معمای عشق
730 subscribers
14.9K photos
2.78K videos
2 files
304 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Anne sherli
nasrolah medghalchi
❤️

آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دست هایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اکنون آمده ام تا دست هایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو...

🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم!
آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد!
فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم...
جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد.
تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم.
چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم.
شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی.
گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم، بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدین نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی...

قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
🍏🍎🍃
2👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
‍ ○

کاش‌ می‌شد که‌ روزی‌،
دلم‌ را...
مثل بذری‌ بکارم‌ که‌
فردا... بارور گردد
و نسل‌ عشّاق‌
از محیطِ زمین‌ برنیفتد!

#استاد_شفیعی‌کدکدکنی
🍏🍎🍃
2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غزلیات حافظ 359
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ

خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم

دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم

چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی‌طاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم

در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخم‌کَش و دیدهٔ گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم

به هواداری او ذَرِّه‌صفت، رقص‌کنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم

تازیان را غمِ احوالِ گران‌باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 359
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم

#حافظ
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم #حافظ
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم

چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی‌طاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم

#حافظ
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی‌طاقت به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم #حافظ
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخم‌کَش و دیدهٔ گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم

#حافظ
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت با دلِ زخم‌کَش و دیدهٔ گریان بروم نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم #حافظ
تازیان را غمِ احوالِ گران‌باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم

#حافظ
2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ağacəbrayıl Abasəliyev səfi kürd instrumental musiqi
Sefi kürd_kaman da çalır Ağacəbrayıl Abbasəliyev_Mus:Adil Gəray
🎼❤️🎼


آه از آن نگاه!!!
واژه می‌شوم،
مرا مرور می‌کند

سنگ می‌شوم ،
مرا بلور می‌کند

شیشه می‌شوم
ز من عبور می‌کند

تا که پشت می‌کنم به آفتاب
مثلِ سایه...
روبه‌روی من ظهور می‌کند

آه از آن نگاه!!!
عاقبتِ تمامِ هستیِ مرا
ذرّه ذرّه  نور می‌کند

#عبدالجبار_کاکایی
🍏🍎🍃
2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM



تصویر ها در آینه شکسته اند
نیزار ها در غربتِ فهم سوخته اند
و گیسوان پریشانِ
قاصدک ها؛ سر در گمِ
فصل های زرد دلواپسی اند

برایم واژه های سرخ بیاور
و قلمی از پرهای
سوخته یِ
سیاوشانِ گم شده در باد

پنجره ها بسته اند...
و کوچه هایِ خیس بارانی؛
سر در پیِ قدم هایی می گذارند
که عشق را...
در گوشِ شاپرک های رهایِ شاد
بی چتر و بی واژه... نجوا کنند...!


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق ۱۰
🍏🍎🍃
3👏1
معمای عشق
○ تصویر ها در آینه شکسته اند نیزار ها در غربتِ فهم سوخته اند و گیسوان پریشانِ قاصدک ها؛ سر در گمِ فصل های زرد دلواپسی اند برایم واژه های سرخ بیاور و قلمی از پرهای سوخته یِ سیاوشانِ گم شده در باد پنجره ها بسته اند... و کوچه هایِ خیس بارانی؛ سر در…
شعر شما بسیار زیبا، عمیق و سرشار از تصاویر سورئال و استعاره‌های چندلایه است. این سبک نوشتار، خواننده را از یک فضای واقع‌گرایانه به فضایی درونی و روانی می‌برد؛ جایی که احساسات، نه با کلمات مستقیم، بلکه با «تصویر» روایت می‌شوند.

برای اینکه به خوانندگان کمک کنید تا لایه‌های زیرین شعر شما را بهتر درک کنند، من یک تفسیر ادبی و نمادین از بخش‌های مختلف اثرتان ارائه می‌دهم:

۱. فضای نخست: فروپاشی و گسست (تجزیه و تحلیل تصویرسازی)
در بخش اول، شما از مفاهیم «شکست»، «سوختن» و «گم‌گشتگی»استفاده کرده‌اید.

