معمای عشق
📕✨📕 📕#بارون_درخت_نشین 👤 نویسنده : #ایتالو_کالوینو ▪️بخش 30/قسمت پایانی 🎤 آرمان_ سلطانزاده 🍏🍎🍃 – BDN-30
📚
کتاب «بارون درختنشین» (Il barone rampante) یکی از درخشانترین و سورئالترین شاهکارهای ایتالو کالوینو است. اگر بخواهیم در چند خط، عصاره و مفهوم این کتاب را برایت بنویسیم، میتوانیم اینطور خلاصه کنیم:
این کتاب تنها یک داستان تخیلی درباره پسری به نام «کوزیمو» نیست که تصمیم میگیرد تمام زندگیاش را از میان شاخ و برگ درختان بگذراند؛ بلکه یک اَلگوری (تمثیل) فلسفی و عمیق درباره «هنرِ زندگی کردن» است.
سه نکته کلیدی که این کتاب را جامع میکند:
۱. استقلال و آزادی فردی: کوزیمو با بالا رفتن از درخت، در واقع در حال اعتراض به قواعد تحمیلی و خفقانِ دنیای زمینی است. او نشان میدهد که میتوان بدون لمس زمین (یعنی بدون تسلیم شدن به سنتها و اجبارها)، همچنان با جهان، با سیاست، با عشق و با مسئولیتهای انسانی در ارتباط بود.
۲. زاویه دید و حقیقت (Perspectivism): کالوینو با این داستان میگوید که برای درک بهترِ حقیقت و تماشای درستِ جهان، گاهی لازم است از «مرکزیت» و نزدیکیِ بیش از حد به مسائل فاصله بگیریم. نگاه از میان درختان، همان نگاهی است که به ما اجازه میدهد کلیتر و روشنتر به زندگی بنگریم.
۳. پارادوکسِ حضور و غیاب: زیبایی کتاب در این است که کوزیمو با وجود دوری فیزیکی از زمین، از جامعه جدا نمیشود. او از طریق مطالعه، تجربه و روابط انسانی، به شکلی عمیقتر از کسانی که روی زمین هستند، با دنیا در تعامل است.
در یک جمله:
«بارون درختنشین» سفری است برای یافتنِ «جایگاهِ شخصی»؛ کتابی که به ما میآموزد چگونه میتوان در عینِ حفظِ خود و استقلالِ فردی، بخشی از جریانِ زندگی و تاریخ باقی ماند.
مطالعه این کتاب برای کسی که به مفاهیم عمیق و نگاههای متفاوت علاقه دارد، بسیار لذتبخش خواهد بود. ✨📚
🍏🍎🍃
کتاب «بارون درختنشین» (Il barone rampante) یکی از درخشانترین و سورئالترین شاهکارهای ایتالو کالوینو است. اگر بخواهیم در چند خط، عصاره و مفهوم این کتاب را برایت بنویسیم، میتوانیم اینطور خلاصه کنیم:
این کتاب تنها یک داستان تخیلی درباره پسری به نام «کوزیمو» نیست که تصمیم میگیرد تمام زندگیاش را از میان شاخ و برگ درختان بگذراند؛ بلکه یک اَلگوری (تمثیل) فلسفی و عمیق درباره «هنرِ زندگی کردن» است.
سه نکته کلیدی که این کتاب را جامع میکند:
۱. استقلال و آزادی فردی: کوزیمو با بالا رفتن از درخت، در واقع در حال اعتراض به قواعد تحمیلی و خفقانِ دنیای زمینی است. او نشان میدهد که میتوان بدون لمس زمین (یعنی بدون تسلیم شدن به سنتها و اجبارها)، همچنان با جهان، با سیاست، با عشق و با مسئولیتهای انسانی در ارتباط بود.
۲. زاویه دید و حقیقت (Perspectivism): کالوینو با این داستان میگوید که برای درک بهترِ حقیقت و تماشای درستِ جهان، گاهی لازم است از «مرکزیت» و نزدیکیِ بیش از حد به مسائل فاصله بگیریم. نگاه از میان درختان، همان نگاهی است که به ما اجازه میدهد کلیتر و روشنتر به زندگی بنگریم.
۳. پارادوکسِ حضور و غیاب: زیبایی کتاب در این است که کوزیمو با وجود دوری فیزیکی از زمین، از جامعه جدا نمیشود. او از طریق مطالعه، تجربه و روابط انسانی، به شکلی عمیقتر از کسانی که روی زمین هستند، با دنیا در تعامل است.
در یک جمله:
«بارون درختنشین» سفری است برای یافتنِ «جایگاهِ شخصی»؛ کتابی که به ما میآموزد چگونه میتوان در عینِ حفظِ خود و استقلالِ فردی، بخشی از جریانِ زندگی و تاریخ باقی ماند.
مطالعه این کتاب برای کسی که به مفاهیم عمیق و نگاههای متفاوت علاقه دارد، بسیار لذتبخش خواهد بود. ✨📚
🍏🍎🍃
👌1
Mahe Man
Alireza Ghorbani
🎼❤️🎼
تو وقتی نیستی ...
جهان یک جامِ تو خالی ست؛
لحظه ها، خیس اند
گلویِ پنجره ابری ست؛
ماه در چشم افق زخمی ست؛
واژه ها کورند
کوچه ها، آوار دلتنگی ست...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
تو وقتی نیستی ...
