✨
غریب است سرگردانی در مه
آنجا که تنهاست هرسنگ و بوتهای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمیبیند
همه تنهایند
پر از دوست بود دنیا برایم
آنوقت که زندگیام نور بود
اینک که مه فرو میافتد
دیگر کسی قابل رویت نیست
راستی که هیچکس عاقل نمیشود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریز ناپذیر
از همه جدا میکند او را
غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچکس چیز دیگری نمیشناسد
همه تنهایند.
#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
غریب است سرگردانی در مه
آنجا که تنهاست هرسنگ و بوتهای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمیبیند
همه تنهایند
پر از دوست بود دنیا برایم
آنوقت که زندگیام نور بود
اینک که مه فرو میافتد
دیگر کسی قابل رویت نیست
راستی که هیچکس عاقل نمیشود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریز ناپذیر
از همه جدا میکند او را
غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچکس چیز دیگری نمیشناسد
همه تنهایند.
#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
✨
نگفتمت؛ مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی,، که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات، منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
#دیوان_شمس
🍏🍎🍃
نگفتمت؛ مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی,، که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات، منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
#دیوان_شمس
🍏🍎🍃
✨
مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد
تا شب نوروز
خرّمی در خانه ی ما پا گذارد
زندگی برکت پذیرد با شگون خویش
بشکفد در ما و
سر سبزی بر آرد
ای بهار ای میهمان ِ دیر آینده
کم کَمَک این خانه آماده است
تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم
برگ های تازه ای داده ا ست
گاهگاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل های وحشی را
در نفس پیچیده ام آزاد
این همه می گویدم هرشب
این همه می گویدم هر روز:
بازمی آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار روشنی افروز
#سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد
تا شب نوروز
خرّمی در خانه ی ما پا گذارد
زندگی برکت پذیرد با شگون خویش
بشکفد در ما و
سر سبزی بر آرد
ای بهار ای میهمان ِ دیر آینده
کم کَمَک این خانه آماده است
تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم
برگ های تازه ای داده ا ست
گاهگاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل های وحشی را
در نفس پیچیده ام آزاد
این همه می گویدم هرشب
این همه می گویدم هر روز:
بازمی آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار روشنی افروز
#سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
✨
روزی به کریم خان زند گفتند،
فردی میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند. کریم خان گفت: "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من". پس از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم
و شفایم را از او گرفتم .
کریمخان دستور داد ...
چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد! اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من تا زنده بود در گردنه بید سرخ دزدی میکرد، من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم. پس از اینکه من به شاهی رسیدم عدهای چاپلوس برایش آرامگاه ساختند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند. پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان را به تباهی میکشند!
#پناهی_سمنانی
📓کریم_خان زند
🍏🍎🍃
روزی به کریم خان زند گفتند،
فردی میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند. کریم خان گفت: "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من". پس از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم
و شفایم را از او گرفتم .
کریمخان دستور داد ...
چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد! اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من تا زنده بود در گردنه بید سرخ دزدی میکرد، من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم. پس از اینکه من به شاهی رسیدم عدهای چاپلوس برایش آرامگاه ساختند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند. پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان را به تباهی میکشند!
#پناهی_سمنانی
📓کریم_خان زند
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عصر به خیر دوستانم ✨❤️✨🤍✨سپاس حضور نابِ شما بزرگواران ⚡️
✨
از زمانی که نسبت به سرنوشتم صبور و حتی بیتفاوت شده بودم ، زندگانی هم با من سازش بیشتری نشان میداد ... انسان با همه کشش و کوششها ، به چیزهایی که بیشتر در پی آنهاست ، کمتر میرسد ...
📘 گرترود ، هرمان هسه
🍏🍎🍃
از زمانی که نسبت به سرنوشتم صبور و حتی بیتفاوت شده بودم ، زندگانی هم با من سازش بیشتری نشان میداد ... انسان با همه کشش و کوششها ، به چیزهایی که بیشتر در پی آنهاست ، کمتر میرسد ...