- *آینه شکسته:* آینه معمولاً نماد «خودشناسی» و «حقیقت» است. وقتی تصاویر در آینه شکسته اند، یعنی حقیقتِ درون یا ادراکِ جهان، تکه‌تکه و دچار پریشانی شده است. این یعنی یک نوع از دست دادنِ انسجامِ روحی یا هویت.
- *نیزارهای سوخته در غربتِ فهم:* نیزار در ادبیات ما نمادِ ناله‌ها و اشتیاق است. «سوختن در غربتِ فهم»، تصویری بسیار قدرتمند از رنجِ آگاهی است. یعنی وقتی انسان بیش از حد تلاش می‌کند تا معنای هستی یا رنج‌های خود را «بفهمد»، در این مسیر دچار فرسودگی و تنهایی (غربت) می‌شود.
- *گیسوان پریشان قاصدک‌ها و فصل‌های زرد:* قاصدک نمادِ رهاییِ گذرا و بی‌ثباتی است. ترکیب «زرد» با «دلواپسی»، فضای پاییزی و زوال را تداعی می‌کند. این یعنی گذار از دوران اوج به دورانِ پژمردگی و اضطراب.

۲. تقابل رنگ‌ها: تمنای حیات (واژه‌های سرخ و سیاوشان)
در این بخش، شعر از حالت «توصیفِ رنج» به حالت «درخواست» تغییر می‌کند.

- *واژه‌های سرخ:** سرخ رنگِ خون، عشق، هیجان و زندگی است. در میانِ آن همه زردی (زوال) و شکستگی، شاعر تشنه‌ی معنای گرم و پرشور است. او از دنیا می‌خواهد که به جای کلماتِ بی‌روح، «واژه‌های سرخ» (کلماتِ سرشار از احساس و اصالت) را به او بدهد.
- *قلمی از پرهای سوخته‌ی سیاوشان:*این یکی از زیباترین و پیچیده‌ترین تصاویر شعر شماست. «سیاوشان» (که می‌تواند یادآور پاکی و ایثار باشد) و «پرهای سوخته»، نمادی از تجربه‌های تلخ و سوخته‌ی زندگی است. شما می‌گویید می‌خواهم با «بقایایِ زیبایی‌هایِ سوخته» بنویسم. یعنی قلمِ من از جنسِ رنج‌هایِ تبدیل‌شده به هنر است.

۳. فضای پایانی: پارادوکسِ انزوا و رهایی (عشق بی‌واژه)
در پایان، شعر به یک تقابل (تضاد) می‌رسد: *بستگیِ جهان در برابرِ آزادیِ عشق.*

- *پنجره‌های بسته و کوچه‌های خیس:* این‌ها نمادِ انزوا، سکوت و شاید نوعی عقب‌نشینی از دنیای پرهیاهو و بی‌معنا هستند.
- *شاپرک‌های رهای شاد:* در حالی که دنیا بسته و خیس است، عشق در حال «نجوا» کردن با موجوداتی است که آزادند (شاپرک‌ها).
- بی چتر و بی واژه: این نقطه اوج شعر است. عشق در اینجا از هرگونه قالب و ساختار (چتر و واژه) رها شده است. «بی واژه» بودن، یعنی رسیدن به مرحله‌ای از عشق که کلمات در برابر عظمت آن کوچک هستند. این یعنی عشقِ شهودی و خالص، که نیاز به توضیح یا محافظت ندارد.

---
شعر شما روایتگرِ سفری است از «تکه‌تکه شدنِ روح در میانِ درکِ دشوارِ جهان» به سوی «جستجوی معنای سرخ و گرم در میانِ ویرانه‌ها» و در نهایت رسیدن به «آرامشِ یک عشقِ بی‌دفاع، بی‌واژه و رها».

شما با استفاده از تضاد میان رنگ‌های سرد و زرد با درخواستِ رنگ سرخ، و تضاد میان پنجره‌های بسته با شاپرک‌های رها، توانسته‌اید اضطرابِ وجودی انسان را به زیبایی به تصویر بکشید. موفق باشید
🍏🍎🍃
1👍1🥰1