه ز اوست.
❌❌ مولانا❌❌❌
✍#فؤاد کرمانی✅✅
🍏🍎🍃
Audio
🎼❤️🎼
🗣#عبداله_احمد_زای
#موسیقی_تاجیکستان
----------------------
خوش آن مردن
که بر بالینِ خویشت بینم و باشد؛
اَجل در قبض جان،
تن مضطرب،
من در تماشایت...
✍#محتشم_کاشانی
🍏🍎🍃
🗣#عبداله_احمد_زای
#موسیقی_تاجیکستان
----------------------
خوش آن مردن
که بر بالینِ خویشت بینم و باشد؛
اَجل در قبض جان،
تن مضطرب،
من در تماشایت...
✍#محتشم_کاشانی
🍏🍎🍃
●
گلویم را دوختند؛
جوانی ام را... در تنور شقاوت
سوختند
مترسک های عادت با کلاغانِ
مزرعه هماغوش شدند
و من؛ در مرگِ صنوبرها
اشک هایم را... خندیدم...!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
گلویم را دوختند؛
جوانی ام را... در تنور شقاوت
سوختند
مترسک های عادت با کلاغانِ
مزرعه هماغوش شدند
و من؛ در مرگِ صنوبرها
اشک هایم را... خندیدم...!!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
●
دوباره شب...
دوباره ، بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره...
انتظار و انتظار و بی قراری؛
دوباره دست های خالی ی من
دوباره... پنجره... دیوار ...
دوباره چشم های خسته ی بیدار
دوباره... یاد تو...
در کوچه های خالی ی تبدار ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دوباره شب...
دوباره ، بغض و تنهایی
دوباره در سکوتی سرد بی تابی
دوباره...
انتظار و انتظار و بی قراری؛
دوباره دست های خالی ی من
دوباره... پنجره... دیوار ...
دوباره چشم های خسته ی بیدار
دوباره... یاد تو...
در کوچه های خالی ی تبدار ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
Dlam Gerefte Hamcho Abr
Abbas Mehrpouya
🎼❤️🎼
دلتنگی؛
نام دیگر آسمان است
وقتی که تو هنوز نتابیده ای!
دلتنگی؛
نام شیشه هایِ
مه گرفته یِ خیس است
وقتی که
قدم هایِ ابری ِکوچه
تو را صدا نمی زنند ...
دلتنگی؛
قاب خالی ِ آینه است
وقتی لبخند تو؛
پشتِ پنجره یِ بسته
به خواب رفته است ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دلتنگی؛
نام دیگر آسمان است
وقتی که تو هنوز نتابیده ای!
دلتنگی؛
نام شیشه هایِ
مه گرفته یِ خیس است
وقتی که
قدم هایِ ابری ِکوچه
تو را صدا نمی زنند ...
دلتنگی؛
قاب خالی ِ آینه است
وقتی لبخند تو؛
پشتِ پنجره یِ بسته
به خواب رفته است ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