📘 گرترود ، هرمان هسه
🍏🍎🍃
✨
چه نادانند آن مردمی که گمان می برند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می آید ... عشق حقیقی آن است که زاده ی سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمی رسد ...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
چه نادانند آن مردمی که گمان می برند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می آید ... عشق حقیقی آن است که زاده ی سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمی رسد ...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
✨
اینجا زمان و خاطره بیگانه از همند
وز یکدگر بسان شب و روز می رمند
آری، درین دیار
در غربتی به وسعت اندوه و انتظار
ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم
بی هیچ اشتیاق
بی هیچ یادگار
#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
اینجا زمان و خاطره بیگانه از همند
وز یکدگر بسان شب و روز می رمند
آری، درین دیار
در غربتی به وسعت اندوه و انتظار
ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم
بی هیچ اشتیاق
بی هیچ یادگار
#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
✨
نقد و بررسی کتاب سه شنبه هاا با موری:
آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفتهای یکبار در منزل او تشکیل میگردید، در کنار پنجرهای در اتاق مطالعه او، تا بتواند ازآنجا بوته کوچک بامیه را با برگهای صورتیرنگش تماشا کند. کلاس روزهای سهشنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل میشد. موضوع درس ما «معنای زندگی » بود. استاد آنچه را به تجربه میدانست، درس میداد.» اینها جملاتی است که میچ آلبوم کتابش را با آنها آغاز کرده است. سهشنبهها با موری کتاب بسیار تأثیرگذار این نویسنده است که داستان واقعی ارتباط و ملاقات میچ آلبوم با استادش موری شوارتس را روایت میکند. میچ آلبوم که نویسندهی کتاب مشهور «اولین تماس تلفنی از بهشت» نیز هست این کتاب را با لحنی روان و زیبا نوشته است که خواننده را وادار میکند همراه میچ آلبوم در جلسات ملاقاتش با موری شرکت کند.
سهشنبهها با موری را میتوان هم یک زندگینامه و هم یک رمان فلسفی دانست. این کتاب پر از درسهای آموزندهای است که میتواند نگاه خواننده را نسبت به جهان تغییر دهد. میچ آلبوم در سهشنبهها با موری دریچهای تازه بهسوی دنیا را برای خواننده باز میکند. دریچهای که از نگاه موری شوارتس کسی که میچ آلبوم به دیدهی مراد به او نگاه میکند نشات گرفته است.
🍏🍎🍃
نقد و بررسی کتاب سه شنبه هاا با موری:
آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفتهای یکبار در منزل او تشکیل میگردید، در کنار پنجرهای در اتاق مطالعه او، تا بتواند ازآنجا بوته کوچک بامیه را با برگهای صورتیرنگش تماشا کند. کلاس روزهای سهشنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل میشد. موضوع درس ما «معنای زندگی » بود. استاد آنچه را به تجربه میدانست، درس میداد.» اینها جملاتی است که میچ آلبوم کتابش را با آنها آغاز کرده است. سهشنبهها با موری کتاب بسیار تأثیرگذار این نویسنده است که داستان واقعی ارتباط و ملاقات میچ آلبوم با استادش موری شوارتس را روایت میکند. میچ آلبوم که نویسندهی کتاب مشهور «اولین تماس تلفنی از بهشت» نیز هست این کتاب را با لحنی روان و زیبا نوشته است که خواننده را وادار میکند همراه میچ آلبوم در جلسات ملاقاتش با موری شرکت کند.
سهشنبهها با موری را میتوان هم یک زندگینامه و هم یک رمان فلسفی دانست. این کتاب پر از درسهای آموزندهای است که میتواند نگاه خواننده را نسبت به جهان تغییر دهد. میچ آلبوم در سهشنبهها با موری دریچهای تازه بهسوی دنیا را برای خواننده باز میکند. دریچهای که از نگاه موری شوارتس کسی که میچ آلبوم به دیدهی مراد به او نگاه میکند نشات گرفته است.
🍏🍎🍃