جهان یک جامِ تو خالی ست؛
لحظه ها، خیس اند
گلویِ پنجره ابری ست؛
ماه در چشم افق زخمی ست؛
واژه ها کورند
کوچه ها، آوار دلتنگی ست...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2
📆
تاریخ امروز یکشنبه ۲۴خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 14 ژوئن 2026 میلادی ، ۲۸ ذی الحجه ۱۴۴۷ قمری.
--------------
------
آدمی که عاشق مسیر است از آدمی که عاشق مقصد است، جلوتر خواهد رفت...
#سال_دی_استفانو
نگاه هستی بدرقه ی قدم هایتان
یکشنبه تان به روشنایی و نور 🌻
🍏🍎🍃
تاریخ امروز یکشنبه ۲۴خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 14 ژوئن 2026 میلادی ، ۲۸ ذی الحجه ۱۴۴۷ قمری.
--------------
------
آدمی که عاشق مسیر است از آدمی که عاشق مقصد است، جلوتر خواهد رفت...
#سال_دی_استفانو
نگاه هستی بدرقه ی قدم هایتان
یکشنبه تان به روشنایی و نور 🌻
🍏🍎🍃
❤1👍1
معمای عشق
📆 تاریخ امروز یکشنبه ۲۴خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 14 ژوئن 2026 میلادی ، ۲۸ ذی الحجه ۱۴۴۷ قمری. -------------- ------ آدمی که عاشق مسیر است از آدمی که عاشق مقصد است، جلوتر خواهد رفت... #سال_دی_استفانو نگاه هستی بدرقه ی قدم هایتان یکشنبه تان به روشنایی و نور 🌻 …
من شکوفاییِ گلهای امیدم را،
در رؤیاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
”گر چه شب تاریک است،
دل قویدار،
سحَر نزدیک است.“
#حمید_مصدّق
در رؤیاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
”گر چه شب تاریک است،
دل قویدار،
سحَر نزدیک است.“
#حمید_مصدّق
❤1
○
وقتی کسی جوان، زیبا ،ثروتمند و مورد احترام است، میپرسیم که:
آیا شاد هم هست؟ تا بدانیم که خوشبخت است یا نه.
ولی اگر شاد باشد، دیگر فرقی نمیکند که جوان است یا پیر، راست قامت است یا گوژپشت، ثروتمند یا فقیر؛ چنین کسی شادکام است و این او را بس ...
امتیازات واقعی شخصی، چون بزرگی روح یا خوش قلبی، در مقایسه با امتیازاتی چون مقام، اصل و نسب، ثروت و از این قبیل؛ مانند تفاوت میان پادشاه واقعی و هنر پیشه ای است که در صحنه ی نمایش نقش پادشاه را ایفا می کند.
#آرتور_شوپنهاور
🍏🍎🍃
وقتی کسی جوان، زیبا ،ثروتمند و مورد احترام است، میپرسیم که:
آیا شاد هم هست؟ تا بدانیم که خوشبخت است یا نه.
ولی اگر شاد باشد، دیگر فرقی نمیکند که جوان است یا پیر، راست قامت است یا گوژپشت، ثروتمند یا فقیر؛ چنین کسی شادکام است و این او را بس ...
امتیازات واقعی شخصی، چون بزرگی روح یا خوش قلبی، در مقایسه با امتیازاتی چون مقام، اصل و نسب، ثروت و از این قبیل؛ مانند تفاوت میان پادشاه واقعی و هنر پیشه ای است که در صحنه ی نمایش نقش پادشاه را ایفا می کند.
#آرتور_شوپنهاور
🍏🍎🍃
👌1
به یاد داشته باش که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
#نادر_ابراهیمی
#نادر_ابراهیمی
👍1👏1👌1
عشق
میثم ابراهیمی
🎼❤️🎼
عاشق که میشوی
تمام جهان نشانی از معشوقت دارند؛
یک موسیقی زیبا
یک فنجان قهوهی تلخ
یک خیابان خلوت و ساکت.
به آسمان که نگاه میکنی
کبوترانی که پرواز میکنند
همه تو را امید میدهند.
حتما که نباید هدهد خبری بیاورد
گاهی کلاغی هم از معشوقهات پیام دارد
جهان عاشقی زیباست،
آنقدر زیباست،
که آواره شدنش هم زیباست،
مردن در عاشقی هم زیباست...
#محمود_درویش
🍏🍎🍃
عاشق که میشوی
تمام جهان نشانی از معشوقت دارند؛
یک موسیقی زیبا
یک فنجان قهوهی تلخ
یک خیابان خلوت و ساکت.
به آسمان که نگاه میکنی
کبوترانی که پرواز میکنند
همه تو را امید میدهند.
حتما که نباید هدهد خبری بیاورد
گاهی کلاغی هم از معشوقهات پیام دارد
جهان عاشقی زیباست،
آنقدر زیباست،
که آواره شدنش هم زیباست،
مردن در عاشقی هم زیباست...
#محمود_درویش
🍏🍎🍃
❤2
Anne sherli
nasrolah medghalchi
✨❤️✨
آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دست هایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اکنون آمده ام تا دست هایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو...
🍏🍎🍃
آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دست هایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اکنون آمده ام تا دست هایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو...
🍏🍎🍃
❤2
○
اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم!
آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد!
فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم...
جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد.
تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم.
چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم.
شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی.
گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم، بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدین نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی...
قهوه سرد آقای نویسنده
✍#روزبه_معین
🍏🍎🍃
اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم!
آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد!
فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم...
جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد.
تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم.
چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم.
شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی.
گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم، بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدین نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی...
قهوه سرد آقای نویسنده
✍#روزبه_معین
🍏🍎🍃
❤2👏2